
هر کسی در کلکسیون فیلم هایش بازی هنرمندانه ی "پرویز پرستویی "را درلیلی با من است ، آژانس شیشه ای ومارمولک به یادگار دارد،باید فیلم "بید مجنون" ساخته ی تحسین بر انگیز "مجید مجیدی "را نیز اضافه کند.
نمی دانم از کارگردانی عالی مجید مجیدی بگویم یا بازی بی نقص پرویز پرستویی ویا فیلنامه ی فوق العاده فیلم.
حکایت مردی 45 ساله که از 8 سالگی نابینا شده و استاد فلسفه و مولاناو مثنوی ست.با همسر و دختر کوچکش در قطعه ای از بهشت زندگی می کند.ناگهان برای درمان تمور عازم فرانسه می شود و در حالی که اصلا امید به زنده ماندن نداشته ،پز شکان اعلام می کنند که با پیوند قرنیه احتمال باز یافتن مجدد بینایی خود را دارد.استاد در اینجا قول سختی به خدای خود می دهد که در آخر فیلم نمی تواند از عهده ی آن بر بیاید .به خدا می گوید"به من بینایی ام را بازگردان !من بیشتر از بندگان دیگرت قدر روشنایی را می دانم"
داستان ازاینجا جذاب می شود.اینکه استاد در رویارویی با دنیای رنگ ها دچار لغزش می شودو…

نمی خواهم فیلم را تعریف کنم.باید فیلم را ببینید.دوباره ،سه باره هم ببینید. آخر فیلم آدم شاید برای یک لحظه از خودش سوال کند،"اگر جای استاد بودم،چه کار می کردم؟؟"
فیلم پر از صحنه های زیباست.زیباترین صحنه ،دیدن مجدد استاد است…وای دلم هوای "درخت بید مجنون"کرد…
پ.ن:من نمی فهمم چرا این کانتر اینقدر هر زود زیاد می شه ولی کامنت کم دارم!دوستان خوبم ممنونم که به من سر می زنید ولی می شه برایم کامنت هم بگذارید!نمی توانید تصور کنید کامنت چقدر یک بلاگر را خوشحال می کند.
این روزها ما آدم ها خیلی چیزها را گم کرده ایم!
بگذریم که نامش را زندگی مدرنیته گذاشته ایم و در تنهائی مطلق درونی امان فریاد شعف سر می دهیم!...ولی همه می دانیم که لحظاتی در مجموع ثانیه های زندگیمان است که حال خودمان را هم نمی فهمیم.یک دنیا سوال بی جواب عذابمان می دهد ،شاید هم چیزی نادر به نام وجدان یا فطرت قلقلکمان می دهد.
اگر انسان معتقدی باشیم به جایی پناه می بریم که درجه ی معنویتمان را فزون کند...
اگر روشنفکر امروزی باشیم می رویم در میان مردمان گرفتار، ادعای فرهنگ می کنیم و مجلس وعظی راه می اندازیم و کلاه شرعی سر خودمان و ملت می گذاریم....
اگر آدم الکی خوشی باشیم به دنیای بی خیالی پناه می بریم و خنده ،پارتی،دختر،پسروهزاران رنگ و لعاب دیگر...
...قرار نیست همه ی آدم ها ی دنیا جزء یکی از این دسته ها باشند .
ولی همه از هر مسلک واعتقادی که باشیم ،یک مفهوم واحد را به نام حقیقت مطلق می شناسیم!
ملاها ارادت می خوانندش،لوتی ها مرام می نامندش،عارفان عشق ،فیلسوفان کمال بی نهایت و یکی مثل من و توهم حس صداقت و نزدیکی و بغض در چنین شبی می کند!
من باور دارم آدم باید خیلی دوراز خویشتن باشد که نام "علی" به سکوت وادارش نکند!
مولا را همه می شناسیم و تاریخ ثابت کرده که هیچ کس نمی شناسدش!واژه ها را برای از او نوشتن کم می آورم!
علی که بود و چه بود و چه کرد؟؟هرگز کسی نمی تواند درک کند!هر کسی به وسع دل کوچک خویش جرعه ای آب از این دریای معرفت می چشد!
ای وای من و تو ... اگر امشب تشنه بمانیم!!!!!!!
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دید بگشا بر دم ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا حسن الفضا
دیده بگشا از کرم رنجور دردستان علی
بهر مروارید غم رنجور مردستان علی
دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک وآه
کبر پستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش ،خون وآتش،خشم سرکش،بیم چاه
دیده بگشا بر سیتم در این فریبستان علی
شمع شب های دژم ،ماه غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله، مرد لیلی ،خشک شد سرو سهی
از آگهی جهل ماند،جهل ملند از آگهی
دیده بگشا ای صنم،ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم آیینه ی مستان علی
پ.ن:این آهنگ را فقط با صدای محمد اصفهانی بشنوید
گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که می خواهی
زورقی توانابه تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هیچ گاه واژگون نشود
تا هراندازه که نا آرام باشی
یادریای زندگیت متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانی...

وقتی حتی دیگه حوصله ی خودم را هم ندارم ،فقط گوش دادن به قطعه شعرهای سپیدمان احمد شاملو با آن ملودی آرام حاکم برفضای آهنگ ،از من آدم تازه ای می سازد!...
امروز از بعد از مدت ها از خیابان بهار گذشتم!بروبچ تهرانپارسی این خیابان و فلکه ی اول را خوب می شناسند.
-هفت سال زندگی من سه سال تحصیل راهنمایی و چهار سال دیبرستانم در این خیابان بود!...ومن امروز بعد از چهارسال دوباره از آن عبور کردم!
از کنار آپارتمان های تازه ساز و شیک،از کنارکتابفروشی بزرگ بلوط که همیشه قرار من و کتابهای جدیدش در ویترین مغازه بود،از کنار هتل شهر که چقدر از چهار سال پیش تا کنون ،متروک تر شده بود.کارگران مشغول مرمتش بودند!...و از کنار دختران نوجوانی که هر روزظهر ها با مانتوهای سورمه ای و یا چادر هایی که فرم رسمی دبیرستان بود،با یک دنیا شیطنت وخنده در اکیپ های مختلف طول این خیابان طولانی را طی می کردند!
از کنارتمام خاطره هایم!از کنار دختر سبزه روی همیشه ساکت این جمع ها، که اصلا اهل شیطنت های دیگر دوستانش نبود وتمام طول راه یا به سنگفر ش های خیابان خیره می شد،یا با دوستی راجع به فلان فیلم یا فلان کتاب بحث می کرد!...
حس خاصی بود که من بعد از چهار سال دوباره در همان جایی بودم که روزگاری با سنگفرش های آن رویای آینده ام را بازگو می کردم!...من تمام طول تحصیلم دختر آرام وکم حرفی بودم!آره به نوعی گوشه گیری از جمع ها می کردم ،اصلا با دوستانم راحت نبودم...در مقابل تمام شادی ها و شیطنت های دوستانم من همیشه سکوت می کردم!
به سنگ فرش ها گفتم که مهندس شده ام،حالا یک وب لاگ خوب دارم که هروقت دلم بگیرد آنجا حرف های دلم را می زنم،به آنها گفتم که با لاخره دارم روی داستان نویسی ام کار می کنم،حتی به آنها گفتم حالا چقدر دوست دارم ودیگر از حرف زدن درجمع ها نمی هراسم،به آنها گفتم که بعضی وقت ها دلم برای آن دخترک کم حرف خیابان بهار تنگ می شود،سعی می کنم به یاد بیاورم که او چه آرزوهایی داشت ،...چند تا از آرزوهایش بر آورده شده،بسیاری دیگر هم بر آورده نشده است.ولی من شرمنده ی یک آرمان پاک آن دختر بودم!
نمی دانستم چگونه به نگاه معصوم آن دختر بگویم که در دنیای بی اساس امروز، آرمان پاک پر احساس او جایی ندارد؟؟؟
آخرین کارتن وسایل را از گوشه ی اتاقش بلند کرد.چقدر سنگین بود!یک قدم،دو قدم،دستانش داشت هر لحظه سنگین تر می شد! با صدایی که عصبانیت در آن موج می زد ،گفت:"مگه چی تو این کارتن ؟مامان جان آجر این تو ریختی؟"صدای مادرش از پشت دیوار اتاق جواب داد:
_به من چه مادر؟همه خرت و پرت های خودتند!...من نمی دونم این همه آشغال را برای چی نگه داشتی.!
داشت به جمله ی مادرش فکر می کرد که باید کدام وسیله هایش در این کارتن باشند که به قول مادرش مشتی آشغال و خرت و پرت بود که ناگهان مقوای زیر کارتن باز شد و در یک لحظه دستانش سبک شدند!!!
مادرش هاج و واج به اتاق آمده بود ، نگاهش می کرد ووسایلی که حالا پخش زمین بود!
_اه!...چه اوضاع بی ریختی داریم ما!
و همینطور غر غر کنان نشست روی زمین کنار وسیله ها!نگاهی به آشفته بازار اتاق کرد ونگاهی به مادرش که تند تند داشت وسیله ها را جمع می کرد.ناگهان چشمش به تابلوی نقاشی افتاد که حالا خرده های شیشه ی قابش روی کاغذها ریخته بود.قاب را برداشت!منظره ی غروب کنارنی زار!با خورشیدی که مثل یک گوی کوچک آن دورها در افق داشت محو می شد!در صحنه ی مات تابلو چهره ی دوستش "سپیده " را دید که این تابلو را با هم در نمایشگاه ایرانگردی خریده بودند!...چند سال پیش بود؟؟..."راستی سپیده الان کجاست؟هنوز هم داره با خانواده اش کلنجار می رود که بگذارند او بیاید تهران؟...شاید هم ازدواج کرده باشد؟؟..."
تابلو را کنار گذاشت .مجسمه ی کوچکی را برداشت "ا این که همان لاک پشت ست که با "آرزو" از پاساژ قائم خریدیم!چقدر سرش خندیدیم!...آرزو هم باید یک لنگه ی دیگرش را داشته باشد!...اون با مادر شوهر غر غراش چی کار می کند؟؟ولی بلا خانم خوب شوهری کرد فقط اگر مادر شوهرش نبودها..."
لبخند محوی صورتش را پوشاند.آخرین باری که با آرزو تلفنی صحبت کرده بود ،آروز با همان شیطنت همیشگی اش گفته بود "به امید خدا دفعه بعد برای حلوای مادر شوهرم زنگ می زنم ،دعوتت می کنم!"
_مادر جون به چی نگاه می کنی!جمع کن وسیله ها را دیگه!نشستی به خاطره ها ت فکر می کنی!...دوساعت دیگه رضا می آد دنبالت باید بری خرید!
مادرش همیشه فکر او را می خواند!با چهره ای گرفته به دستان مادرش نگاه کرد که تند تند وسیله ها درکارتن جدیدی می انداخت.ناگهان شمع تزیینی کوچکی را از دستان مادرش قاپید!
_مامان این نه!...یادگاری کیا!...جشن فارغ التحصیلی اش!
_خوبه خوبه هزار بار بهت گفتم اینقدر از این بچه های دانشگاهتان جلوی این پسره تعریف نکن!مرد دیگه !غیرت دارد!
شمع را نگاه کرد!چهره ی پر لبخند کیا به نظرش آمد.با همان صورت اصلاح شده ی همیشگی و چشمان روشن!همیشه پراز احساس بود...."رفت فرانسه!دنبال رویاهایش!اینکه کنار برج ایفل عکس بیاندازد یا خودش را در همان رودخانه ای در پاریس بیاندازد که صادق هدایت یک بار در آن اقدام به خودکشی کرده بود!"
بغضش گرفته بود. .از زمان نامزدی اش با "رضا"تقریبا از هیچ کدام از دوستانش خبر نداشت.حالا هم یک هفته مانده به عروسی داشت به قول مادرش خرت و پرت های دوران مجردی اش را جمع می کرد.می دانست تمام این وسیله ها در انباری خانه پدری اش سالها خاک می خورد وزمانی هم فرامی رسد که مادرش همه چیز را دور از چشم او دور بیاندازد!...سعی کرد کمک مادرش کند و هرچه سریعتر این همه خاطره را جمع کند!...آخرین وسیله یک جعبه منبت کاری بود.چیزی در قلبش فرو ریخت!دستانش یخ کردند!چشمانش را بست!خاطره ای دور از آدمی بسیار دورتر!...روشن ترین خاطره از او نگاه گرمش بود!وآن لبخند گیرا!...چقدر طول کشید تا توانست موضوع را فراموش کند.تقریبا تا قبل از آشنا شدن با رضا هم درگیر خاطره هایش بود.4 سال مدت کمی برای فراموش کردن یک دوستی نیست...این را رضا به او گفته بود.زمانی که درآغوشش گریسته بود و از عشقش نسبت به او گفته بود.به رضا گفته بود که چقدر با هم دوست بودند وچقدر از او رویا ساخته بود...ولی زمانی که او به شهر خودش اصفهان بازگشته بود ،رفتارش تغییر کرد.کم کم نسبت به "مریم" بی تفاوت شد.انگار علاقه اش با فاصله ها در ارتباط بود.آن شب رضا بعد از کلی گوش دادن به حرف های اووپاک کردن اشک هایش گفته بود:"مریم جان یک عاشق واقعی هرگز دور شدن از معشقوقش از عشقش کم نمی کنه که مشتاق ترش هم می کند...بعد هم عزیز من همه ما تو زندگی امون یه کس هایی را دوست داشتیم که بهشون نرسیدیم...حالا قسمت نبوده یا تو زندگی باهاش خوشبخت نمی شدی!یه دوست خوب قرار نیست یه همسر خوب هم باشه!!...حالا اگه خانم باز هم فکر می کنند هنوز آن آقا مرد رویاهاشون هستن بنده پیداشون می کنم و کت بسته می آرم خدمتتون!...حالا شما بذار به حساب بی غیرتی امان یا شاید هم عاشقی امان!!!"...
همان لحظه فهمیده بود که چقدر رضا را دوست دارد و جنس این دوست داشتن فرسنگ ها با عشق دوران بیست سالگی اش نسبت به آن غریبه فرق داشت!
..زنگ در رشته ی افکارش را گسیخت.اشک هایش را پاک کرد.در حالی که با اشتیاق به سمت تلفن می رفت به مادرش گفت:_این را دیگه همین الان بنداز دور!دلیلی برای نگه داشنتش ندارم!
و در دل با خود می گفت:"گرچه خاطره اش تا ابد یه گوشه ی این دل هست!..."
با اشتیاق در را گشود وبی معطلی دستانش را دور گردن رضا حلقه کرد!
(رضا)_ووو...چه استقبال گرمی!..خبری شده عزیزم؟

امروز در خبرها خواندم به خاطر روز خبرنگار به هر کدام از خبرنگارانی که کارت خبرنگاری دارند،یک لب تاپ با تسهیلات ویژه می دهند!!!ای کاش در کنار امکانات مادی ،کمی هم در فضای مسموم خفقان امروز جامعه امان ،آزادی تزریق می کردند!!!
امروز برای لحظه ای احساس کردم،دیگر امکان فعالیت روزنامه نگاری برایم نیست و چه حس غریبی بود که خودم را در مسیر کار و زندگی دیدم که شاید با علاقه ی واقعی ام فرسنگ ها فاصله داشت!دوباره امروز دلم برای سردبیر دختر جسور روزنامه ی مستقل دانشجویی( روزاز نو) دانشگاه سجاد تنگ شد که شب ها ی روزنامه اش تا صبح بیدار می ماند تا در طلوع بامدادان فردا تلاش یک هفته ای خود را در یک برگه عمودی ببیند!!!...
روزهایی گذشت که دیگر تکرار نمی شود...دلم به اندازه ی یک تنهائی غریب گرفته است!!
باید تجربه کنی چه حس شگرفی ست وقتی حقیقت را با قلم بر روی کاغذ می نگاری و کسانی با اعجاز قلم تو به حققیت دست می یابند وچه درد جانکاهی ست که اندیشه را پشت میله های تعصب در بند ببینی !!!باید اشک ریختن با واژه ها را تجربه کرد تا به ژرفای لذت نوشتن پی برد!
به تمام دست به قلم های شناخته شده و ناشناس این سرزمین الخصوص دوستان و همکاران خوبم در مشهد این روز را تبریک می گویم! با ایمد روزی که با واژه ها بتوان زندگی را تفسیر کرد بی آنکه در پیچ وخم زندگی زندانی شد!!واین نوشته ی دکتر علی شریعتی را به تمام اهالی قلم و دوستدارانشان تقدیم می کنم:
قلم توتم ماست
به قلم سوگند،
به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند،
به رشحه خونی که از زبانش می تراود سوگند،
که توتم مقدسم را نمی فروشم،
به دست زورش تسلیم نمی کنم،
به کیسه زرش نمی بخشم،
به سرنگشت تزویر ش نمی سپارم
دستم را قلم می کنم ولی قلمم را از دست نمی گذارم،
چشمهایم را کور می کنم،
گوشهایم را کر می کنم،
پاهایم را می شکنم،
اانگشتانم را بند بند می برم،
سینه ام را می شکافم ،
قلبم را می شکنم،
حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم
اما
قلمم را به بیگانه نمی دهم...
آفتاب آتش بی دریغ است...
(احمد شاملو)
دختر جوانی از روی پل عابر پیاده گذر می کند.مرد جوانی با چهر ه ای عرق آلود در سایه ی پر از گرمای پل ،نگاهش می کند.دختر با خودش می اندیشد:"یعنی تو این گرما هم دست بردار نیست؟؟"
مرد جوان در دل:"خوب شد تو این جهنم یک حوری دیدیم!نگاه کردنش هم غنیمت است"
...زندگی پر از سوءتفاهم است...
دیشب که مراسم تحلیف رئیس جمهور جدید را از تلویزیون می دیدم،برای لحظه ای تمام خاطرات روزهای انتخابات در مشهد یادم آمد.ستادهای تبلیغاتی کاندیدا،گردهمائی های دانشجویی،غوغایی که در وب لاگستان بر پا بود،همه آن جدل ها و بزن وبکوب ها ومقاله های مختلف، دیشب با سوگند نامه ای که رئیس جمهور جدید در مجلس روخوانی کرد و لبخند رضایت آمیز محمد خاتمی پایان یافت!
با خودم فکر می کردم که آن روزها چقدر در مسایل کشورم ریز شده بودم و مشکلات را می دیدم وحتی با دوستانم سر آنها بحث می کردیم!همه سخنرانی های کاندیدا را گوش می کردم و روزنامه ها را می خواندم!چقدر سر شعار های پوشالی فلان کاندیدا با بچه ها می خندیم یا به نوعی سنگ بهمان کاندیدا را به سینه می زدیم که به جوان ها بیشتر از همه بها می دهد!
حالا از آن روزها چه باقی مانده؟؟؟خبر تازه اینکه علی رغم تمام تبلیغات منفی که برای احمدی نژاد شد،مهمترین شعار اصلاحی او در این روزها "ایجاد شادی و نشاط وروحیه ی مهر ورزی "در جامعه است!!!
خیلی از آن وب لاگ ها دیگر آپ دیت نمی شوند،جوان های قرتی بالانشین تهران دیگر عکس تبلیغاتی به شیشه ی اتومبیلشان نمی پچسبانند!دیگرمسئله ی زنان بزرگترین دغدغه ی آدم های مسئول نیست...!نه همه چیز به حال عادی برگشته!!!بهتر است بگویم به همام رخوت و سکون قبل از غوغای انتخابات برگشته
!
ولی هنوز هم کودکان کنار خیایان به گدایی مشغولند،هنوز هم جسم زن زیر چادربرای سیر کردن شکم فرزندانش به فروش می رسد،هنوز هم جوانان تحصیل کرده ی ما مدرک به دست به دنبال یک شغل آبرومندند،هنوز هم دست به قلم دارها آزادی نوشتن ندارند،هنوز هم آن طرف آبهای آبی دنیا بهشت موعود است و ایران دوزخ اجباری زیستن تا مرگ،هنوز هم...
امیدوارم رئیس جمهور کشورم بر خلاف همه ی بیداری های مقطعی که دوباره به خواب زمستانی فرو رفته اند، این همه واقعیت تلخ را فراموش نکند!
آقای احمدی نژاد نه طرفدار شما بودم نه سرکوب گر شما!ولی شما به عنوان اصلی ترین نهاد اجرایی کشور فرصت این را دارید که یک بار دیگر روحیه ی اعتماد سازی را در جوانان این کشور زنده کنید!
چهارسال برای عملبه آن همه تعهد فرصت کمی ست!شما فقط به یک بند آن وفادار بمانید ،آن وقت وظیفه ی خود را انجام داده اید!
پ.ن:مشکل مودم حل شد.تغییرات ظاهری هم که در بلاگ می بینید،زحمت سورئالیست عزیز است.من هم همچنان بانو مارپل هستم!
با هیجان خاصی پله ها را دوتا یکی رد می کرد .مراقب بود با عجله ای که از شادی زیاد بر رفتارش مستولی شده بود،زمین نخورد!از در شرکت که بیرون زد ،باد خنک عصرگاهی یک غروب پاییزی گونه اش را نوازش داد!
تمام مسیر با درخت ها حرف می زد،با اتومبیل های کثیف توی ترافیک مانده ،حتی با زن دست فروش سر چهارراه !می خواست شادی اش را با همه قسمت کند.به خانه که رسید ،مادرش را در آغوش گرفت وحتی به او مهلت سوال پرسیدن هم نداد.همه چیز را از ابتدا برایش تعریف کرد.اینکه امروز آقای ... که مسئول امور گرافیک بوده ،آمده و کارهای او را دیده و خیلی خوشش آمده و از او خواسته از ماه آینده با گروه آنها که در شرکت دیگری هستند ،همکاری کند!برای مادرش توضیح داد که چقدر این پیشنهاد آینده ی کاری او را تضمین می کند و دنیاهای تازه ای به روی او می گشاید!...با شیطنت خاصی به شانه ی مادرش زد و گفت:"تازه چقدر با آدم های جدید آشنا می شوم!...اوه!!!!!!!!"
آن شب تمام اعضای خانواده خوشحال بودند.خبر به چند تا از اعضای فامیل هم رسید که "نرگس" خانم تا یک ماه دیگر در یک شرکت خصوصی با مزایا و حقوق آنچنانی مشغول به کار می شود.می توانست تصور کند ،چقدر حسادت دخترهای فامیل را برانگیخته!
دو روز بعد دوست نرگس به او زنگ می زند.بعد از شنیدن ماجرا به او تبریک می گوید و کلی برایش آروزی موفقیت می کند.
دو ماه می گذرد...
دوست نرگس به او زنگ می زند.
_خوبی دیگه؟یادی از ما نمی کنی؟
_سرم خیلی شلوغ شده!همش پای سفارش های شرکتم!
_خیلی خب خانم.اینقدر کلاس نذار برای ما!...بیا امشب بریم بیرون!
_امشب که اصلا وقت ندارم.فردا باید دو تا طرح به آقای ... تحویل بدم!
_این آقاهه آنجا چی کاره ست؟زیاد حرفش را می زنی!!!
_مدیر عامل شرکت دیگه!از کار من خیلی راضی!
_آهان!
نرگس در اتاق آقای ...
_خیلی طرح خوبی خانم...!شما هر روز دارید بیشتر پیشرفت می کنید!
_ممنوم!می دانید من محیط کارم را خیلی دوست دارم!
_ما می توونیم بیشتر راجع به کارتان با هم صحبت کنیم!
_آخه شما همیشه گرفتارید آقای ...
_خب می تونیم خارج از شرکت همدیگر را ببنیم!
_....بله؟؟؟؟؟؟؟؟....
سه ماه دیگر می گذرد!نرگس در پارک روبروی شرکت نشسته !یک سبد گل رز در دستش است.به زمین خیره شده.به او پیشنهاد ازدواج شده است!
مادرش با بغض می گوید:_آخه دختر جون این پسره گناه داره!...شماها دو سال با هم دوستید!!!
_وا مامان!همه ی مادرها از چنین خواستگاری برای دخترشون بال در می آرند!آنوقت شما طرف آن پسره هیچی ندار را می گیرید!...با عشق که نمی شه شکم خالی را سیر کرد...تازه من الان نظرم عوض شده.دوستی ما فقط یه اتفاق بود.من آن موقع خیلی بچه بودم!الان بزرگ شدم!
_بزرگ شدن اینه که گول پول و پله این پسره را بخوری؟ما اصلا نمی شناسمیش!...من سادگی و آقایی .... بیشتر دوست دارم!تازه من مطمئنم که کار و بارش هم درست می شه.فقط باید یکم بهش فرصت بدی!
_بشینم تو خانه ی بابام که موهام مثل دندونام سفید شه تا این آقا یه نان بخور ونمیر تو زندگی اش گیر بیاره!
_من که هرچی می گم ،تو حرف خودت را می زنی!هر کاری دلت می خواد بکن!...ولی این رسم رفاقت نیست نرگس خانم!
...و داستان ادامه دارد!
"نرگس" می تواند من ،تو و یا هر کس دیگری باشد.دختر و پسرش هم فرق نمی کند.می توان هزار ها پایان برای این داستان در نظر گرفت!
نرگس با خواستگار دومش ازدواج می کند،ولی از زندگی اش راضی نیست و به این نتیجه می رسد که باید با عشق ازدواج می کرده!
یا نرگس با خواستگار دومش ازدواج می کند و زندگی خیلی سعادتمندانه ای هم پیدا می کند!نتیجه اخلاقی برای این پایان اینکه که "عشق فقط برای قصه هاست..."
نمی دانم چرا نوشتمش!داستان ها معمولا ردپایی از واقعیت را در دل خود دارندواین جنگ همیشگی روزگار ماست."جدال عقل و احساس"...بعضی از داستانها به مرگ مولف مشهور هستند.خودتان به پایان این داستان فکر کنید!
پ.ن:یک خبر خیلی بد!امروز در محل کارم فهمیدم:مودم من به احتمال 99درصد،سوخته است!!!!
مبارک است به سلامتی!!!!!
یکی از آنها به گودال آب جلوی زندان نگاه می کرد که چقدر گل آلود است و آه سردی کشید و به رختخواب رفت .
دیگری به ماه که از پشت شاخه های درختان سیاه می تابید،نگاه کرد و به نور مهتاب سلام کردو فضای چشمانش بانور ماه پر شد تا خوابش برد!
روز بعد یک نفر از آن دو زندانی مرده بود!...
دیگری منتظر آمدن شب بود تا دوباره با رویای مهتاب به خواب رود...
صبح که از خانه بیرون می زند،خنکای نسیم صبگاهی گونه اش را نوازش می دهد،با خودش فکر می کند(امروز روز خوبی خواهد بود) صدقه هر روزش را می اندازد،سوار اتوبوس می شود،به آدم های مختلفی که سوار می شوند،نگاه می کند.برای پیرزنی که تازه سوار اتوبوس شده وجا نیست ،بلند می شود وتا رسیدن به محل کار می ایستد...به ایستگاه که می رسد به آب زلال جوی سلام می کند.خوشحال است که هر روز صبح یک پیاده روی اجباری دارد.یاد خواب شب قبل می افتد...لبخند محوی بر لبانش نقش می بندد...(اگر روزی تعبیر شود...)
در محل کار به همکاران سلام صبح به خیر می گوید.پشت میز کامیپوتر خودش می نشیند...برنامه می نویسد...چشمانش درد می گیرد...(ولی بی خیال..بالاخره یک برنامه ی توپ می نویسم)
...وزندگی ادامه دارد.
از همه دوستان خوبم که برایم کامنت گذاشتند ،ممنونم!از خواندن نظراتتان خیلی خوشحال شدم.با همه ی شما موافقم که باید خوبی های زندگی را نگاه کرد.همیشه صبح ها به خودم تو آینه می گویم :"تو دختر خوشبختی هستی ،پس قدر خوشبختی ات را بدان!"الانم اصلا ناراحت نیستم که باید تو ظل گرما با این ترافیک و خستگی کار برگردم خانه!آنقدر زندگی قشنگ هست که در رویایش غرق شوم...بعضی وفت ها بهتره واقعیت ها را نادیده گرفت...
تو فکر یک آپ دیت توپ هستم.همین رزوها...شما دعا کنید مودم این کامیپوتر وصل شود.
در پناه حق!
آدم وقتی می خواد تو تهران به کارش برسه باید صبح ساعت 7 از خانه بزنه بیرون!اگه 7 بشه 7:30 دیگه باید قید کار به موقع را بزنی!از ساعت 7:30 ترافیک تهران شروع می شه تا نزدیک ساعت 9. بعد ظهر از ساعت 1 تا 3 و بعد ازظهر هم از ساعت 7 شب تا 1 نیمه شب ترافیک ادامه دارد!
آدم های تهرانی از کنار همدیگر خیلی بی تفاوت رد می شوند!هر کسی یک گوشی موبایل دستش است و داره با آدم آن ور خط حرف می زنه!هیچ کس به پسرک گل فروش دم چهارراه با دسته گل های قشنگ مریم و رز قرمز توجهی نمی کند!
پسرهای تهرانی بلد نیستند عاشق نگاه کنند،دخترها هم جز مانتو تنگ پوشیدن و عینک آفتابی بزرگ زدن هنر دیگری برای دلبری ندارند!
همه جا فضای سبزه ولی هیچ کس دلش نمی خواهد یک لحظه روزمرگی هایش را رها کند و زیر سایه ی درختی بنشیند!...
من که هنوز به این شهر شلوغ عادت نکردم!خانواده می گویند:" بخاطر دلتنگی مشهد است!یک ماه دیگه خوب می شی!"...ولی راستش بگویم:"با اینکه همیشه آرزو داشتم برگردم تهران و تو خیابان های شلوغش راه بروم که آدم احساس زنده بودن می کند ولی حالا ...انگار روزگار فرق کرده!تهران خیلی شلوغ شده ...با تهران آن روزها خیلی فرق کرده!"
اصلا می دونید چی؟من خیلی وقته که دارم تو وب لاگ حرف غصه و غم می زنم!بالاخره زندگی همینه دیگه!یک روز خوب و ده روز غم و غربت است!...بگذریم که روزهایی تو مشهد بوده که دلم برای همین شلوغی و دود تهران تنگ می شده!
اصولا وقتی آدم ازمحیط دانشگاه می ره سر کار ،اوضاع خیلی عوض می شه!بنده از آنجایی که اساسا روحیه ماجراجویی و کشف چیزهای جدید دارم،کارآموزی را جایی برداشتم که از ساعت 7 تا 2 بعدازظهر پای کامپیوتر دارم برنامه می نویسم!_آخه یکی نیست بگه دختر بیکار بودی؟؟؟هیچ کسی کار آموزی را نمی ره
آنوقت تو رفتی بانک که برای ساعت ورود و خروج بزنند!_ولی جان همه دخترهای خوشگل همچین بد جایی هم نیست!!!!!!!!!!!!!_عجب پر رویی شدم!!!!!!_
با لاخره همکارها هستند دیگه .حالا هم خانم هم آقا!!چه ایرادی داره آدم باید خودش عاقل باشه!
این هم بخاطر ویتامین خنده که تو وب لاگم خیلی کم شده بود!
شاعر می گه: "زندگی رسم خوشایندی ست..."