تبليغاتX
بانو مارپل
پنجشنبه 1384/04/30
خداحافظ دانشجویی
سلام!من الان در یک کافی نت در میدان فردوسی در تهران هستم و دارم با یک کیبورد داغان که تمام حروف فارسی اش پاک شده به سختی وب لاگ آپ دیت می کنم!!!!ـخدا روزنامه را خیر دهد که اینقدر من را در زمینه ی تایپ قوی کرد!!!ـ

آره دیگه بالاخره خانم مهندس شدیم و بر گشتیم!!کامپیوترم در راه است و احتمالا تا یکشنبه به دستم می رسد!همه ی کتاب هایم را پیش یکی از دوستانم گذاشتم که در اولین فرصت بروم و با ماشین بیاورم!از آن طرف میز کامیپوتر که دیگه مال من نیست ،جایش امن است...به اضافه ی خیلی چیزهای دیگه!

وقتی سه شنبه سوار قطار شدم ،در حالی که از الهام برای همیشه جدا شده بودم و کلی غصه های کوچک و بزرگ داشتم ،فقط دلم می خواست از پنجره کویر زیبای جاده ی مشهد را نگاه کنم و فکر کنم.

به همه چی و به هیچی!...به روز های رفته با خاطرات خوب وبد ...یا روزهای نیامده ...تا سه ساعت از شدت بغض نمی توانستم با هم کوپه ای هایم حرق بزنم!...نمی شه بگویم خیلی ناراحتم که از مشهد آمدم!اتفاقا دیگه واقعا خسته شده بودم،ولی ...خاطره های خوبی که آنجا با آدم های آنجا ومحیط صمیمی برو بچ گذرانده بودم،اذیتم می کرد!!...ولی این یک اصل هست در زندگی که همه چیز بالاخره یک روز تمام می شود!!من می خواهم یک تبصره اضافه کنم"مهم نیست که تمام شود،مهم اینه که هر چیزی قشنگ تمام شود!"...من خیلی حوشبخت هستم که قشنگترین دوران دانشجویی را در مشهد گذراندم!...

 حالا تو تهران...زندگی پر دغدغه ی تهرانی با آدم های همیشه گرفتار!!!

         رفتم از شهر خیا لات سبک بیرون

                        دلم از غربت سنجافک پر بود!

                                               

 

+ بانو مارپل>> 10:49
جمعه 1384/04/24
زنانی را می شناسم...

زنانی را می شناسم که در زندگی بزرگترین افتخارشان داشتن کودکی ست که هر روز از صبح تا شام فکر خوراک و پوشاک و زبان بازکردن او باشند.

زنانی را می شناسم که بزرگترین تفریح زندگی اشان این است که غروب ها لب جوی کوچه بنشینند و دعوای دیشب همسایه اشان را با آب و تاب تعریف کنند!

زنانی را می شناسم که بزرگترین دغدغه ی زندگی اشان شوهر پیدا کردن برای دخترشان است که نه جمال دارد ونه کمال!

زنانی را می شناسم که عمری را به تر و خشک کردن بچه های خودشان که از عدد 7 هم تجاوز کرده اند،گذرانده اندو سر پیری هم نوه های قد ونیم قد را به شیوه ی دیرین تربیت می کنند.

زنانی را می شناسم که از شوهر اول طلاق گرفته اند و در حسرت خواستگار دیگری با هر شرایطی هر روز پشت پنجره ی یک خانه ی قدیمی آه می کشند!

 

پیر دخترانی را می شناسم که با عقده وکینه به زندگی تازه عروسان نظر می اندازند و خوب می دانند که چقدر همه از حضورشان احساس ناراحتی می کنند!

دخترانی را می شناسم که هر روزعصر که با هزار مکافات از پدر اجازه بیرون رفتن می گیرند،با هفتاد قلم رنگ و روغن و شال هایی که فقط کف سر را می پوشاند و مانتویی هایی که بدن نما شده اند،چشمانشان فقط به دنبال یک نگاه مهربان است که به آنها متلکی گفته شود و گفتگو آغاز شود!

دخترانی را می شناسم که در کلاس دانشکده قلبشان برای استاد خوشتیپی که حلقه ی نامزدی اش تابلو می درخشد،می تپد!

دخترانی را می شناسم که بزرگترین آرزویشان این است که در دانشگاه شاگرد اول شوند تا اسمشان بر سر زبان پسرها بیافتد!

دخترانی را می شناسم که ....

حال خودم به عنوان یک دختر از این همه واقعیت تلخ بد شد!سرزنشم مکن که اینقدر هم روزگارمان بد نیست!

تو می دانی ،من هم می دانم ،همه می دانیم که واقعیت از این هم تلخ تر است!

+ بانو مارپل>> 13:12
دوشنبه 1384/04/20
دنیای رها از نگرانی ها

 

دیروز یک کارتون خیلی قشنگ دیدم .

Lion King ۱/۵

مثل همیشه تولید بزرگترین سازنده ی انیمشن های دنیا:

Walt Disney

اول خب خیلی کارتون خنده داری بود.مخصوصا اینکه دوبله فارسی اش را دیدم و چه قدر دوبلرهای ایرانی هنرمندند!

شخصیت اصلی این داستان موش صحرایی به نام "تیمون" بود که بسیار از زندگی فعلی خویش ناراضی بود.بالاخره از جمع دیگر موش های صحرایی بیرون آمد وبه دنبال نور رفت جایی که زندگی سرشار از شادی ها داشته باشد!در راه با میمونی برخورد کرد که به نوعی معلم راهش شد.آن میمون با لهجه ی غلیظ ترکی به تیمون گفت:

_تو باید بری" ابی یوختی بابا"یعنی جهان رها از نگرانی ها.و برای رسیدن به آنجا باید عمیق نگاه کنی!

تیمون در این مسیر با گرازی آشنا می شود به  نام"پومبا"که بخاطر ظاهر نا زیبایش هیچ کس به او نزدیک نمی شد.این دو با هم دوست می شوند و

با لاخره ابی یوختی بابا را پیدا می کنند. که این وسط ناگهان "سیمبا"پیدایش می شود.همان شیر کوچولوی کارتون شیر شاه که عمویش سلطنت را از او دزدیده بود.تیمون مربی سیمبا می شود و تا مدت ها زندگی بسیار خوب و خوشی داشتندتا اینکه شیر ماده _اسمش یادم رفت_پیدایش می شود و به سیمبا

می گوید که باید برود و سلطنت را پس بگیرد.

اینجای کارتون تیمون حرف قشنگی می زند.به پومبا می گوید" که نباید بگذاریم سیمبا عشق را احساس کندوگرنه ابی یوختی بابا ی سه نفره ی ما از بین

می رود".ولی آنها نمی توانند کاری کنند و در آخر حتی به سیمبا برای رسیدن به سلطنت کمک می کنند!

آره کل داستان همین بود.به اضافه ی خیلی حرف های خنده دار و صحنه های قشنگ!ولی من غیر  ازاحساس شادی که از دیدن این کارتون کردم،حرف های عمیق تری هم در آن شنیدم!

اینکه برای رسیدن به شادی حقیقی باید عمیق به زندگی  نگاه کرد!

یا عشق می تواند خود آغاز بزرگترین دغدغه ها و نگرانی هایی باشد که به نوعی شیرین تر از همه ی بی خیالی هاست!

بین بر وبج این "ابی یوختی بابا"معروف شده!هرکی دلش می گیرد ،می گوید:"برویم ابی یوختی بابا"_البته امیدوارم تلفظم درست باشد.حتما این کارتون را پیدا کنید و ببینید!

به قول آندره ژید در کتاب مائده ها ی زمینی:

   "برای رسیدن به اندیشه واقعی باید به شادی حقیقی دست یافت"

+ بانو مارپل>> 14:46
پنجشنبه 1384/04/16
من گم کرده ای دارم

 

شب آخرین امتحان دانشجویی ام ،خیلی حرف ها برای گفتن داشتم ولی نه حسش بود نه وقتش!

وقتی از سر آخرین جلسه امتحان آمدم بیرون ،خب اول مثل همه امتحانات حس کردم یک بار سنگین از رو دوشم برداشته شد،ولی یک حس غریب دیگه هم بود!آره همین لوس بازی ها که آخرین امتحان دوره ی لیسانس است و ممکن دیگه تا آخر عمر نتوانم جلسه ی امتحان را تجربه کنم!!!دائم به دوستم "الهام "می گفتم:

_یعنی واقعا تموم شد؟...

چشمانم را بستم  و دارم فکر می کنم.به اولین روزی که به عنوان دانشجو وارد مشهد شدم،به اولین روزی که برای ثبت نام آمدم دانشگاه و همان جا با دو تا از همکلاسی هایم هم خانه ای شدم!به اولین شبی که بدون خانواده ام تو غربت خوابیدم وشب با کابوس از خواب پریدم!به اولین خرید مستقلی که برای بخچال خانه کردم،به اولین دعوایی که با زهرا و الهام کردم،به اولین باری که دلم تو دانشگاه لرزید،به همه ی آن خنده های از ته دل و آن شیطنت های ترم های اول!...به اولین باری که تو جمع همکاران  نشریاتی پسرانه حرف زدم ،...به همه آن چیزهایی که همشون الان شدن خاطره!...دلم نمی خواهد با خاطره ها زندگی کنم ،ولی تو بگو من با این همه خاطره چی کار کنم؟؟؟

 

...چقدر بزرگ شدم،روزگار خوب وبد گذاشت وحالا از همه ی آن روزها فقط من باقی ماندم!آره دوباره خودمم و دنیای تنهایی خودم!

بر وبچ می گن :"چقدر این روزها فلانی خوشحاله؟؟؟"

با چشمانم بهشون می خندم ولی با زبان بی زبانی ام نمی گویم که

"مسافرم!گرچه چیزی در این جا جا گذاشته ام!!!...تو آن را ندیدی؟؟؟"

+ بانو مارپل>> 20:26
پنجشنبه 1384/04/09
تو آن شام مهتاب

دیشب ،الکی دلم گرفته بود._بگذریم که هیچ دلتنگی الکی نیست_ساعت 9 بود که بر وبچ زنگ زدند و گفتند" ما می خواهیم برویم بند گلستان!شما هم _من و دوتا هم خانه ای هایم_حاضرشوید بیاییم دنبالتان!"منظورم از این بر وبچ چند تا از پسر های همکارم در دانشگاه هستند که طی یک سری اتفاقات با هم کلی صمیمی شدیم و تبدیل به یک جمع خیلی سالم و خوب شدیم که به واسطه ی آنها این ترم آخری کلی به ما خوش گذشته!

وقتی توی یک شهر غریب و نسبتا مذهبی مثل مشهد درس بخوانی ، روزهایی پیش می آید که احساس می کنی در و دیوار خانه دارند فشارت می دهند،چقدر غروب های جمعه ی مشهد بده که همه جا تعطیل است،خلاصه غربت درد مبهمی که می شه دوستش داشت ولی نمی تونی ادعا کنی همیشه خوبه!

 

من این جمع را خیلی دوست دارم.چون سر یک سری دغدغه های مشترک با هم آشنا شدیم.روزنامه ی دانشگاهمان که اولین روزنامه ی مستقل دانشجویی تو کل مشهد است .بعد هم سر همین دلتنگی ها و اینکه سعی کنیم به همه خوش بگذره چندین بار با هم بیرون رفتیم،اردو،بالای کوه سنگی،جشن تولد در

 کافی شاپ،نیشابور....نه اینکه همه غیر مشهدی باشیم.اتفاقا چندتا مشهدی  هم بینشان است که شام  بچه ها را دعوت می کنند خانه !با اینکه همه با هم صمیمی هستیم ولی حرمت ها همیشه حفظ می شود.تو جمع مون عروس و داماد هم داریم .

 

می خواستم از بند گلستان بگویم که چقدر قشنگ بود ،نمی دانم چرا قلمم به اینجا رسید!شاید برای خیلی ها این رابطه به این شکل بی مفهوم باشد.هر وقت بحث یک جمع دختر وپسر می شه ،جامعه ی ما جلوی خیلی حرف ها موضع می گیرد.این سال های آخر هم که رابطه های دختر و پسر بسیار مبتذل شده.چون این ها را در تهران دیدم و حتی برای بعضی جمع های تهرانی هم که این رابطه ها را تعریف کردم،به نظرشان مسخره آمده!من نمی گویم کدامشان درست است کدامشان غلط. ولی تجربه ای که خودم دارم،پایبند بودن به یک سری از اصول در این جمع ها اغلب به نفع هر دو طرف بوده!نسل جوان مملکت ما الان بین دو راهی گیر کردند!از طرفی مذهب و عرف جامعه اینگونه روابط را نهی  می کند،از طرف دیگر سن خاص جوانی وغریزه دختر وپسر این روابط را می طلبد...

 

قرار بود از بند گلستان وآن قایق سواری رویایی بگویم که دیگه احساس می کنم ،زیاد می شود.گرچه اینگونه روابط نایابند ولی من به جرات می گویم جمع بچه های ما ثابت کردند که هنوز هم این دوستی ها وجود دارند.

 گاهی اوقات دوستی می شه یک واژه که وسعتش از همه ی دنیا بشتر می شه!وقتی فکر می کنم تا چند هفته ی دیگه برای همیشه باید این جمع را ترک کنم،...بغضی غریب راه گلویم را می بندد!

                                  زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد...!

 

 

این هم یک عکس دسته جمعی از بر و بچ روزنامه روزاز نو دانشگاه سجاد

مکان:باغ چوبی_نیشابور

زمان:دی ما ه 83

اگه گفتید من کدام یکی ام؟

 

+ بانو مارپل>> 12:3
سه شنبه 1384/04/07
شادی چه خبر؟

یک روز یک ترکه عاشق یک دختره تو اتوبوس میشه،شماره اتوبوس را برمی دارد!!!!

آقا جک جدید نشنیدید؟یا سرگرمی جالبی سراغ ندارید که آدم را بخنداند؟از بس این روزها حرف   جدی  زدم و شنیدم،حالم بد شده!بعضی وقت ها لازم است آدم از فشار کاری زیاد بزنه به در بی خیالی!این را از یک دوست شنیدم!!!

تو همه خانه دانشجویی ها در ایام امتحانات اتفاقات مشترکی می افتد! اول امتحانات که یک بم می اندازند توی خانه که تا آخر امتحانات خرابی های این بم جمع نمی شود!_البته جمله معترضه بگویم خانه دانشجویی پسرها همیشه بم زده هست!!!_این طرف اتاق یه عالمه جزوه کپی گرفته ،آن طرف کتاب های کتابخانه دانشگاه که دو ماه از موعد تحویلشان گذشته،برگه های تقلب روی سنگ اوپن؛...لباس فلانی روی صندلی ،مقنعه آن یکی روی میز کامپیوتر،...جالب اینجاست که تو این بلو بشور_چی نوشتم؟_آدم به ترک دیوار هم می خندد!!

اصلا انگار شب های امتحان قرص خنده می خوری!به غذای سوخته،به جیغ صاحب خانه،به عابر توی خیابان،به موهای ژولیده هم اتاقی،...به همه چی می خندی!چه خنده های از ته دلی هم هست!!!

بعضی وقت ها فکر می کنم کاش می توانستیم همه ی لحظات زندگی امان را اینقدر آسان بگیریم!یه آدم بزرگی

 می گفت:"زندگی ارزش جدی بودن نداره!پس همیشه شوخی اش بگیر و بهش بخند!"...

خلاصه هر دوستی که خنده دارترین جک را برای من بگوید،...چی بگم؟؟؟یک در دنیا صد در آخرت خیر ببیند!

اجرتان با گل آقای خدای بیامرز!(کیومرث صابری عزیز)

 

همین یک قلم جنس را شب امتحانی کم داشتیم!!!!!!!!!!!!

 

+ بانو مارپل>> 1:1
شنبه 1384/04/04
پایان انتخابات

این طرف کره ی خاکی آدم ها،که سه چهارم اش آب است ،میون به قول حافظ هفتاد و دو ملت
یه گربه ی کوچک است که همیشه سرش دعواست!شاید بخاطر موش های کوچکتری که می ترسند گربه بخوردشون!شاید هم سگ های بزرگ گله می خواهند از سر راه برش دارند.گربه هر
روز دست نوازش یکی روی سرش بوده!یکی بخاطرموهای نرم و قشنگش  نوازشش می کند،یکی بخاطر چشم های خوشگل سبزش که تو شب می درخشد ،دوستش دارد!یکی بخاطر ملوسی اش،یکی بخاطر میو میو کردنش...هر کسی بخاطر دل خودش مدتی دایه ی مهربان تر از مادر برایش می شد!
بعد هم ولش می کرد و می رفت!
گربه ی قصه ی ما مدت هاست دلش یک همدم واقعی می خواد!...یکی که روی سرش  دست نوازش بکشد به جای گوشت گندیده پرت کردن جلوش ، اورا به یک باغ واقعی ببرد که کمی در آن آرامش پیدا کند
قصه پیوسته به جاست ...فقط شخصیت ها و فضاها عوض می شوند|!!  !

با خودم عهد کرده بودم که درباره انتخابات دیگر چیزی در وب لاگ ننویسم.خودم هم به گمراهی کامل زده بودم که سرنوشت  کشورم دیگر برا ی من مهم نیست!ولی دروغ بود!اینقدر این مدت مقاله های متفاوت از آدم های مختلف خواندم که احساس می کنم دنیایی از لغات پراکنده با مفاهیم متفاوت در سرم می  چرخد .امشب ساعت یک ربع به نه احساس کردم باید رای بدهم!ولی اینکه کدام یکی از این کاندیدها را انتخاب کنم...تا آخرین لحظه ای که برگه ی رای را هم به دستم دادند برایم مشخص نبود.الان هم حس خاصی نسبت به هیچ کدام از این آدم ها ندارم!اصولا اینکه عهد خودم را هم شکستم بخاطر حمایت  فلانی یا تکذیب بهمانی نبوده!
.من امشب که برای رای دادن می رفتم در خیابان های این شهر احساس امنیت نمی کردم!
فردا که با مدرک مهندسی فارغ التحصیل می شوم،امنیت شغلی ندارم،فردایی بیاید که عاشق شوم،نمی توانم با عشق خشک وخالی پایه های زندگیم را بنا کنم،روزی که مادر شوم نمی توانم آینده ی روشنی را برای فرزندم پیش بینی کنم...این ها همه درد جامعه ی دیروز و امروز و فردای  ماست که همه می دانیم!
ولی امشب نوعی حس غریب مرا فرا گرفت!روزگار من و امثال من چه خوب و چه بد می گذرد!امروز کمبود من در زندگی تمام شدن کارت اینترنتم است که نمی توانم مقاله ی فلانی را بخوانم یا وب لاگم را آپ دیت کنم .فردا بزرگترین نگرانی من پایه ی حقوق بالای سیصد تومان یا زیر سیصد تومان است ...بعد ها غصه ام خرید لباس عروس کم هزینه تری ست!...ولی واقعا اینها درد نیست.متاسفانه آمار دقیقی ندارم که چند درصد مردم ما مثل من زندگی می کنندولی من دیده ام کسانی را که غصه اشان به صبح رساندن این شب تار است.همه ی ما در اطرافمان دیده ایم که کسانی هستند که به نان شب محتاجند!در حالی که کسانی هستند که نمی دانند اسکناس های میلیاردی اشان را چگونه توی جوی آب بریزند!...من وتو نمی توانیم برای این دسته از مردم جامعه امان کاری کنیم!من فقط غربت امشبم را می نویسم ،تو هم یک کامنت می گذاری و فردا هم هردو فراموش می کنیم!...

حالا کدام یک از کاندیدها می توانند درد این نوع مردم را دوا کنند،من نمی دانم،تو هم نمی دانی...هیچ کس نمی داند!می خواهم به همه ی آدم هایی که این روزها قلمشان را می خواندم ،بگویم،شما هم به این قضیه فکر کرده اید که در کنار تمام مشکلات ریز و درشتی که از اقتصاد بیمار و سیاست بی برنامه و مسئله زنان و بیکاری جوانان پشت سر هم ردیف می کنید...به فقر ...این معضل بزرگ جوامع انسانی هم فکر کرده اید؟؟؟نه اینکه فقط برای مملکت ما باشد ،همه ی جوامع بنا به نوع لایه های اجتماعی اشان گریبانگیر فقرند...یا نه شما هم مثل همه ی اینتر نتی ها از پشت کامیپوتر که بلند می شوید ...حرف هایتان را فراموش می کنید!!!!

فردا هرچه شود،کودک گرسنه ی امروز سیر نمی شود...و این پایان  تلخ قصه انتخابات است!


 

 

+ بانو مارپل>> 0:49