
پيش نوشت 2 :من كسي را كه دوستم دارد از خود دور مي كنم بخاطر خودش.
اگر كسي در كلاس اول دبستان الفبا را ياد نگيرد ، اجازه نمي دهند به كلاس دوم برود.اگر كسي در امتحان آيين نامه رانندگي قبول نشود ،حق امتحان در شهر را ندارد.اگر كسي يك بار نوشته اي روي كاغذ چروكيده ننوشته باشد ، نمي تواند هر شب با دگمه هاي كيبورد دنياي مجازي را رنگ آميزي كند.
بانو مارپل 6 خرداد 84 روي يه كاغذ ساندويچ با مدادمشكي پر رنگ خلق شد در حالي كه خالقش روي سكوي كنار سلف دانشگاه ميان هياهوي آن همه آدم غرق در هويت بانو شده بود.
حالا بانو مارپل با همان دست ها توي اتاقي كه پنجره اي رو به خدا دارد با دگمه هاي كيبورد ،پاك
مي شود در حالي كه نقاشش در سكوت بي انتهاي شب غرق شده است.
بانوي خوب من بايد با تا اينجا با تو مي آمدم تا قلمم جلا بگيرد و حالا بايد از تو عبور كنم تا قلمم پخته تر شود.
بانوي سنگ صبور من بايددلتنگي هايم را با تو قسمت مي كردم تا آنقدر در كنارت بزرگ شوم كه حالا وقتي دلتنگ مي شوم، مانتويي مي پوشم و با شال سفيدم تا ته دنيا راه مي روم.
بانوی آرامش بخش باید از دردهای تلخ اجتماعی و ناهنجاری های رنج آور به تو پناه می بردم و
می نوشتم به این امید که یک عضو از افراد این جامعه خواب آلوده تکانی بخورد.حالا می اندیشم چگونه کاری کنم که به افراد بیشتری از این اجتماع بیمار کمک کنم وآن راه اینست که خود را در جایگاه واقعی انسانیت بشناسم و همه تلاشم آن باشد که قدمی درست بردارم.
بانو ، بانو جان بايد با تو دوستي هاي خوب را تجربه مي كردم تا دريابم دوست واقعي مهتاب خانمي ست كه در كافه اي كوچك با من بنشيند ،قهوه اي بخورد ،درد و دل كند و درد و دل بشنود و بهترين كتابي كه خوانده به من معرفي كند و بعد جلوي كافه از من جدا شود براي هميشه .
بانو جان با تو هرگز تنها نبودم.اگر هم از سر تنهايي به تو پناه مي آوردم تا با يك كامنت حتي از كسي كه نمي شناختمش تنهايي پرواز مي كرد و مي رفت.حالا ديگر باور ندارم كه تنهايم.چرا که باور دارم به "خدايي كه در اين نزديكي ست َلای این شب بو پای آن کاج بلند"
***

6 روز لب دريا فقط نشستم و نگاه كردم به آن آبي آ بي ها و خوب خوب به حرف هاي دريا گوش كردم..8 روز آمدم تو اتاقم و هر چيزي كه اذيتم مي كرد دور انداختم.امشب كه كامپيوتر را روشن كردم به خودم گفتن ديگه وقتشه!...بعدش بغض كردم.نیم ساعت آهنگ وب لاگ بانو مارپل گو ش دادم.از كرخه تا راين...
از امشب "ليدا " هستم نه بانو مارپل.زمان آن فرا رسيده كه از بانويم عبور كنم.معناي اين رفتن هميشه نيست ومن فقط يكي از نقاب هايم را بر مي دارم.حالا اگر بخواهم حرفي بزنم نه در قالب بانو مارپل يا هر اسم ديگري در قالب خودم "ليدا قهرمانلو " مي نويسم.اميدوارم روزي كه بر مي گردم بي نقاب باشم.
خود خودم.
پي نوشت آخر :
مولانا غرق در عشق الهي اش فرياد زده ،من با عشق ناقص دنيايي ام دركش كردم :
در وصالت چرا نياموزم
در فراقت چرا نیاموزم
يا تو با درد من بياميزي
يا من از تو دوا بياموزم
مي گريزي ز من كه نادانم
يا بياميز يا بياموزم
چون خدا با تو هست در شب و روز
بعد از اين از خدا بياموزم
پس از پي نوشت : به اميد ديدار
بهار ۸۶
شب آخرسال وب لاگ نوشتن حس خاصي داره.مثل فيلم ديدن ،مثل با دوستي تلفني خلوت كردن ،مثل حرف هاي نگفتني كه به دل سفيد كاغذ مي گي...مثل هر كاري هست وشبيه هيچ كاري نيست.
دارم به آغاز مي انديشم.آغاز سال 85 كه حالا رسيديم به آخرش.همه حادثه ها كه حالا خاطره شدند ،دارم تو ذهن خسته ام رژه مي رند. آنقدر همشون برام عزيزند كه دلم نمي خواد از يكي بگذرم و سراغ ديگري بروم و از آن طرف دلم براي آخر صفي ها مي سوزه.بايد عادلانه برخورد كرد.
اما هميشه يه خاطره هست كه با سماجت ميخواد با تو بمونه.سال جديد و تازه شدن و اين حرف ها هم سرش نمي شه .مي گه من از جنس زمان نيستم كه با زمان تغيير كنم.
تو ،آن خاطره اي!...
دارم مي خندم وخوب مي دونم كه معني اين خنده چي؟دارم شب آخر سال كلاهم قاضي مي كنم و به حرفي مي رسم كه آيا بايد مي گفتم يا نمي گفتم...اما حالا فقط خاطره ات مونده و حرفي كه من بعد از مدت ها دارم يه گوشه تنهاي دنيا براي دل خيلي كوچكتره خودم مي گم ...و شايد تو هرگز نشنوي! به نظرت خنده دار نيست؟به قول استاد شب هاي روشن:
_ آدم كسي رو آنقدر دست داره كه بخاطرش يك سال صبر مي كند اما حاضر نيست بهش بگه "دوستش داره"
از من و تو كه گذشت.دلتنگي اش براي من ماند و غرور خرد شده اي براي تو...و مي داني كه خودم را خيلي سخت بخشيدم بخاطر...
حال و هواي شكيلا به سرم زد.
بهار دلكش رسيد و دل به جا نباشد از انكه دلبر دمي به فكر ما نباشد
در اين بهار اي صنم بيا آشتي كن كه جنگ و كين با من حزين روا نباشد
...بيا آخرين ساعات اين سال كهنه با خودمان صادق باشيم.خيلي كارها بود كه مي شد در لحظات خاصي انجام داد ولي در انجامش ترديد كرديم.منظورم فقط قصه خودم و تو نيست،همه ابعاد اين زندگي يك ساله را مي گويم.چه كار ها كه مي شد كرد و نكرديم چه كارها نبايد تن به انجامش مي سپرديم و تحققش را به چشم ديديم.
يه ايراد اساسي تو اينجور زير و رو كردن كارها هست كه حتما حتما روح خودت را داغون مي كني.يعني چنان از موضع قدرت خودت محكوم مي كني كه اگر شادي سال نو نباشه شايد به يه فروپاشي برسي.
مي خوام بگم اگه با خودت صادق صادق باشي خيلي جاها مي بيني مقصري.ولي خوبي سال نو اينه كه قدرتي در درون خودت حس مي كني كه مي توني خودت را تغيير بدهي.من يكي از طرفداران سرسخت اين انديشه ام كه همه چيز در من ، معني ميشود.نوع نگاه من به زندگي آن را سخت يا آسان مي كند.شرايط فقط درصد ناچيزي را در بر مي گيرد كه درمقايسه با اراده و انديشه آدم خب كاملا كم مي آورد.
آره ديگه آخر سالي دارم حرف هاي خوب مي زنم.يكم شبيه اين حرف هاي راديو وتلويزيوني شد...اما بي شوخي بهار بهترين فرصت براي بهتر بهتر شدنه.حال وهواي بهاري آدم را به آرامشي مي رسونه كه مي تونه براي هدف هايش بهتر تصميم گيري كند،روي مسائل اساسي زندگي اش بهتر بيانديشد، روي فرصت هاي زندگي اش بيتشر تامل كند و آدم هاي مناسب تري را درمسير زندگي خود پيدا ند.مسير...يادته؟
شايد اين طرز فكر يه مقداري بخاطر اين باشه من متولد بهارم.يادته؟...يكي از روزهاي فصل بهار تولد منه!
هميشه لحظه سال تحويل بغض داشتم.الان كه كمي مطالعاتم بالاتر رفته فكر مي كنم دليل اين بغض را مي دونم.يه من سنگين مي خواد جدا بشه و جاشو يه من سبكه تره بگيره.عيد واقعي هم كه با لباس نو سفره هفت سين و سبزي پلو نمي آد،به فرمايش مولا علي (ع) هر روز كه در آن گناه نباشد ،عيد است.از تعريف ديني گناه كه بگذريم به اعتقاد من هر روزي كه من دروني ام سنگين تر نشود ،عيد است.
هرچه قدر من دروني سبك تر باشه ،احساس شادابي بيشتري داريم.اگر حزن هم داشته باشيم اندوه عميق تر و ارزشمندتري ست.براي همين هم هست كه همه ايام عيد سرحالند.هيچ كسي هنوز بار خودش رو از منم منم كردن ها سنگين نكرده.
اميدوارم پست آخر سال 85 پر ازاميد باشه.اين مدت انقاد زياد شنيدم كه وب لاگم غم انگيز شده.خب اين صفحه مجازي نمادي از خود ماست.اگر عاشق باشيم همه با اولين جمله مي فهمند.اگر خسته باشيم همه از مفهموم مطلب هواي مسموم خستگي و دلتنگي را مي گيرند.بگذريم كه پاييز و زمستان 85 پر از حادثه و تصميم سخت و تلاش بسيار بود براي من _ مثل پاسخ سوال سال گذشته را چگونه گذرانده ايد؟
لحظه سال تحويل ياد بيماري باشيد كه در اتاق تاريك بيمارستان به راهرو چشم دوخته شايد كسي به ديدارش بايد.
لحظه سال تحويل به مادر و پدري فكر كنيد كه سر خاك جوانشان نشسته اند و زيارت عاشورا مي خوانند.
لحظه سال تحويل به بم فكر كنيد.به "عيد و امسال عيدي نداريم"
و لحظه سال تحويل خدا را فراموش نكنيد كه از همه لحظه ها نزديك ترست.
سال نو مبارك

ساعت 2.۲۵شبه و من براي هفتمين بار "Good Will Hunting" را ديدم.
فردا ساعت ۳.۳۰ ظهر امتحان TEOFL دارم.
بي صبرانه منتظر بعد از امتحانم كه تو كتاب فروشي هاي هفت تير كتابي را كه براي خوندش دو ماه لحظه شماري كردم ،بخرم و از فردا شب غرق بشم تو دنياي تازه اي.
ديشب هم براي چهارمين بار "Catch me if you can" را ديدم.
دارم پرواز كردن را حس مي كنم كه بال ها جاي دو تا دستم را مي گيرند و ....
من كاري را كه دوست دارم را انجام مي دم .
پ.ن 1 اگر انساني ،با جسارت گام بردار.
اگر پرنده اي سبك بال اوج بگير.
اگر كودكي براي رسيدن به خواسته هايت هر كاري بكن .
پ.ن 2: و فقط يادت باشد در زندگي از تجربه كردن هيچ كاري نترس!
پ.ن ۳: پرواز را بخاطر بسپار،پرنده مردني ست...