تبليغاتX
بانو مارپل
سه شنبه 1384/06/29

فقط برای امام زمان(عج)

 

می دونی که منتظر برآورده شدن خیلی از آرزوها تو زندگیم هستم.

 

می دونی که منتظر رسیدن به هدف هایم هستم.

 

می دونی که چه مومنانه منتظرم تا خدا جواب صبرم را بدهد.

 

می دونم از همه ی خواسته های کوچکم که در دنیای کوچکترم فکر  می کنم خیلی بزرگه، خبر داری!

 

می دونم که خیلی خیلی خیلی از آن چیزی که باید باشم دورم!!!...پر از تردید،پر از گناه،پر از اشتباه...

 

می دونم که خودت می دونی هنوز خودم پی به عمق فاجعه نبردم!

 

می دونم که همه چی من را از خودم بهتر می دونی...نه غلط گفتم،من هیچی از خودم نمی دونم،این تویی که همه چی را از من و او وما و آنها می دونی!این غفلت نابخشودنی من است که هیچی از تو نمی دونم!

 

منتظرم تا تو بیایی که بدانم...همه آن چیزهایی که نمی دونم!

 

اگر عشق هفت مرحله دارد  که اولین مرحله اش طلب است

راه رسیدن به تو هم هر چند تا مرحله داشته باشد،یکی از مرحله هاش  انتظار است!بازم من نمی دونم این مرحله آخرست یا اول؟ولی یه چیز را می دونم که طبق قانون ریاضی زمین ،هر انتظاری روزی به پایان می رسد...

 

پ.ن:من تو این نوشته حرفهای خودم را زدم،تو هم باید حرف های خودت را بزنی پس نیازی به نظر همدیگر نداریم...

 

 

 

+ بانو مارپل>> 2:57
یکشنبه 1384/06/27
کودکانه

 تولد

 

آخ آخ چه قدره خسته ام!ینجا دیگه کجاست؟من اول یه جای دیگه بودم اول یه جایی بودم که همه چی تاریک و تنگ بود.

بعضی روزا یه خانمه با هم  حرف می زد.انگار فقط اون منو می دید!ولی من همه را می دیدم!الان که آمدم اینجا انگار همه جاش می شناسم.ولی خیلی با قبلنهاش فرق داره!

وقتی من خسته شده بودم  اون تو لگد می زدم،اون خانمه دردش می گرفت.بعد یه آقاهه می آمد و کمکش می کرد و هی چشم غره به من می رفت...خب  به من چه؟اون تو جام خیلی تنگ بود.می خواستم زود بیام بیرون!دیگه همین امروز خیلی خسته شدم و تا دلم خواست لگد زدم!آن خانم هم همش جیغ می زد تازه اشم آقاهه هم خیلی عصبانی شده بود!بعدش همه دیوارهای آنجا منو هل دادند بیرون.خودم هم خیلی خسته شدم.یوهو همه چی روشن شد،من سردم شد.چند تا خانم دیگه بودند.تا من آمدم بیرون منو گرفتن و از پا آویزونم کردن.بعدش یک دست محکم محکم خورد پشتم!نمی دانم اصلا از کجا بلد بودم ولی یوهو جیغ کشیدم وگریه کردم!..از همان جیغ ها و گریه هایی که آن خانم می کرد! !ولی همه اون آدم بزرگا خندیدن...چرا باید به گریه ی من بخندند؟...بعدش منو با آب شستن.من آب را خیلی دوست دارم . قبلن هم همش دورم آب بود.یه چیزی که اصلا نمی دانم چی انداختند دورم!ولی خیلی خوب بود چون گرمم شد.بعد منو دادند  بغل همون خانمه!...نمی دانم چی شد ولی دیگه گریه نکردم!اصلن هم دیگه نترسیدم.فقط خیلی گرسنه ام بود.چون اون نی بزرگه که ازش چیزهای خوشمزه می خوردم  خانم بزرگا برش داشتند.خب من هم گرسنه ام شده بود.بعد اون خانم همون جوری که منو بغل کرده بود ،یه چیز خوشمزه داد خوردم!نمی دونم اینم از کجا بلد بودم ولی می تونستم دهان را جمع کنم و دوباره باز کنم تا آن غذا خوشمزه رو بخورم!الانم خیلی خسته ام!فقط می خوام بخوابم....

 

 

پ.ن:هر وقت یک بچه کوچک را می بینم،از خودم سوال می کنم او،دنیا را چه جوری می بیند؟یک نوزاد ؛ یک بچه ی یک ساله،...یک پسر بچه ی شیطون یا یک دختر بچه ی ناز!...همین کنجکاوی مقدمه ی تصوراتی در ذهنم شده که نمی توانم به راحتی از کنارشان رد شوم!از این به بعد می خواهم هر هفته یکشنبه ها تو وب لاگم خودم را جای یک بچه کوچولو بگذارم و از زبان او بنویسم!..حتما خیلی خیال پردازی های به دور از واقعیتی خواهد شد ولی کی می تواند ادعا کند دروغ است؟...کدام یک از ما بچگی اش را یادش است؟...از همه ی این حرف ها هم که بگذریم،بعضی وقت ها دنیای ما آدم بزرگ ها چیزی برای گفتن نداره!

 

+ بانو مارپل>> 23:54
چهارشنبه 1384/06/23
جشن شکوفه ها

هدیه هایتان را داده اید؟به وظیفه ی دینی و انسانی اتان عمل کرده اید که در جشن شکوفه ها شرکت کنید وبه اولین پایگاه کمک های مردمی بروید و دوتا دفتر و چند تا مداد و پاک کن کادو پیچ کنید وتازه در مصاحبه ی تلویزیونی هم صحبت کنید."ملت ما نشان می دهند که در همه ی سختی ها یار و یاور همدیگرند والبته استکبار جهانی  این  هم دلی مردم ما را ببیند که چگونه فقر را ریشه کن می کنند و بداند که هیچ غلطی نمی تواند بکند"

 

این روزها چادرهای  کمیته ی امداد  را که می بینم که گوشه ی چهارراه ها برپا شده که یک ظرف شکلات گذاشتند وسط و چند تا کادو کنارش و یک صندوق شیشه ای پر از پول های سبزو گل بهی و قرمز!... نمی دانم چرا یاد زلزله ی بم می افتم!آن روزهای پر از کابوس که هرجا نگاه می کردی یا کسی از داغ عزیزانش می گریست یا گروهی برای زلزله زده ها کمک جمع می کردند!...تلوزیون را نمی توونستی روشن کنی چون از دیدن صحنه های زلزله از شدت گریه و ناراحتی از خودت بیخود می شدی!هیچ وقت بغض همکلاسی ام را سر کلاس طراحی الگوریتم یادم نمی رود،که چگونه نحوه ی کمک رسانی مردمی را توصیف می کرد.

 

_دو تا سوله بزرگ پر از پتو ،موادغذایی ،نیازهای مردم هست که هیچ کسی نیست روشون نظارت کنه!آنجا مردم دارن برای نان خشک می میرن ،ولی کارتن کارتن مواد غذایی همین جا تو مشهد داره فاسد می شه چون هنوز از تهران دستور نرسیده که اینها فرستاده شن  بم!...الان دیگه هیچکی به کمک های مردمی احتیاج ندارد ،اندازه ده تا زلزله ما کمک داریم فقط یکی باید مدیریت درست کنه که این وسیله ها به موقع به دست مردم بم برسه...!

 

پویان آن روز حقیقتی تلخی را گفت که طی این 2 سال من فقط به عنوان یک  عضوکوچک این جامعه در شرایط مختلف شاهدش بودم!اینکه جامعه ی ما مدیران کارآمدی ندارد تا در شرایط حساس درست تصمیم بگیرند!این همه هر سال در آغاز سال تحصیلی به کودکان قشر فقیر جامعه کمک می شود ولی از آن طرف قیمت لوازم التحریر و شهریه ی مدارس و دانشگاه ها هر روز افزایش می یابد!چرا فکر می کنند که فقیر فقط آن است که به نان شب محتاج باشد؟.البته این دردی بزرگ است ولی آن هم درد کمی نیست  پدرکارمندی که باید بیش از نصف حقوق ماهیانه اش را برای زرق وبرق لوازم التحریر های امروزی بدهد چون فرزندش اگر فلان جامدادی را نداشته باشد،در مدرسه خجالت می کشد!نمی دانم مسئولین برگزاری این جشن ها به کابوس های شبانه ی این پدر فکر می کنند که با خود می اندیشد:"تا حقوق برج آینده چه کنم؟"....

 

کوچکتر که بودم وجدانم با کادو کردن بهترین لوازم التحریرهایم  برای بچه های نیازمند آرام می شد و در دل احساس غرور می کردم که من هم در این جشن شرکت کردم .ولی این روزها با یادآوری هزینه هایی که برای ادامه تحصیل باید در ایران داد و بعد هم هیچ تضمینی برای یک شغل خوب و یک زندگی نسبتا متوسط وجود ندارد ،با خودم می گویم :

"کودک امروز بی سواد به فردا قدم بگذارد بهتر از آن است که روزی با مدرک تحصیلی که برایش شب بیداری ها کشیده و هزینه کرده است ،گوشه ی خیابان بایستد و از این همه بی عدالتی و بی برنامگی گریه کند!"

 

پ.ن:خودم میدانم چه قدر نوشته ام تلخ و سیاه است!صرفا یک بغض فرو خورده ی چند روزه بود که اینطوری خالی شد!...اینقدر که این روزها در رسانه های مختلف خواندم و شنیدم که دولت آمریکا درجریان کمک رسانی به مصیبت زدگان طوفان کاترینا ضعیف عمل کرده!!!...من شدم یک فریاد که می خواد از گلو بیرون بیاد که" مگر خودتان در زلزله ی بم چگونه عمل کردید؟...چندین و چندین هزار آدم بخاطر نرسیدن کمک از سرما وگرسنگی و وحشت در بم جان باختند؟...در حالی که مردم ایران یک پارچه حس هم دردی بامصیبت زدگان داشتند... "

+ بانو مارپل>> 23:44
دوشنبه 1384/06/21
یک نامه جعلی،یک دریا حرف های قشنگ

 

 هنوز صدای خانم رضایی در گوشم است!با همان عینک قدیمی ته استکانی .چهره ی ظریف و پوست شادابش !هنوز هم صدای مهربانش با آن طنین دلنشین در خاطرم هست!معلم ادبیات سال دوم راهنمایی.اولین معلمی که احساس کردم با تمام وجود دوستش دارم!اولین معلمی که در حضورش انشاء خواندم!بی آنکه از ... هراسی داشته باشم.اولین بارقه های علاقمندی به داستان از کلاس درس او در من ایجاد شد.وقتی برای اولین بار" قصه ی عینکم" را خواند.او با آن زیبایی دلپذیر در سن 35 سالگی با هر خط آن قصه گریست!راز عینک قدیمی اش هم گفت.عینکی که به آن ظاهر آراسته و خوش لباس او نمی خورد!"یادگار مادرم است"...همان روز احساس کردم چه قدر دنیای داستان زیبا ست وچقدرآدم ها می توانند با آن ارتباط برقرار کنند!

 

نامه ی تاثیر گذار "چارلی چاپلین"به دخترش "جرالدین" هم برای اولین بار در کلاس درس او شنیدم.

 

 

           "هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به آدم بدهد،اغلب دو پای او را نیز می شکند"

 

         "دل به زر و زیور دنیا نبند زیرا که بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه به گردن همه می درخشد،اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی،با او یکدل باش!"

 

این نامه پر از جمله های ناب است!اگر دوست داشتید می توانید متن اصلی آن را در اینجا بخوانید.

 

ولی امروز یک چیز عجیب راجع به این نامه در خبرها  خواندم."چاپلین سی سال است وبال گردنم شده"

درهفتان آمده  که این نامه را سی سال پیش "فرج ا... صبا"یک روزنامه نگار قدیمی برای پر کردن ستون روزنامه اش نوشته که بخاطر اشتباه در صفحه آرایی این ذهنیت برای همه ایجاد شده که این نامه را خود چارلی چاپلین نوشته!!!بعد هم به اکثر زبان های زنده ی دنیا ترجمه شده!این لینک خبر در سایت معتبر خبر گذاری میراث فرهنگی !!!

 

پ.ن:این روزها به هیچی نباید اعتماد داشت!بابا چارلی خودمان هم حرف های قشنگش جعلی از آب در آمد .البته این موضوع اصلا از ارزش آن نامه کم نمی کند.ولی حس آدم نسبت به زمانی که فکر می کرده این حرف های خود چاپلین است،خیلی عوض می شود.

 

پ.پ.ن:فردا من یک میهمان عزیز دارم .الهام جونم داره می آد پیشم.چه قدر حرف داریم که به همدیگر بگوییم

_عاشق نشدی؟

_نه ...کو آدم عاشق؟..تو چطور؟

_تو که من را می شناسی...عاشق عاشق شدنم،ولی کجاست رفیق عشق؟ ...انگار فقط تو حرف هام را می فهممی!..

_روزهات چطوره؟

_کمی تا حدودی آفتابی!...مال تو که ابری نیست؟

_نه ...خدا را شکر!

 

 

 

+ بانو مارپل>> 1:16
سه شنبه 1384/06/15
تاب بازی

تا حالا شده دلت برای بچگی خودت تنگ بشه؟...یکبارگی هوس کنی چشم هات ببندی و وقتی باز می کنی یه دختر بچه ی 8 _9 ساله با بلوز و شلوار و روسری کوتاه باشی یا یک پسر بچه ی شیطون با شلوار خاکی و پوستی سبزه و دستانی که پر از جای خراش و زخم است؟

امشب خانوادگی رفته بودیم پارک!یک پارک فوق العاده زیبا و خلوت نزدیک خانه که تو این تهران پر ترافیک و شلوغ غنیمتی ست برای خودش!سکوت پارک بد جوری روزمرگی ها ازم دور کرده بود.نه دلم می خواست با کسی حرف بزنم نه حوصله داشتم کسی برایم حرف بزند!رفتم با لای با لای پارک،آنجا یک زمین خاکی با اسباب بازی های ابتدایی تاب و سرسره و الاکلنگ بود!...چند لحظه بعد یک دختر خانم 22 ساله کنار هیاهوی کودکان 5 ساله روی تابی نشسته بود!

بی خیال همه ی آدم ها ی دور برم و سنگینی نگاهایشان روی تاب نشستم و چشم هایم روی رنگ رنگ شهری که زیر پایم گسترده بود بستم!چند تا هول محکم!با همان روش کودکی !اول می ری عقب پاها را تکیه گاه بدن می کنی و بعد یوهو خودت را ول می کنی!باید حتما چشمهایت بسته باشه وگرنه لذتش را نمی فهمی!وقتی هم آن با لا رسیدی پاها را دوباره صاف کنی تا حرکتت سرعت بگیره!...

یاد خودم افتادم و پسر عمویم_طه_ که همیشه شب های تابستان وقتی خانوادگی می رفتیم بیرون ،دوتایی از جمع فرار می کردیم و می رفتیم تاب بازی!مسابقه!هرکی سریعتر بره!...همیشه طه جر می زد!حتی بعضی وقت ها که عقب می ماند با دست آزادش زنجیر تاب من را می گرفت!من هم سرش جیغ جیغ می کردم و با هاش قهر می کردم!...برای همین مسابقه مان هیچ موقع نه برنده داشت نه بازنده!

حالا من و طه هر کدام برای خودمان کسی شدیم!او شده یک خوش تیپ خیلی جدی با دم و دستگاه و ماشین و موبایل وشرکت و برو بیا...منم شدم یک خانم مهندس یکمی خوشگل با یه عالم دغدغه ی پروژه و ادامه تحصیل و وب لاگ و کلی حرف های نگفته!

ما دیگه نمی توانیم مثل قدیما از جمع ها فرار کنیم و دونفری با هم مسابقه ی بی برنده بدیم!این روزها بیشتر از خودمان فرار می کنیم!...

تاب بازی آن بالا چه عالمی داشت!

تاب تاب عباسی                   خدا منو نندازی

+ بانو مارپل>> 0:20
جمعه 1384/06/11
جمعه شب

یک عادت دوران کودکی ست که همیشه عاشق عصرهای پنجشنبه بودم!تمام طول هفته را به امید رسیدن عصر پنجشنبه می گذراندم!حس خوب رسیدن یک تعطیلی ویک شب بی دغدغه که می توانی در جمع های فامیلی شرکت کنی ، تا صبح فیلم نگاه کنی یا کتاب بخوانی یا با یک دوست قدیمی از گذشته ها بگویی!دوران دانشجویی با الهام عاشق این آهنگ بودیم!

جمعه شبا بی قرارم ،می گم ای تو خدای زمونه

بسه این همه جدایی عاشقا رو بهم برسون

جمعه شبا دلم تنگه واسه لحظه ی دیدن یار

وقتی که می رسی از راه،چه قشنگه رسیدن یار...

...

با صدای گرم شهرام صولتی...

هفته پیش این موقع مشهد بودم.خاطره های یک شهر خوب برای همان شهر است!همیشه خوبی ها ی واقعی مشهد را در دل خود نگه داشتم،به یاد این جمله محمود دولت آبادی در رمان بی نظیر کلیدر:

"همه چیز من را همه کس نتوانند دید،از من آن چیزی دیده می شود که خود می خواهم"

سفر پر دغدغه ای بود.من می گویم آدم هیچی بلد نباشد به از این است که استاد یک دانشگاه باشد و در رشته ی دکترا تحصیل کند ولی از فوران ادعا نتواند در کنار استادی اش یک دوست خوب برای دانشجویانش باشد.اصلا هم فرقی نکند که دانشجویی که روبرویش نشسته27 واحد باهاش پاس کرده باشد،یکی از فعالترین دانشجویانش بوده،در حال حاضر هم با او پروژه فارغ التحصیلی برداشته باشد!..

.من می گویم آدم وقتی که راه را بلد نیست هیچ وقت راهنمای کسی نشود حتی اگر می خواهد این راه یک آدرس معمولی شهری باشد!

من می گویم اصلا آدم اینقدر زندگی را سخت نمی گیرد که بالاخره باید با همه جورآدمی سر و کله زد دیگه!پس زنده باد شاد بودن و شاد زیستن!

اولین بار که از گیتارخوشم آمد،کنسرت دانشگاه در سینما سیمرغ مشهد بود.من تنها بدون هم خانه ای هایم رفته بودم.یک پسر فوق العاده تریپ هنری با موهای بلند اول قطعه ای فلامینگو زد که سالن در بهت و سکوت فرو رفت!بعد هم این آهنگ ابی را با صدای گرمش خواند وزد...حالا هروقت که این آهنگ را گوش می دهم حس عاشقی می کنم!

 

با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن توی رگ هام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم ، با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم،عاشق شهامتم من

 

اگه رو حصیر بشینم ،اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام،با در نهایتم من

با تو انگار تو بهشتم ، با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم،عاشق شهامتم من

 

با تو شاه ماهی دریام،بی تو مرگ موج تو ساحل

با توشکل یک حماسه،بی تو یک کلام باطل

بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دوروزه

نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا ندوزه

 

با تو انگار تو بهشتم ، با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم،عاشق شهامتم من...

 

+ بانو مارپل>> 0:16
چهارشنبه 1384/06/02
و من مسافرم ای باد های همواره

           زندگی زنگ تفریح است،زنگ بعد حساب داریم.

                                                                                     دکارت

جمله ی فوق العاده ای ست نه؟امروز که داشتم با عجله از بانک می آمدم بیرون،روی تابلو اعلانات زده بودند.

منم که ناراحت بودم چرا برنامه ام تحت شبکه اجرا نشده،با خواندن آن کاملا آرام شدم.

راستی اگر زندگی را اینجوری نگاه کنیم که یک فرصت دو روزه برای خوبی و خوب بودن و خوب شدن است که همیشه باید سعی کرد بهش خندید،آن وقت دنیا چه گلستانی می شدوزندگی چه قدر پر مفهوم تر می شد.

 

و من مسافرم ای باد های همواره....

دخترک کنار پنجره نیمه باز اتاقش که گیسوان آفتاب از روزنه ی کوچک آن به داخل سرک می کشیدند،ایستاده بود.با پنجره گرم به گفتگو نشسته بود .آن بیرونی ها آهنگ رفتن آغار کرده بودند ولی او با آنکه ذوق سفر داشت ولی هوای ماندن کنار پنجره از همیشه پابندترش کرده بود.از شبهای تنهائی که به سر آمد،از تحمل ناآشنایی ها که با هجران آشنایانش به سراغش آمده بود،از روزگاری که با تار وپود دل در کلبه ی تازه ی خویش آهنگ زندگی آغاز کرده بود،حتی از دوستی اش با پنجره که اکنون عزیز ترین آشنای زندگی تازه اش بود،سخن ها می گفت.پنجره در آن سکوت دلپذیر خویش مثل همیشه به درد و دل های او گوش جان می سپرد و حتی  دخترک در باور خویش لبخند او را هم می دید.به پنجره گفت:

_خیلی خوبه که دارم برمی گردم،دلم برای همه ی خاطره های خوب تنگ شده،انگار آنجا آفتاب هم آفتاب دیگری بود،مهتاب های پر غرورش هنوز در ذهن من  جاری ست...می روم به سوی سرزمینی که بودنم را سرود...

دست خدانگه دار پنجره بر شانه هایش حس می کرد. عازم سفر شد.تصور روزهای در آن سرزمین بودن و با خوبی هایش دوباره انس گرفتن،هیجان آغار رادر او فزونی می داد.به سمت کوله بارش شتافت...

_...آه ...چه قدر سبک است!...انگیزه ی رفتنم از همیشه بیشتر ولی بهانه ی ماندنم از همیشه کمتراست!!!!

 

 

+ بانو مارپل>> 16:50