تبليغاتX
بانو مارپل
سه شنبه 1384/03/31
دیگه چه فرقی می کنه؟

 

سلام به همه دوستان خوبم!من برگشتم.جای همه شما خالی ،تهران خیلی خوش گذشت. حالم خیلی بهتر است.

به همه بر و بچ دانشجو هم یه خدا قوت ویزه می گویم که الان ایام امتحانات است و حسابی باید درس بخوانند!...بالاخره شب امتحان و جزوه آن همکلاسی خوشگله وسر جلسه امدادهای غیبی و عنصری به نام شانس یار همه باشه که ترم خوبی را پشت سر بگذارند!

 

من دارم به روزگارمان می خندم!به قول شاعر:

           خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است

                                                         کارم از گریه گذشته ست ازآن می خندم

به آن تقریبا پانزده میلیون آدم فرشته و آینده نگرو اهل دلی که به سه کاندیدای اول رای دادندو رسما کشور را به پرتگاه سقوط هول دادند،تبریک می گویم!کارتان حرف نداشت!خسته نباشید.حالا در سایه ی درختان سمی دروغ و تزویرو فقرو اقتصاد بیماروفحشاوفرار مغزها وبچاب بچاب آن بالایی ها بنشینید و از آفتاب عدالت فرار کنید!!!

ما کوچولو ها اصلا مهم نیستیم.نه دیگر فریاد خواهیم زد نه خواهیم خندید!...روزگار غریبی ست نازنین!

 

یک هفته آخر تبلیغات کاندیدها که تهران بودم،جز نام این سه نفر نام دیگری روی در و دیوار نمی دیدم!پیشاپیش می دانستم باید منتظر حادثه ای بدی بود.روز شنبه که از اولین ساعات روز در جریان شمارش آرا بودم ،چیزی درون من می گفت:..".همه چیز تمام شد!منتظر طلوع آفتاب از کدامین مشرقی ؟؟؟"....

 

بگذریم!برای من یکی اصلا دیگه مهم نیست که در دور دوم کدام یک به صندلی ریاست خواهند رسید!حالا اینکه همه مردم می خواهند ار لج فلانی به بهمانی رای بدهند یا تازه جنگ زرگری شروع شده...برای من یکی مفهوم نداره!رای آدم ممکن نیست در طی یک هفته تغییر کند!...واقعیتش این است که دیگه اصولا هیچی مهم نیست!

فقط اینکه من دیگه به آن سوپر مارکت نمی روم!"تجربه آن پیرمرد از امیدواری من جوان درست تر بود"بعد هم بر خرابه های تخت جمشید خواهم گریست وبر کودکانی که هر روزدر این مرزو بوم متولد می شوند،خواهم خندید!وفرار خواهم کرد!!!!...من از اینجا می روم!...کاش همه می توانستیم از این کشور که به ننگ آغشته شده،فرار کنیم!!!!

 

 

 

 

 

+ بانو مارپل>> 20:30
شنبه 1384/03/21
من اینجا بس دلم تنگ است

روزگاری فکر می کردم طاقتم در زندگی کم است و آدم شکیبایی نیستم .
ولی امروز وقتی برای لحظه ای روزهای این یک سال گذشته را مرور کردم ،دلم برای صبوری که در تحمل این همه مصیبت از خود نشان دادم سوخت.قصد واگویه کردن هیچ کدام آنها را ندارم چون باورم بر سخن شاندل در سرود آفرینش با ترجمه دکتر شریعتی ست که می گوید:
                         سرمایه ی ماورایی هر کسی حرف هائی ست که برای نگفتن دارد!
ونمی دانم باید از داشتن این سرمایه ی بزرگ که دنیا دنیا حرف برای گفتن دارم و نمی گویم،خوشحال باشم یا غمگین!
نه اینکه نخواهم بگویم!اتفاقا برعکس روزگاری دختر ساده دلی بودم که با صداقت تمام بر هر که نام دوست بر خود می گذاشت اعتماد می کردم،به حکم آنکه من در دوستی ام صادق و امین هستم ،پس او هم هست!ولی خنجرهایی که دوستان !!!از پشت بر صداقتم زدند مرا به این اعتقاد رسانید که هرگز اعتماد نکن!ودیگر اعتماد نکردم و نمی کنم!بیش از یک سال است که این رویه را در پیش گرفته ام که با کسی دردو دل نکنم!گرچه گهگاه به بیراهه رفته ام و شده حرف هایی از سر درد بیان کنم ولی در نهایت حرف هایی در دل دارم که فقط فقط برای خودم هستند!برای خود خودم!

روزی که شروع به وب لاگ نویسی کردم،دو هدف غایی داشتم:
اولی:قسم به قلم که توتم من است!که من عاشق نوشتنم!عاشق اینکه حرف هایی را که نمی شود،ولی می توان نوشت  به حرمت آنکه قلم جاودانه است !آدم ها ممکن است حرف ها فراموش کنند ولی نوشته ها را هرگز!

دومی:یک هدف گروهی با جمعی از دوستان و همکارانم بخاطر شرایط خاص کشورمان در این روزها!دوست داشتم به عنوان یک جوان حداقل کار ممکن را برای سرنوشت کشورم انجام دهم!حداقل نوعی حساسیت آدم های تیپ فکری خودم را برانگیزم که باید در این شرایط چه کار کردو اگر می توانستم تاثیرگذار باشم،راهی که را که با تحقیق به نتیجه رسیده بودم که بهتر است را برای آنها هم بازگو کنم!
متاسفانه هدف دوم اصلا برآورده نشد .گرچه از ابتدا هم خودم می دانستم در این زمان اندک نمی توان کار قابل تاملی انجام داد!
اما هدف اول هنوز هم به قوت خود باقی ست ولی من خسته  تراز آنم که بتوانم برای تحققش گام بردارم!
مسلما این صفحه لاجوردی نمی تواند نقش آن دوست گم شده را برای من بازی کند که حرف های ناگفته ام را برای او بنویسم!که اگر قصد این را داشتم هرگز لینک این وبلاگ را به دوستان دانشگاهی نمی دادم و می رفتم جایی وب لاگ باز می کردم که هیچ کس مرا نشناسد که بخواهد کامنت های مغرضانه بگذارد!!!!آخر جدا برای مخاطب من چه فرقی می کند که من کی هستم وچه کاره ام واصلا کجای این دنیای خاکی با یک کامیپوتر به جهان وصل می شوم! چه می دانم آن جانور احمقی که هرچه از ذهنش می گذرد به زبان می آورد و حتی من از فکر کردن به او و حرف های بی سر و ته اش ،حالم بد می شود!!!در عمرم آنقدر چرند نشنیده بودم که این آدم با کامنت های مزخرفش روح مرا آزرد.تنها عکس العمل من فقط پاک کردن مزخرافاتش بود و درنهایت مجبور شدم سیستم نظر خواهی را برای همیشه تخته کنم!!!بگذریم که بعضی حیوان ها حتی ارزش وقت گذاشتن هم ندارند!!!گفتم حیوان نه انسان!!!!
به هرحال امروز دلم گرفته است!خستگی روحی این ترم آخر با تحمل دردهای سنگین ناگفتنی از من یک آدم دلمرده ساخته که دیگر در آینه هم خودم نمی شناسمش!کجاست آن دختر عصیانگر پر اشتیاق که همگان انرژی تمام ناشدنی اش را تحیسن می کردند؟؟؟مدت هاست که گمش کردم....

خوشحالم که دارم برای مدتی هر چند کوتاه از این فضا و این آدم ها فرار می کنم!باز من مسافرم!
مسافر دیار خویشم!شاید آنجا به دور از هیاهوهای این شهر غریب و آدم ها ی بی معرفتش،در کنار بستر آرام و پر محبت خانواده اندکی این دردها تسکین یابندو خستگی ها تمام شوند!
در مدتی که اینجا نیستم اگر کسی آمدو این نوشته را خواندو خواست حرفی بزند،برایم میل کند!حتما زمانی که حالم بهتر شد از خواندن میل هایتان خوشحال خواهم شد!همه ی مسافرها را دعا کنید!
من اینجا بس دام تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان "هر کجا" آیا همین رنگ است؟


+ بانو مارپل>> 20:32
جمعه 1384/03/20
آقای رئیس جمهور!: ما شادی می خواهیم

 

تا حالا این همه هیجان را یک جا ندیده بودم.

صعود تیم ملی به جام جهانی 2006 آلمان را در سلف دانشگاه با 100 دانشجوی دختر و پسر جشن گرفتم که در این چهار سال یکی از قشنگترین خاطره هایم شد!
بروبچ خودمان که جلوی پرده پراژکتور روی زمین نشسته بودندو از یک سطل آشغال به عنوان طبل استفاده می کردند،باقی بچه های دانشگاه هم روی صندلی ها نشسته و ایستاده تشویق می کردند!بازی که تمام شد ،اول پسرها دست تو گردن هم انداختند و چند دور چرخیدند ،بعد هم همه با هم شعر"ای ایران " را خواندیم!تصور کنید یک دختر رفته روی صندلی تو آن شلوغی ایستاده وداره با mp3 player سرود را ضبط می کند!!!(آخه اگه می افتادی ،چه فاجعه ای می شد؟ دختره را که می شناسید؟؟؟)بعد هم گروه گروه راه افتادیم و رفتیم سجاد!
تقریبا تمام خیابان های مشهد داشتند ازازدحام جمعیت و ماشین منفجر می شدند!یکی رفته بالای اتوبوس داشت حرکات موزون انجام می داد!!!به قول یکی از دوستان چقدر ما دیشب رقص جدید یاد گرفتیم!!!
شب که داشتیم با پراید یکی از بچه ها بر می گشتیم که آهنگ ایتس ایتسش گوش آدم را کر می کردو تقریبا دو ساعت در ترافیک بودیم ،من از پنجره ماشین به این همه هیجان آدم های اطرافم نگاه می کردم!
خودمانیم ما چقدر به این جشن های خیابانی احتیاج داریم!از بس که رقص و آهنگ وآواز به پشت درهای بسته رفته و از ترس کمیته و هزار جور مکافات دیگر در هزار تا سوراخ قایم شدیم،یک شادی جمعی که پیش می آید نمی دانیم چه جوری خوشحالی امان را بروز بدهیم!من اگر جای یکی از کاندیدهای ریاست جمهوری بودم،دیشب تک و تنها بدون هیچ محافظ و طرفداری چرخی بین مردم می زدم و پیش خودم حساب می کردم، "آیا می توانم برای ابراز آزادانه شادی این آدم ها کاری کنم؟؟؟"واگر جوابم مثبت بود،در صحنه رقابت باقی می ماندم!
+ بانو مارپل>> 0:5
سه شنبه 1384/03/17
هرگز مسافر بودنم را باور نکردی!

هرگز مسافر بودنم را باور نکردی!

دلم می خواهد از دنیای باید ها و نباید ها فرار کنم.از هجوم تلخ واقعیت آدم های پوشالی که فقط نقاب آدم بودن به چهره می زنند.

از سست اعتقادی اشان ،از فریب کاری اشان حتی از باور ساده ی  خودم به زندگی نیز گریزانم!

با آدم ها و در میان آدم ها بودن ،درس ها به من آموخته است که کوله بار سفرم را هر روز سنگین تر از دیروز می کند!راستی گفتم :سفر!...

و من مسافرم!

هیچ کس حتی آنکه دست یاری می دهدت ،این هجر را باور نیست که "مسافر بودن" چه حس غریبی ست.

کاش کسی بود که دغدغه ی تنهائی ام را ارج می نهاد و با دستان پر محبت فضای خالی دنیایم را پر می کرد!

کاش کسی بود که می فهمید گاهی وقت ها مسافر از سفر خسته می شوند،دلش می خواهد کنار جاده بنشینند و دوستی از دیاری آشنا،همان جا که نه مرزی دارد و نه مکانی روی نقشه جغرافیایی ،بیاید و بی ادعا سایبان امن خستگی هایش شود!

کاش کسی بود که دلتنگی یک مسافر تنها را در آخرین روزهای سفرش به جان می خرید!

مسافری که روزهای زیادی با همه غربت ها وسختی ها مبارزه کرده و فردایی فرا می رسد که استوار تر از همیشه به زندگی ادامه دهد ولی امروز است که دیوار نازک دلش ترک برداشته است!

نه!نگو هرگز که تنهایی !...بیگانه ها آن بیرون منتظر شنیدن فریاد تنهائی ات هستند که به همه چیزی تعبیرش کنند!...

مسافرم!طاقت بیار!حال که تا مقصد اندک فاصله ای بیش مانده،طاقت بیار!گرچه می دانم سخت بریده ای ولی به حرمت تمام لحظات سختی که تحمل کردی ،این آخرین روزها را طاقت بیار!

از نا مهربانی ها  نرنج که تو رنج روزها نا مهربانی را  به جان خریده ای!...وباز جسورانه اعتقاد داشته باش:

                    تحمل تنهائی از گدایی دوست داشتن آسان تر است!

 

<<نمی خواهم هیچ کس برای این پست کامنتی بگذارد>>

+ بانو مارپل>> 19:28
یکشنبه 1384/03/15
به کجا باید فرار کرد....
+ بانو مارپل>> 9:53
جمعه 1384/03/13
یک تبلیغ اجباری

 

زحمت بکشید همین الان آن تبلیغ هدر بلاگ فا من را ببندید!در اسلام یک اصل هست که آد در جای غصبی نمازش قبول نیست ،به این اصل باید این لایحه هم اضافه کرد که:"رای دادن به کسی که به اجبار خودش را به دیگران تحمیل می کند... است!!!!!!!!!!!"اگه می خواهید از این قضیه تبلیغات بلاگ فا اطلاعات دقیق کسب کنید به این سایت گیگیلی برید!(اسم خیلی سختی دارد).

به هر حال مراتب اعتراض خود را به این اقدام ناجوانمردانه اعلام می کنم و به قول یکی از دوستان اگر همچنان این اعمال عقاید باقی بماند از این خراب شده که اسمش را هاست مجانی گذاشته اند،خواهیم رفت!!!!!!!

دیروز تو دانشگاه ما دوباره خیلی خبرها بود.مسابقه رباتیک بود که خیلی توپ برگزار شد!27 ربات مسیر یاب شرکت کردند وآخرش هم یکی از ربات های دانشگاه خودمان ،نفر اول شد(البته کاملا مسایقه Fair Play بود.)

یک سخنران هم قرار بود ازستاد دکتر معین بیاید که نمی دانیم چرا بعد از یک ساعت تاخیر به جای آقای کامی  یک آقای دیگه که چند بار اومده بود تو دانشگاهمان و حالا تو مجلس هم هست،آمد!ماهم سلسله بحث های آزاد دانشجویی داشتیم که فقط به سخنرانی این آقاهه گذشت!من نمی دانم مردم چرا اینقدر گله می کنند!تا آنجایی که شواهد امرنشان می دهد ،دکتر معین باید طرفدار آقای خاتمی باشد و مثلا ادامه دهنده راه ایشان ولی این آقاهه که همش می گفت من دارم حرف های دکتر معین را به شما می گویم،دولت خاتمی را رسما با خاک یکی کرد و گفت:خاتمی یک عیب بزرگ دارد که متاسفانه بهترین حسنش هم هست:"خاتمی نجابت داشت و حرف حق را نمی گفت ولی معین اینگونه نیست"...دولت های قبل را هم آنقدر کوبیدند که من فکر کردم ایشان از آن دسته آدم هایی هستند که بخاطر غم ملت شبها خوابشان نمی برد!مثل همه حمایت کننده های دیگر معین جواب قانع کننده ای برای استعفای معین در دوره وزارتش نداشتند و من شخصا تا این نکته مبهم برایم حل نشود،نمی توانم به صداقت آقای معین حتی فکر کنم!...برایم خیلی سوال بر انگیز بود که این آقا همان حرف های خاتمی را با بیانی دیگر می گفت ولی خاتمی را هم قبول نداشت...یکی نیست بگوید:از دی گذشت دیگر از او یاد مکن!خاتمی با همه خوب و بدش تمام شد،سخن تازه بیاور!...یک چیز دیگر هم هست خیلی ادعا می کردند که آقا ی معین با نسل جوان ارتبط نزدیکی دارند ،و همین بلاگرها و حالا ماجرای اکبرگنجی را مثال زدند.ولی یکی از دوستانمان سوال خیلی قشنگی کرد "اکبر گنجی یک نفر بود که فقط زندانی شد...چندین و چندین هزار نفر در ایران از گرسنگی وفقر مرده اند،آقای معین برای این ها چه برنامه ای دارند؟؟؟؟با فرهیخته محوری که غم نان مردم حل نمی شود!!!"

...احساس می کنم همه می خواهند من وتو جوان را با رنگ ولعاب های خیالی فریب دهند،در این آب گل آلود دورویی و تزویر و کسب قدرت ،جوانی و عمر با ارزش من و توست که دارد به تاریخ می پیوندد!بیا با دستان ناتوان اما امیدوار خود،پرده های تردید را کنار زنیم و ثابت کنیم ما نسلی هستیم که خود برای آینده خود تصمیم می گیریم و دایه ی مهربان تر ازمادر نمی خواهیم!!!!

...راستی به این   چارلز غلام حسین ما حتما سر بزنید!حقیقت را با کلام طنز گفتن ،بزرگترین هنر است!

غروب جمعه از راه فرا می رسد و مثل همه دل های دیگر ،دل من غریبانه می گیرد!

 

_چرا گرفته دلت،مثل آنکه تنهائی؟

_چقدر هم تنها!

_خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

_دچار یعنی

          _عاشق.

_و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ،دچار آبی دریای بیکران باشد.

_چه فکر نازک غمناکی!

_وغم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

_خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

_نه ،وصل ممکن نیست،

               همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب باش خوبی است

برای خواب دل آویز و طرد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست...

+ بانو مارپل>> 11:43
چهارشنبه 1384/03/11
تریبون آزاد

روز دوشنبه تو دانشگاه ما یک تریبون آزاد بود .یک تریبون آزاد واقعی 3 ساعته !برای اولین بار گفتمان صحیح این نوع جمع های اجتماعی را تجربه کردم و باید اعتراف کنم با همه نقص هایی که داشت ولی در نوع کار    دانشجویی خیلی خوب برگزار شد و جای همه شما خالی !

1.اولین بحث راجع به مشارکت یا عدم مشارکت در انتخابات بود.

عده ای می گفنتد:ما در انتخابات شرکت نمی کنیم چون 8 سال پیش شرکت کردیم ولی هیچ چیز عوض نشد و حالا هم مطمئنیم که رای ما مطرح نیست و آنها هر کسی را که بخواهند خودشان در مسند قدرت می گذارند.ما بدین وسیله اعتراض خودمان را می خواهیم اعلام کنیم

جواب بعضی از دوستان مخالف با این عقیده: با شرکت نکردن در انتخابات چی عوض می شود؟آیا ممکن است با رای ندادن من وتو کل ساختار زیر سوال برود؟نه چنین عقیده ای کاملا ساده لوحانه است اگر من و تو رای ندهیم فقط از حق قانونی خودمان گذشته ایم!وگرنه هیچ چیز عوض نخواهد شد فقط زمینه را برای آدمی که آنها می خواهند مساعدتر می کنیم.

عده ای دیگر می گفتند :ما در انتخابات شرکت می کنیم چون در مجلس هفتم که کسی شرکت نکرد،اوضاع فرقی نکرد.کسی اصلا به اعتراض ما اهمیت نمی دهد!ما بین بد و بدتر می خواهیم بد را انتخاب کنیم.

جواب:هیچ بدی نرفته که بدترش سر کار نیاد!

2.دومین بحث خیلی داغ راجع به کاندیدهای مختلف بود که قانون تریبون آزاد می گوید کسی حق توهین به هیچ کدام از کاندیدها را ندارد ولی هر کسی می تواند از کاندیدای مورد قبول خودش دفاع کند!

بعضی از دوستان با جمله های طنز به نوعی اشکال های همه کاندیدها را مطرح کردند مثلا می گفتند:کی گفته رئیس جمهور آینده باید یک فرشته باشد؟باید یک رجل سیاسی باشد یا زمانی که فلان کاندیدای 70 ساله تو کار سیاست بوده آن یکی کاندیدای 40 ساله تو قنداق بوده یا فلان کاندیدا که در زمان وزارت با اولین بحران استعفا می دهد چگونه می خواهد ریاست یک کشور با این همه بحران را مدیریت کند؟

خلاصه به نظر من کار خیلی جالبی بود که با حرف  های طنز به نوعی همه کاندیدا زیر سوال رفنتد ولی آخرش ما نفهمیدیم به نظر دوست ما این وسط کی لیاقت این را دارد که بهش رای بدهد؟

3.سومین بحث خیلی جدی این بود که آیا با حمله نظامی آمریکا مشکلات ایران حل می شه که  یکی از دوستانمان با تحلیل خیلی جالبی این قضیه را رد کرد!لب کلامش این بود که هیچ بیگانه ای دلش برای ما نمی سوزد مگر اینکه منافع ملی خودش در این مرزها به خطر افتد یا منفعت ملی ما برای خودش و کشورش سودمند باشد.

4.آخرین بحث جدی هم که شد این بود که ایران امروز بیشتر به یک فرهنگ سازی قوی بنیادی احتیاج دارد یا بایداول اقتصاد مرده کشور را زنده کرد؟

یکی می گفت این دو. توام با همند، چون هیچ کس در شرایط فعلی نمی تواند هر دو این را در ایران برقرار کند،پس من رای نمی دهم!!!!!!!!!!!!!!

دیگری می گفت:مردم با شکم گرسنه کجا می توانند فکر مطالعه و هنر و علم آموزی باشند.به مصداق همان حدیث بزرگ مولا علی (ع) که فرمودند :فقر از هر دری که بیاید تو،ایمان از در دیگر بیرون می رود!

در حاشیه مراسم:

1.ما یک شعار برای مدیر خیلی خوب جلسه گذاشتیم که تمام 3 ساعت فقط می گفت:آقا شما 5 دقیقه وقت داری،فلانی شما 1 دقیقه بیشتر از وقتت باقی نیست!شعار این است:"وقت خود را با تایمر .... تنظیم کنید"

2.حمایت همه جانبه جامعه زنان را از این حرکت قدر می دانیم.

هیچ دختری صحبت نکرد و در کل مراسم شاید 10 دختر به زور در جلسه حضور داشتند!

3.اواخر جلسه به یک میتینگ سیاسی تبدیل شده بود که هر کسی از کاندیدای مورد نظر خود دفاع می کرد و هر از گاهی یکی از ته سالن دادمی زد:فلانی که این حرف را می زنی..."البته توجه دارید که ما به عنوان قشر تحصیل کرده این جامعه باید با الفبای نظم و احترام متقابل به افراد آشنا باشیم!!!!!!!!!!!

4. .تازه شیرینی هم خوردیم (دو تا!!!!!)

5. درآخر از کلیه بزرگوارانی که این متن را تا آخر خواندند ،تشکر می کنم و فقط یک سوال کوچک در ذهن بانو مارپل همچنان  باقیست.

"به نظرشما ،من و تو وامثال ما دراین آشفته بازار دورویی و دروغ و کتمان حقیقت باید چه کار کنیم؟؟؟؟"

+ بانو مارپل>> 0:17
یکشنبه 1384/03/08
دیگر منتظر نیستم

دیگر نمی خواهم منتظر بمانم!

منتظر هر آنچه که تا کنون به آن اعتقاد وباور داشتم!

.اینکه یک روز آفتاب  اگر مثل همیشه از کوههای مشرق طلوع می کند اما آن روز گرم تر از همیشه می تابد.

اینکه در بحبوحه تنهائی ویاس کسی هست که به تو می اندیشد و در یاد تو روزگارش را سپری می کند.

اینکه در کشاکش درد سنگ زیرین آسیاب باشم تا تجربه ها بیاموزم،زیرا درد ها پایان می پذیرند اما تجربه ها تا همیشه های خوب باقی می مانند!

اینکه آخر یک روز می رسد که برای آزادی فریاد زنده باد سردهیم بی آنکه هراس اسارت را در یک قدمی خود داشته باشیم.

اینکه می توان به دوستی ها اعتماد کرد،با دشمنی ها مداراکردو پنجره را برای هوای تازه گشود!

...نه نه من دیگر منتظر نیستم!منتظر ظهور هیچ لحظه باشکوهی هم نیستم.

من فقط مصمم تر از همیشه به سوی فردا می تازم!

منتظر نیستم تا کسی بیاید و ناجی روزهایم شود،این بار خودم برای ساختن دنیایم کمر همت بسته ام!

تو هم ای دوست با من همراه شو!تو هم منتظر نمان که انتظار فقط رکود لحظه های زندگی را فزون می کند!

همراه شو تا باهم الفبای زندگی آغاز کنیم !حرف تازه ای نیست آنکه همیشه شنید ه ایم اما می تواند سر آغار شروعی دوباره باشد:

      من اگر برخیزم

          تو اگر برخیزی

                 همه بر می خیزند...

+ بانو مارپل>> 20:8
پنجشنبه 1384/03/05
روزگارم خالی است

تا حالا شده یک روز زندگی خودت را بشینی و نگاه کنی،محک بزنی،خوبی هاش را یک طرف بگذاری و بدی هاش را یک طرف دیگه؟

من خیلی وقت ها این حس را دارم وباید اعتراف کنم کار قشنگی ست.حتی گاهی موقع ها می نشینم و زندگی آدم های اطرافم را زیر نظر می گیرم ولی در تمام این زیر و بم کردن  زندگی ها به یک چیز خیلی غریب رسیدم!

اینکه چه قدر زندگی های جوان ها ی ما خالی ست!خالی از هیجان،شور،عشق،امید،ایمان،اعتقاد،باور،مطالعه،تفریح،حتی کار و تحصیل!دانشگاه شده یک سد بزرگ که برای گذر ازآن باید حداقل 2 سال از با ارزشترین روزهای زندگیت را بین کتاب ها و تست ها ی کنکور مختلف هدر بدی!اصلا تو 18 سالگی جرات نمی کنی به کاری غیر از دانشگاه رفتن فکر کنی چون تو فرهنگ جامعه ما یک آدم قابل قبول از لحاظ اجتماع حتما باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشد!حالا زمانی که این سد را می شکنی باز هم تو رشته ای جامعه به تو تلقین کرده رشته خوبی ست شروع به تحصیل می کنی!با خودمان که رودربایستی نداریم ما تو دانشگاهایمان جز پاس کردن یک سری واحدهایی که اصلا دوستشان نداریم و هیچی ازشون نمی فهمیم ،کار دیگری یاد نمی گیریم.نفس علم آموزی در روح دانشجوی ما مرده!کا ر هم که اصلا برای ما تنبل ها جا انداختند که جوان اول باید درس بخواند بعد کار کند و 4 سال تنها هنرمان این است که بیاییم دانشگاه واحد پاس کنیم و برویم در صورتی که الان در تمام کشورهای پیشرفته دنیا مفهومی به نام کار دانشجویی وجود دارد.دانشجو بدون کار خارج از کالج معنا ندارد!اصلا لزومی برای مطالعه کردن در خود نمی بینیم...از فرهنگ و هنر و ادب ایران فقط برای نشان دادن بار مطالعاتی خود در جمع ها استفاده می کنیم و هیچ فکر نمی کنیم که 50 سال است این مملکت نه هنری عرضه کرده نه حرفی در زمینه ادبیات و علم داشته!

عشق هم که همان گمشده همیشگی آدمی از ازل تا ابد بوده واست...ما حق عاشق شدن نداریم چون پول نداریم با عشقمان در کافی شاپ بستنی بخوریم ،راستی چه قدر این عشق ها هم مبتذل شده ...دخترها یاد گرفته اند برای به دام انداختن پسرها به هر رنگ و لعابی تن بدهند و پسرهاهم برای خیلی مسایل پست تر به همه چیز چنگ می اندازند تا نظر دختری را جلب کنند...غافل ازاینکه این سرزمین عشق شورانگیز شیرین و فرهاد ها درتاریخ خودبه یادگار دارد!...نه مسلمانیم ونه خداشناسیم وحداقل کافر هم نیستیم!وسط دین و مذهب و اعتقاد و دنیا و آخرت گیر کردیم!

...نمی دانم چرا آنقدر منفی باف شدم.همه چیز آنقدر هم بد نیست ولی نه شاید خیلی بدتر از این باشد...می دانی من فکر می کنم تقصیر از من و تو نیست .تقصیر از آنانی ست که باید این جامعه را برای رشد من وتو بسازند ولی هنوز بین سین سازندگی با یکدیگر جنگ دارند!

پدر و مادر های ما مقصر این اوضاع نیستند چون زمانی برای بهتر شدن اوضاع کاری کردند که نتیجه اش امروز روزگار ماست!ولی شاید من وتو در قبال بچه هایمان مسئول باشیم!شاید باید خودمان این رخوت و سکون روزهای زندگی امان را بیرون کنیم...

+ بانو مارپل>> 15:30
چهارشنبه 1384/03/04
بانو مارپل آغاز می کند

دیدید تو هواپیماها می گویند:"مسافرین محترم ضمن عرض سلام و خوش آمد گویی خلبان فلانی صحبت می کند"

حا لا هم من دارم تو وبلاگ زمینه لاجوردی قشنگم می نویسم:

            بانو مارپل می نویسد...

ولی یک فرق خیلی بزرگ بین هواپیما و وب لاگ من هست.هواپیما چند پرسنل مختلف دارد .خلبان ،کمک خلبان ،مهماندار،همسایه بغلی... ولی وب لاگ من فقط یک نویسنده دارد ،آن هم خودم هستم!

اتفاقا قصه هم از همین جا شروع می شود.وب لاگ ها همیشه یک نویسنده ندارند چون آدم ها یک شخصیت ندارند!نه می خواهم بحث فلسفی کنم ،نه قصد آسمان و ریسمان بافتن دارم...نه نه وب لاگ جای این حرف هانیست.

وب لاگ یعنی فقط تو بنویسی "ف" ،مخاطبت بره تا فرحزاد،شاید هم تا قصه فرهاد کوه کن بره...یا اصلا به حرف "ق" بعد از حرف "ف" هم نرسد!

همین ویژگی وب لاگ هم قشنگه که تو هرچی که تو ذهنت است را می نویسی و مخاطبت هرچی دوست داره برداشت می کنه.هیچ مالیاتی هم نداره!در این روزگار نابسامان مملکت ما باید همین نقد را چسبید...پس دوباره می گویم:

       بانو مارپل می نویسد...

+ بانو مارپل>> 18:25