
یک شب نه مثل همه شب های زندگی کوتاه ، که طولانی
یک شب نه مثل همه شب های زندگی پر هیاهو ، که پر سکوت
یک شب مثل همه شبانه های عاشقی ،پر بی قراری
یک شب مثل هق هق گریه ی بی صدای عاشق هجر کشیده ای
یک شب مثل هراس از حقیقت تنهائی مطلق آدمی در این روزگار زمینی
یک شب نه به اندازه همه شب های دیگر قشنگ،که به وسعت تمامی شبانه های انسانی بزرگ و پر رمز و راز
...
"به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد ،سرچشمه ی بقا را
به جز علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون،به اسیر کن مدارا"
وقتی به حقیقت بزرگی چون "علی " فکر می کنی که آدمیت را معنا کرد،از اینکه شیعه و دوستدار علی هستی ،خشنود می شوی و در دل باور می کنی که هنوز به" انسان بودن "می توانی امیدوار بود!
گرچه بعد علی آبروی "آدمیت "رفت!
دیگر "عدالت " روی آزادی ندید.
دیگر "سکوت " معنای جاودانه نیافت
دیگر "قرآن " ناطق مطلق پیدا نکرد
دیگر "شجاعت" قهرمانی نیافت
از آن روز "یتیم ها"به باور یتیمی رسیدند
"بیوه گان " در عزای بی کسی نشستند
....
رها کنم و رها کن از خود بیگانگی عمیق انسان های این روزگار را!!!
بیهوده می کوشم ار "علی " بنویسم و بیهوده می خواهی از "علی " بشنوی...باید به سوی علی رفت!
امشب علی پشت در خانه هایمان به انتظار بازگشت همه ی ماست
"کتاب ها همچنان چاپ می شوند ،شعر ها سروده می شوند،گروه های موسیقی ترانه هایشان را به بازار می فرستند،نقاشی ها به روی دیوار می روند و فیلم ها ساخته می شوند...اما دیگر همه می دانند که معجزه ای اتفاق نمی افتد!"
به نقل از یک آدم بزرگ
رمضان هم به نیمه رسید.ما انسان ها هنر عجیبی در کشتن و از دست دادن وقت داریم.15 رمضان را به نام ولادت امام حسن مجتبی (ع) می نامند.
عید همه ی دوستارانش مبارک .
آره می گفتم زندگی عجیب در گذر است.آدم اگر حواسش را جمع نکند ،یک روز درآینه نگاه می کند و می بیند چقدرآدم توی آینه برایش غریبه است!بله می بینم که کتاب خوانی های این مدت تاثیر خودش را گذاشته!
"همنوائی شبانه ی ارکستر چوبها" داستان معروف "رضا قاسمی"..آره آره خودم می دانم که چقدر دیر دارم می خوانمش!وقتی داستان و داستان خوانی علاقه ی بزرگ زندگیت باشد ولی دغدغه ی اصلی نباشد،همین می شود که وسط این همه کار و درس و زندگی و روزمرگی ...دلت لک می زنه برای لحظه ای که در اتاقت به روی همه ی دنیا ببندی و بروی یک دنیای دیگه!
تازه می شوی روزگار من!.. روزها پر از روزمرگی ، شب ها تا سحر پای پروژه ام که می خواهم 3 روز دیگه یک ارائه کلی برای استاد مهربانم داشته باشم!!!!حالا شده نیمه شب یوهو به سرم بزنه صدای آهنگ را زیاد کنم یا برم توی حیاط زیر نور مهتاب پیاده روی یا چراغ را خاموش کنم و توی تاریکی ...
گاهی وقت ها دلت می خواهد وسط این همه روزمرگی یک لگد جانانه به همه چی بزنم و بروم یک جایی که نمی دانم کجاست!
آن ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
آن ور روزهای تاریک
پشت این شبای روشن
برای باور بودن
جای باید باشه باید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید
که سر خستگی ها تو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگی ات....بمیره
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
حرف تنهائی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اول و آخر این حرف
حرف هرروزه و هنوزه
تنهئی شاید یه راهه
راهی تا بی نهایت
قصه همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش...قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
ای پرنده پر بگیر
با تشکر از آقای ابی از اجرای زیبایشان!
خب کجا بودیم؟بالای درخت خربزه!...آره داشتم عرض می کردم که عجب کتاب عجیبی بود.من که خیلی نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم.حتما باید یک نقد خوب ازش بخوانم که این همه نکات مبهم اندر میخلیه بنده سمت و سویی بگیرد. ولی بخش آخر کتاب بدجوری حالم را گرفت!...شخصیت داستان وقتی رفت آن دنیا و نامه ی اعمالش را بررسی کردن دوباره فرستادنش این دنیا ولی در روح یک سگ!!!!(من معذرت می خوام ولی این کتاب برنده جایزه ی بهترین کتاب سال شده!)
قسم به شب هنگامی که بپوشاند و قسم به روز هنگامی که روشن سازدو قسم به مخلوقات نر و ماده که سعی شما مختلف است اما هرکس که عطا کرد و خدا ترس شدو به نیکوئی تصدیق کرد ما کار او را سهل می گردانیم.
سوره لیل_آیات 1 تا 7
طاعات و عبادات همه دوستان در این ماه مبارک قبول درگاه حق.
مواظب هستید که باد نیاید!!!
شما حتما وقتی سر سفره افطار نشستید ،این برنامه "جزر و مد"را که از شبکه 3 پخش می شود را دیدید.همین عروس خانم ها و آقا داماد های خوشبختی که ایده آل ترین زندگی های دنیا را البته در ماه های آغازین زندگی دارند!با مجری گری سابق "فراز حسنی" و این مجری جدید که فقط اسم کوچکش را می بینم:"احسان "
بگذریم این برنامه با ماهیت ترویج ساده زیستی که دارد ،مجری های کاملا متفاوتی انتخاب کرده! فراز که با آن تیپ مدرن امروزی اش که آخر سادگی ست .!!! احسان هم آن قدر با ادبیات نسل امروز عجین شده است که مودبانه ترین حرفی که می تواند بزند این است:"آقا دیدی پدر خانمت یوهو گوله کرد و رفت جلو در"!!!
شب جمعه گذشته آقای داماد چنان جمله قصاری فرمودند که برق سه فاز از سر تمام اعضای خانواده پرید.مجری پرسید :"از کجا فهمیدی که این خانواده متدین هستند؟" عرض کردند:
_من وقتی رفتم با پدر خانمم صحبت کنم،ایشان فرمودند که دخترهای ما زمانی که پسرهای اقوام،پسر خاله،پسر دایی، به منزل ما می آیند در یک اتاق در بسته می خوابند،اما با حجاب کامل !!! که اگر احیانا بادی زد و در بازشد،...گناهی در خانه ما صورت نگیرد!!!!!!!!!!!!
حالا من و برادرم چپ می رویم وراست می آییم به همدیگر می گوییم :"مراقب هستی باد نیاید؟؟؟"
من اصلا هیچ قضاوتی نمی کنم ولی خیلی دلم می خواهد هدف غایی مسئولین را از ساخت این برنامه بدانم.البته احتمالا مثل خیلی از برنامه های دیگر تلویزیون ایران هیچ هدفی پشتش نیست.چند تاسوال هم دارم دلم می خواهد از تمام این زوج های جوان بپرسم."واقعا با چه انگیزه ای آمدند و در این برنامه شرکت کردند؟با چه منطقی خصوصی ترین مسایل زندگی اشان را در یک رسانه ی عمومی می گویند؟..."
برادر من جوانی ست در آستانه ازدواج ، با کلی عقاید جوان های امروزی .وقتی دوبار این برنامه را دید با عصبانیت گفت:"همین کارها را می کنند که آدم را دین گریز می کنند دیگه..."...منم هم عقایدم خیلی با او فرق می کند اصلا از این برنامه خوشم نیامد!مخصوصا وقتی این آدم ها از عشق و احساس صحبت می کنند.
"عشق" حرمتی دارد که فقط برای طرفین این احساس قابل درک است .... و قسم به این حرمت که با غیر دوست از عشق دم زدن ،گناه است ، گناه!

اولین بار از طریق پدرم با حافظ آشنا شدم.وقتی شب ها که همه دور هم جمع می شدیم ،برایمان حافظ می خواند.آن موقع 11 سالم بود.
با پول های عیدی ام یک حافظ کوچک جیبی دکتر غنی برای خودم خریدم که هنوز هم هر وقت می خواهم حافظ بخوانم ،فقط همان حافظ را بر می دارم.گرچه خیلی قدیمی و ورق ورق شده.اولین بار هم از خود حافظ برای روزگار آینده ام فال گرفتم . آمد:
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد
آن موقع 13 سالم بود.
،وقتی که کارنامه های دانشگاه سراسری رادادند. آن قدر رتبه کنکورم دور از انتظار بود که هیچ کسی نمی توانست من را آرام کندوخود را کاملا باخته بودم.شنیده بودم بین نماز ظهرو عصر اگر فال بگیری حتما درست در می آید.آمد:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
آرام شدم.مثل آبی بر آتش!بعد با مادرم انتخاب رشته کردم که آخرش مشهد قبول شدم.18 ساله بودم.
اولین هدیه به دو تا هم خانه ای هایم _الهام و زهرا _ دادم ،یک حافظ جیبی بود.آن موقع19 سالم بود.
وقتی برای اولین بار رفتم آرامگاه حافظ ،ا زهمان لحظه ی ورود به آرامگاه آنقدراز خودم بی خود شدم ،که فقط گریه می کردم.سر خاکش فال گرفتم:
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست چشم میگون ،لب خندان ،دل خرم با اوست
آن موقع 20 سالم بود.
یک دورانی در زندگیم خیلی حالم بد بود...حافظ بهم می گفت:
گر ازین منزل ویران بسوی خانه روم دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
آن موقع 21 ساله بودم.
اولین باری که خواستم به یک دوست اعتماد کنم ولی خیلی حرف های ناگفته داشتم که نمی توانستم بهش بگویم ،از حافظ مدد خواستم .... آن موقع 22 سالم بود.
...حالا هم که صبورانه با غمی می سازم که هیچ کس نمی داند ...و هیچ نمی دانم فردا چه می شود ...،بین نماز ظهر و عصر حافظ قدیمی ام را برداشتم ...
طایر دولت اگر باز گذاری بکند یار باز آید و با وصل قراری بکند
پ. ن: روز بزرگداشت حافظ آدم یاد تمام فال های حافظی می افتد که تو زندگیش گرفته!من فقط در این چند مورد در زندگیم فال گرفتم که تا حالا همه به غیر از آخری درست بوده....
پیش گفتار:می خواستم بعد از کار روی پروژه ام و انجام دادن کارهای شخصی و روزنامه ها و مجله ها را ورق زدن وساعتی در کنار خانواده بودن ، وقتی آخر شب پای کامپیوتر می شینم،کودکانه ی امشب را بنویسم ولی MBC2 یه قیلم قشنگ نشان داد که الان فقط دوست دارم آن را براتان تعریف کنم.خوشبختانه یا متاسفانه من علاقه عجیبی به تعریف کردن مسایل دارم که ...به گفته کسانی که پای صحبت من نشسته اند ...این کار را خوب انجام می دهم!
مقدمه:خب اول بگم که فیلم های این کانال خیلی به روز و تمیز است.منظورم اینه که فیلم ها همه ساسنور شده اند البته نه سانسور اسلامی!ولی به طور کلی همه ی فیلم ها مفهومی اند در عین حال زندگی آمریکایی ها را در جامعه امروز ایالات متحده نشان می دهد با حذف حواشی..!الی ماشاا... در خانه ما هم یا همین کانال روشن می شه یا مامان و بابا بدو بدو اذان مکه را نگاه می کنند ..در باقی موارد هم کانال PMC,IPN ,MI همین شبکه های آبرو بر لس آنجلسی که یا شو نشان می دهند یا تبلیغ دبی و ترکیه می کنند!نمی دونم چرا اینها را گفتم ولی ..این بحث باشه برای یه روز دیگه که چرا ما ایرانی ها همه چی را قاطی می کنیم!!!مخصوصا جوان های امروزی...مخصوصا هم بلاگرها ی امروزی!
متن اصلی :اسم فیلم "Never Have Kiss" بود.دختر جوانی به نام "جیسی"_22 ساله در روزنامه ای در واشنگتن کار می کرد رئیسش از اومی خواهد که به دیبرستانی برود و در آنجا هر هفته نوعی نگاه گزارش گونه به زندگی جوان های 18 ساله ی آمریکایی داشته باشد.جیسی در دوران نوجوانی دختری بسیار دست و پا چلفتی با اندامی نامتناسب ودندان های سیمی و موهای بلوند که همیشه دورش می ریخت و لباس هایی بد فرم ،بود.در این سن هم نیمی از این خصوصیات را حفظ کرده بود. او با همه خاطرات بدی که از دوران دبیرستانش داشت ،این مسئولیت را قبول می کند.البته در این راه برادر بزرگترش خیلی به او اعتماد به نفس می دهد! جیسی با ظاهری متفاوت وارد دبیرستان می شود جالب اینکه هیچ کس شک نمی کند که او بیشتر از 17 سال دارد جز معلم ادبیاتش که یک جوان حدود 27 ساله ی خوش تیپ بود!
جیسی در د وران دبیرستان از یکی از همکلاسی های پسرش خوشش می آمده که همه او را بخاطر این علاقه مسخره می کردندوشبی پسر او را به پارتی دعوت می کند و جیسی با لباس واقعا مسخره ی صورتی به دم درمی رود ولی آن پسر با دختر دیگری از او جلوی رد می شود و به او تخم مرغ پرت می کنند!!!اتفاقا در دبیرستانی که جیسی می رود یک پسر شبیه به آن پسر هم بوده!جیسی مثل یک دبیرستان واقعی اوقاتش را می گذرانده و بسیار هم سوتی می داده!همان هفته ی اول هم مورد تمسخر همه قرار می گیرد!اولین مقاله اش را بسیار بد می نویسد که رئیسش از دست او خیلی عصبانی می شود.فقط یک دوست پیدا می کند .یک دختر ساده مثل خودش که تا مدتی هم با گروه آن دختر موفق بوده . همه بچه مثبت های کلاس که از جیسی هم ترسوتر و متعصب تر بودند!تا اینکه برادرش به او می گوید برای اینکه اشتباه گذشته را تکرار نکند باید همه ی ایده های قبلی را کنار بگذارد!باید دقیقا مخالف جیسی 5 سال پیش رفتار کند!از اینجای فیلم جیسی عوض می شود. سعی می کند با شرترین و به نوعی زیباترین دخترهای کلاس دوست شود.با آنها به خرید برود،مثل آنها لباس بپوشد ...باجسارت به پارتی می رود که آنجا هم بسیار ضایع می شود و لی دوباره ادامه می دهد....در این حین معلم ادبیات که سر کلاسش جیسی با تته پته " شکسپیر" می خوانده کم کم از جیسی خوشش می آید...تا اینکه بالاخره جیسی مورد اعتماد همه ی همکلاسی ها می شود و به پارتی "بالماسکه" دعوت می شود.نمی توانید تصور کنید جیسی چقدر زیبا در لباس شاهزاده خانم های نمایشنامه های شکسپیر شده بود.
اوج داستان لحظه ای بود که جیسی به عنوان ملکه زیبایی آن شب شناخته شد و پسری که شبیه دوست پسرش بود ،با او تانگو رقصید! ولی درست لحظه ای که معلم ادبیاتش با او می رقصید ولبریز از Love ترکاندن بودند...جیسی صحنه ای دید که دخترهای خوشگل داشتند دختر ساده ای که در اول فیلم با او دوست بود، دست می انداختند!او با دیدن این صحنه برمی آشوبد و با صدای بلند به همه اعتراض می کند و تاج زیبایی را به زمین اندازد!!!خودش را لو می دهد که برای چه به آن دبیرستان آمده و چقدر رفتارهای بد دوستانش در روحیه ی او تاثیر منفی گذاشته بوده...
به خاطر این کار عاشق دلباخته اش از دستش ناراحت می شود و ترکش می کند که چرا تاکنون به او حقیقت را نگفته!رئیسش توبیخش می کند و...!!!دوباره برادر جیسی به کمکش می شتابد و به او می گویدکه نباید همه چیز را اینقدر صریح بیان می کرد!گذشته هرچه بوده گذشته!به او می گوید تو هنوز در قالب آدم قبلی هستی!تو دیگر عوض شده بودی و هرگز نباید یادی از گذشته می کردی!!!
باقی فیلم می تواند ناتمام فرض شود تا هرکسی بنا به برداشت خود آن را پایان دهد...ولی نه آخه اینجوری حتما پیام داستان ناتمام می ماند!اینکه جیسی دوباره به روزنامه بر می گردد ولی در نقش یک لیدی واقعی!بسیار زیبا و خوش پوش و خوش برخورد!و یک مقاله ی عالی راجع به جوان های 17_ 18 ساله دبیرستانی می نویسد.در واقع تمام خاطرات این مدت! از معلم ادبیاتش هم یاد می کند که او را بخاطر اشتباهش ترک کرده!جیسی در آخر مقاله از او می خواهد که او راببخشد و یک فرصت دوباره برای جبران به او بدهد!...و در انتهای هم فیلم این اتفاق می افتد!
پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم ،
شگفتی کنم ،
باز شناسم.. "که ام؟که می توانم باشم؟که می خواهم باشم؟"
...تا روزها بی ثمر نماند
،ساعت ها جان یابد
،لحظه ها گران بار شود
هنگامی که می خندم،
هنگامی که می گریم،
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو، به سوی خود، به سوی خدا
که راهی ست ناشناخته ، پر خار ، نا هموار
راهی که باری در آن گام می گذارم،که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم...
...
پ.ن:با کسب اجازه از شاملوی عزیز می خواهم پی نوشت این پست را روزمرگی بنویسم!همین الان از درمانگاه می آیم که خواهر جان را برده بودیم یک عدد پنی سیلین ناقابل تزریق بفرمایند!نیم ساعتی در صف انتظار بودیم که اندر عجایب مردم این شهر تفریحی کردیم!پسر بچه ی 7 _8 ساله ای را آوردند که سر ماشین شده اش حکایت از روزگار دبستانی اش می کرد.این آقا کوچولوی نسبتا خوش تیپ که نوک دماغ کوفته ای اش از برودت سرما به سرخی گراییده بود برای یک آمپول عضلانی قیامتی آنجا به پا کرد.
_بابا تو رو خدا منو کشتن!!!...آقای دکتر کمک!نه تو رو خدا ولم کنید...کمک ...نه ...ولم کنید
جماعتی در درمانگاه حیران این قضیه بودند!..وقتی خاطی را از اتاق بیرون آوردند در حالی که در بغل مادرش صورت اشک آلودش را روی شانه ی او پنهان کرده بود انواع متلک ها را هم نوش جان کرد!
_تو که آبروی هرچی مرد بود بردی!!
_ببینم از فردا برو مدرسه دخترانه!!!!(البته بنده هیچ از این تیکه خوشم نیامد!زیرا من در دوران خردسالی در این امور بسیار شجاع بودم ایضا خواهرم!)
حالا فرض کنید در این هاگیر واگیر سرکار خانمی وارد درمانگاه شدند.با چادری گلگلی و دامنی با چین های فراوان و صورتی آرایش آلود که گونه ها سرخاب به وفور داشت!البته چادر را به پشت گردن گره بسته بودند و ...چه حسی به شما منتقل می شود که عرض کنم خدمتتان این باجیه خانم در دستش یک عدد موبایل بود!!!
نتیجه اخلاقی :: خواهرم من دیگه نباید پنی سیلین بزند!
ای نفس مطمئن، به حضورپرودگارت باز آی که تو خشنود و او راضی از توست، باز آی و در صف بندگان من در آی ، و در بهشت من داخل شو
سوره فجر،آیات 27 تا 30
یک فیلم قشنگ از "تام کروز"دیدم."A Few Good Men"
تام کروز با آن چشمان تیز بین سبز و نگاه جسورانه و بازی خیره کننده همیشگی اش ،حقا که باید از ستارگان ماندگار هالیوود شود اگرچه به عنوان یک مرد قدش کمی کوتاه است...فیلم قشنگی بود .کروز یک وکیل نظامی بود که پرونده ی قتل مشکوک یک کوماندو تازه کار را به عهده گرفته بود.آخر فیلم هم ازحیثیت لکه دار شده ی موکل مرحومش دفاع کرد و همه ی رئیس و رئوسا را متهم کرد!_هوراااااااا_
امشب رفته بودم پارک کنار خانه پیاده روی!_بگذریم که همه این شب ها می رن مسجد دعا!...ما در عالم طبیعت با خدا نجوا می کنیم!!!_با یکی از اعضای خانواده ام بودم .با هم از آینده حرف زدیم.دلم می خواست آینده را از نگاه او ببینم...آینده ای که او برایم تصور کرد هم شامل امروز می شد و هم شامل فردا!هیچ رد پایی هم از گذشته در آن نبود...برای آدمی مثل من که هنوز درگیر خاطرات گذشته اش است ،تصور این آینده قشنگ بود!...نمی دانم چرا آن موقع احساس کردم دلم می خواهد از گذشته رها شوم.با همه ی خوبی ها و بدی هایش...آن وقت احساس کردم سبک شدم ،انگار از یک بتد گران رها شده باشم،...آن حس تلخ تنهائی رفت،جایش را یک نوع امید و تلاش برای امروزی خوش تر و فردایی بهتر پر کرد!...اگر خودم می خواستم فکر کنم شاید خیلی دیر به این نتیجه می رسیدم ولی آن آدم نا خودآگاه خیلی به من کمک کرد بی آنکه حتی از کوچکترین دغدغه های من از دیروز پرخاطره اطلاعی داشته باشد!!!نه نه او اصلا نمی دانست من این روزها چقدر در درون با خودم درگیرم ...او فقط داشت یک واقعیت را به من می گفت که خودم متوجه اش نبودم!
به هرحال می خواهم بگویم گاهی وقت ها آدم وقتی تودنیای خودش به بن بست می رسه،گاهی وقت ها به هر دری می زنی حس می کنی باز نمی شه، انگار یه جای کار می لنگه...خودت هم نمی دانی کجا؟...تجربه ی امشب من چیز بدی نبود.تو این جور موقع ها باید سعی کنی دنیا را از نگاه یکی دیگه ببینی!خیلی قاطع به فکر خودت شک کنی و به فکر دیگری اعتماد!...نمی دونم چی دارم می گم؟! چقدر پر حرفی کردم!!!اگه حوصله ات گرفته و تا آخر مطلب را خوندی ، خسته نباشی .امشب بانو مارپل قشنگ بود امیدورام امشب و همه ی شب های تو هم قشنگ باشد!
چه حس خوبی که بعد از چهار سال دوباره کنار سفره ی افطار کنار اعضای خانواده بنشینی!صدای ربنا ی شجریان تمام فضای خانه را پر کند.استکان های لبریز چایی با بخار گرم، ظرف خرما که خودت یک ساعت قبل افطار چیدی اش ،...وقتی هم اذان می گن همه باهم بگوییم:"روزه تان قبول"
از آن حس قشنگ تره وقتی ست برای سحر از اتاقت بیرن می آیی که تمام طول شب را داشتی رمان"داستان یک شهر" احمد محمود را می خووندی،میز سحری را مادر آماده کرده باشد وتو بدون اینکه نگران اذان باشی ،راحت سحری ات را که یک غذای خوشمزه است در کنار همه افراد خانواده که همه لبخند به لب دارند ،بخوری!

قشنگی ماه رمضان به سحر و افطارش است.هیچ وقت ماه رمضان های خانه دانشجویی امان را دوست تداشتم وای وقت سحر که زنگ ساعت گوشت را کر می کرد،وقتی بلند می شدی چهره ی خوا ب آلود هم خانه ای ات را می دیدی!یکی از هم خانه ای هایم همیشه سحر تو آخرین لحظات بلند نمی شد وکفر ما را در می آورد که اینقدر صداش می کردیم ...اصلا ولش کن!مهم اینه که این ماه رمضان در کنار خانواده ام هستم!مثل 4 سال پیش!
شما حتما آیت ا... سیستانی را می شناسید!حتما فتواهای جالب ایشان را در اینترنت خواندید!چه حسی بهتون دست می ده اگه بهتون بگویند در لیست روشنفکران جهان در کنار نام دکتر سروش و شیرین عبادی نام ایشان هم آمده!!!اینم لینک خبر.امیدوارم مثل من سعه صدر داشته باشید.یک لیوان آب خنک بعد از افطار همه چیز را حل می کند.
پ.ن: فارغ از همه بود و نبود این زندگی ،رها از همه ی دردها و بغض های فرو خورده ،بی اعتنا به تمام نامرادی های روزگار ، حتی بی تفاوت به شادی های مدرن امروزی ،...به استقبال رمضان می روم!تاکنون از دعوت به هیچ میهمانی اینقدر خوشحال نبودم که امروز هستم!...آخر فضای خانه ی خودم مدت هاست که خسته ام کرده...چه به وقت آمدی ای دوست!
مردی تفاوت بهشت و جهنم را از خدا پرسید.
خداوند به او گفت:بیا تا جهنم را به تو نشان دهم.سپس هر دو وارد اتاقی شدند.در آنجا گروهی به دور یک ظرف بزرگ غذا نشسته بودند،گرسنه و تشنه ،ناامید و درمانده.
هر کدام از آنها قاشقی در دست داشت با دسته ای بسیار بلند ،بلندتر از دست هایشان،آنقدر بلند که هیچ کدام نمی توانستند با آن قاشق ها غذا در دهانشان بگذارند.شکنجه وحشتناکی بود.
پس از چند لحظه خداوند گفت:حال بیا بهشت را به تو نشان دهم.
سپس هر دو وارد اتاقی دیگری شدند.کاملا شبیه اتاق اول ،همان ظرف بزرگ غذا و عده ای به دور آن ،حتی همان قاشق های دسته بلند هم آنجا بودند.اما آنجا همه شاد و سیر بودند.
مرد گفت :من که نمی فهمم ؟،آخر چطور ممکن است در این اتاق همه خوشحالند و در آن اتاق همه ناراحت و غمگین در حالی که شرایط هر دو اتاق کاملا یکسان است.
خداوند لبخندی زد و گفت:"ساده است،اینجا مردمی هستند که یاد گرفته اند به یکدیگر غذا دهند."
پ.ن:عکس بانو مارپلم عوض شده!نظرتان را راجع بهش بگویید!لطفا اسپیکرها را هم روشن کنید تاآهنگ" از کرخه تا راین" ساخته مجید انتظامی را بشنوید...دیگه دیگه اینکه سعی می کنم خوب باشم.
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین
از تند باد حادثه گفتی که جان در برده ایم
اما چه جان در بردنی !دیریست که در خود مرده ایم
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین
اینجا به جز درد و دروغ هم خانه ای با ما نبود
در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود
عشق و شعور و اعتبار، کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست ،بر نارفیقان شرم باد
هجرت سرابی بود و بس،خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود ،اینجا را مرا تنها گذاشت...اینجا مرا تنها گذاشت
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین
من با تو گریه کرده ام در سوگ هم راهان خویش
آنانکه که عاشق مرده اند در... پیمان خویش
ای مثل من در خود اسیر،لیلای من با من بمیر
تنها به یمن مرگ ما این قصه می ماند به جا
هجرت سرابی بود و بس،خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود ،اینجا را مرا تنها گذاشت...اینجا مرا تنها گذاشت
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین
پ.ن:کودکانه این هفته تعطیل است و شاید خیلی از باورهای سبز من!