
آسمون بغضشو خالی می کنه
آدمو حالی به حالی می کنه
کوچه ها رنگ زمستون می گیرین
شیشه ها بخار و بارون می گیرین
آدم ها چتراشون وا می کنن
گریه ی ابرو تماشا می کنن
نمی خوان مثل درخت ها تر بشن
از دل قطره ها باخبربشن
نمی خوان بی هوا خیس آب بشن
زیر بارون بمونن خراب بشن
...
اما تو چترو بستی کبوتر
زیر بارونا نشستی کبوتر
رفتی و سنگها شکست بالتو
اومدی هیچکی نپرسید حالتو
بعضی ها دشمنای خونی شدن
بعضی ها غول بیابونی شدن
بعضی ها می گن که بارون کدومه
بوی نم شرشر ناودون کدومه
...
دیدی آسمون خراب شد سر ما
غصه شد وصله ی بال و پر ما
حالا تو سایه نشینی مثل من
...
حالا تو سایه نشینی مثل من
خواب های ابری می بینی مثل من
چقدر اینجا می خوری خون جگر
کبوتر دستاتو بنداز و بپر

مانند آغاز باران که آغاز همه دلتنگی هاست ،دلم این روزها خیلی زود می گیرد...می خواهم به همه دلتنگی هایم و به تمام این قراردادهای بی منطق زندگی بخندم ...نمی دانم چرا آخر خنده هایم ،گریه ام می گیرد!...مثل آخر باران که پر از طراوت است،مثل آخر گریه که حس خوب خالی شدن است،اشک هایم را پاک می کنم و در خنکای هوای پاییز هزار رنگ روی برگ های فرو افتاده تنهای تنها راه می روم و به پرواز می اندیشم...
کبوتر دستاتو بنداز و بپر
رویای من ، ریحان و ریحان و ریحان
دنیای من ، ریحان و ریحان و ریحان
دریاد من ، ریحان و ریحان و ریحان
فریاد من ، ریحان و ریحان و ریحان
خورشید وماه من ، ریحان و ریحان و ریحان
چشمون سیاه من ، ریحان و ریحان و ریحان
تنها پناه من ، ریحان و ریحان و ریحان
چی بود گناه من ، ریحان و ریحان و ریحان
مجنونمان تنها، ریحان و ریحان و ریحان
آواره ی صحرا، ریحان و ریحان و ریحان
من به کوه به کوه، ریحان و ریحان و ریحان
در جستجو، ریحان و ریحان و ریحان
دل خونه ی عشقت، ریحان و ریحان و ریحان
دیونه ی عشقت، ریحان و ریحان و ریحان
طا قت نداره دل، ریحان و ریحان و ریحان
چشم انتظار دل، ریحان و ریحان و ریحان
...
همیشه "زن" و موجودیت خاصش ،یکی از اصلی ترین موضوعات بشر برای داستان سرایی و فیلم سازی وهنر آفرینی ست .محیط و اجتماع و غرب و شرق هم فرقی نمی کند.همه دنیا "زن" را به چشم یک پدیده خاص می نگرند.غربی ها را قضاوت نمی کنم ولی ما شرقی ها اصرار ویژه ای به مظلوم نمایی و ستم دیده نشان دادن این موجود داریم.گرچه هیچ اغراق نیست که "زن" به خاطر وجود خاص زنانه اش ،همیشه در حصار تهدیدها،شهوت ها،حقارت ها،نادیده گرفتن هاست .البته در شرق زن با آن پیشنه لیلی وار به حکم معشوق بودنش افتخاری تاریخی برای خود کسب کرده...ولی همیشه زن بودن بر تمام آزادی های او بخاطر انسان بودنش ،سایه می اندازد!این رسم همیشه تاریخ و حال وآینده است!
فیلم کامبوزیا پرتویی همین واقعیت تلخ را فریاد می زند.گرچه فضا وداستان فیلم در محیط ویژه ای ست که شاید قصه را خیلی خاص کند ولی واقعیت نهفته در فیلم زمان و مکان را هم در می نوردد.
ازآن دسته فیلم هایی ست که بعدش آدم حتما احتیاج به پیاده روی دارد.مخصوصا اگر یک زن باشی و با گریه ریحان بغض کنی و با عصیان او علیه رسم حقیری که براو تحمیل می کنند،قیام کنی!فاجعه از این بالاتر را بعد از مرگ شوهر با دو دختر بچه مجبور باشی در کنار برادر بزرگ شوهرمرحوم که خودش پنج بچه دارد،شب ها را به صبح برسانی..
ولی گذشته از روایت زنانه آن ،فیلم حرف های قشنگ زیادی برای گفتن دارد.من حتما یک بار دیگر به تماشای این فیلم خواهم رفت.
خداحافظی همیشه سخت است!
به حکم آنکه انسان همیشه در ضرر است ، فکر جدایی از آنچه که تاکنون داشته ای و بعد از این نداری ،همیشه لحظه آخر را برایت سخت می کند!
دوستی را می شناسم که همیشه هنگام خداحافظی ،جای گفتن کلمات کلیشه ای ،وازگان خاص خود را به کار می برد:
_دوباره می بینمت!....به امید دیدار!...زود برگردی!!...بدرود و صد درود!
سن من آنقدر قد نمی دهد که بخواهم نصیحت کنم ولی بسیاری از پارسیان و دنیا دیدگان پس از ریاضت ها به تجربه ای رسیده اند، کم کم دارد یکی از باورهای زندگیم می شود:
"اینکه این دنیا آنقدر کوچک است که هر خداحافظی سلامی دوباره را در پی خود خواهد داشت مگر آنکه مرگ فاصله ها را برای همیشه بگسلد...هرچند آن نیز در جایی دیگر هویت زنده شدن به خود می گیرد!"
ولی خداحافظی هایی هم هستند که سر بازگشت ندارند.
"الوداع رمضان " یکی از این خداحافظی هاست!
تو به من بگو، کدام یک می دانیم که سال آینده دوباره لحظه افطار را تجربه می کنیم؟
...
من تو را نمی دانم ولی من تا سال دیگر اگر تمام شب ها را هم تا بامداد بیدار بمانم ، هرگز حلاوت سحر 23 رمضان را نخواهم چشید!
ویا بغض سنگین غروب 21 رمضان را تا سال دگر تجربه نخواهم کرد!
فقط لحظه ای یاد دعاهای افطار این یک ماه کن و ببین چقدر زود دلت برای این میهمانی تنگ می شود!
...و برای دوباره رسیدن به آن اوج ها باید یک سال صبرکنی...تازه اگر در پیمانه عمرت باشد که رمضان سال آینده را ببینی!
الوداع ای ماه خوبان....
شب عید و چنین حسی داشتن ،عجیب است.بهار رمضان و همه خوبی هایش یک فصل این داستان و عید فطر حرف ناگفته تمام فصل های دیگر!
بگذریم که این روزگار به نیزه گرفتن قرآن ، شکوه عید را هم به گودال فریب معاویه کرداران می کشاند ولی برای عاشقانش عید از راه دل می آید نه از پیام رسمی مرشدهای قلابی و ماه پنهان از نظر همگان!
عید یک ماه صبوری و تقوی پیشگی بر راستین کردارانش مبارک باد!

در اعماق شب فرو رفته ام .شب خوب ،شب آرام،شب تنهائی برجزءجزءاندام من سایه افکنده ومن تنها بیدار کوچه های شبگردی اندک آرامشی در این خلوت خود خواسته می یابم که ناب ترین لحظه هاست!
یک عالمه برگه روی میز کامپیوترو زیر میز افتاده که اگر کسی فقط دست به آنها بزند، جیغ بنفشی از من به گوش خواهد رسید که عالمی را کر کند!
به روزها ی آخر پروژه ام رسیدم ودارم خودم پایان نامه ام را تایپ می کنم.با ماه اول شوال دارم مسابقه می دهم که کدام یکی از ما زودتر یه آخر ماه رمضان می رسد!
الان تو مخ من یک عالمه واژه های نا آشنا ست و کلی مقاله و ترجمه کتاب های عجیب و غریب که در این دو سه ماه اخیر دغدغه های بزرگ زندگی ام شده اند!سومین ساعت متمادی ست که انگشتانم روی این صفحه مجازی کیبورد به چپ و راست می رود.موهایم به طرز خانم هویشان بالای کله ام جمع شده،ده تا لیوان و بشقاب میوه و آجیل زیر این برگه ها گم شده اند!هیچ کی نمی تواند با من یک کلمه حرف حساب بزند چون بی نهایت این روزها آدم کلافه و بهانه گیری شدم!...
تا حالا در مسابقه دو شرکت کردید ؟حس کردید لحظه ی آخر که دارید به خط پایان نزدیک می شوید چقدر احساس خستگی می کنید و هر آن امکان دارد پاهایتان از حرکت بایستد؟؟دائما به خودتان می گویید "طاقت بیار!این همه صبر کردی ،این چند لحظه هم روش!!!"...ولی انگار این لحظه معنای ابدیت پیدا می کنند که قصد تمامی ندارند...
از این همه آسمان و ریسمان بافتن قصدم ناله کردن نبود!خب روزهای زیادی که با کسی درست و حسابی حرف نزدم،دلم می خواست با یکی حرف بزنم!...گذشته از تمام این گله کردن ها،این شب های ناب را دوست دارم!این در خود فرو رفتن ها ،این سکوت کردن ها ،این علمی نگاه کردن به همه چیز،حتی همه چیز را به شکل داده دیدن_پروژه من درباره داده کاوی در بانک های اطلاعاتی است_ ...دوست دارم!
بفرمایید هایده در این نیمه شب قشنگ 27 رمضان
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده ی دل می گشایم،گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغضها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
خالی از خودخواهی من ،برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از تن ،برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم،دوست دارم
عشق صدها چهره دارد،عشق تو آینه داراست
عشق را در چهره آینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما بود،قصه بود و گفتگوها ست
من تو را در جذبه محراب دیدن دوست دارم
من تورا والاتر از تن ،برتر از من دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سرگردانه ام من،قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تو والاتر از تن ،برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد ،هر چند که با گذشت زمان تمایل می یابیم این کثرت را به فردیتی بی مایه تبدیل کنیم .ما مجبوریم که فرد بمانیم و تنهات یک اسم داشته و نسبت به آن پاسخگو باشم .از این رو اشخاص متنوعی را که در وجود ما گرد آمده اند،به خاموش ماندن عادت داده ایم.نوشتن کمک می کند تا آنها را بازیابیم.
این تحلیل خوب را در بلاگ میرزا پیکوفسکی خواندم که نقل قولی ست از "اری دو لوکا" که گرفته از لینکی ست از بلاگ مادام ام مقاله عالی مادام را هم خواندم .مدت هاست که بلاگ میرزا پیکوفسکی را می خوانم.اگر بلاگ خوانی را دوست دارید حتما به بلاگش سر بزنید.
اما مقاله خانم مادام درباره پایانی بر مستعار نویسی در وب لاگ است.خواندن این مقاله با این نثر صمیمی اش خیلی حرف های ناگفته را در من بیدار کرد!
"بانو مارپل"...اسم غریبی ست!زمانی که 2 سال پیش وب لاگ نویسی را شروع کردم هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی چنین اسمی برای خودم انتخاب کنم!اول "لولی وش " بودم .برگرفته از شعر اخوان:
منم من میهمان هرشبت
لولی وش مغموم
تابستان بود و من در خانه تنها! و خیلی حرف ها داشتم که دوستی در اطرافم نبود تا به او بگویم!برای همین بلاگر شدم!...خیلی هم تعداد کسانی که کامنت می گذاشتند برایم مهم بود.!!!ولی وقتی برگشتم مشهد دغدغه های فرهنگی و دانشگاهی از وب لاگ نویسی دورم کرد!...تا بالاخره با همان شعر اخوان نوروز امسال لولی وش تمام شد!
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
...بانو مارپل خیلی بی مقدمه شروع شد!نوعی توفیق اجباری در مقطعی از زمان که حس می کردم حداقل کاری ست که می توانم برای جوان های هم سن و سال خودم انجام دهم!..یادم است که وقتی پر از تردید برای آغاز بودم با دوستی صحبت کردم.به او گفتم:
_ "من نمی دانم این کار را که می خواهم انجام دهم ،درست است یا نه؟...درست بودن کار برایم خیلی مهم است چون با ارزش ترین دارایی زندگیم را این وسط گذاشته ام.."قلمم را"!!!!"
...ناگهان چقدر زود دیر می شود...حرف های آن دوست تمام تردید هایم را کنار زد ...نه اینکه به من بگوید آغاز کن اتفاقا همین که این جمله را نگفت من اطمینان کردم که راهی که انتخاب کردم درست است!!!
وقتی آن دوران مقطعی گذشت و آنچه من و دوستانم به دنبالش بودیم ،اتفاق نیافتاد،فکر کردم باید بانو مارپل را ببندم!...ولی خیلی ساده احساس کردم بازهم تنها دوستی ست که می توانم به او اعتماد کنم!...حس کردم اگر ننویسم چیزی کم دارم!...
حالا 5 ماه است که می نویسم!با نو مارپل این روزها برایم شده همان دوستی که همیشه کمش داشتم!شده یه دغدغه قشنگ که در کنار تمام خستگی ها ،تنهائی ها،دلتنگی ها ... تنها نقطه امید است!شده خنده های جمع های دانشحویی امان،شده جای خالی تمام کسانی که دیگر در کنارم نیستند،شده جای معرفت به باد رفته ی رفیقان نیمه راه،شده دورنمای فردای خوب آفتابی ،شده فریاد اجتماعی که هر روز غرق شدنش را شاهدم،شده اعتراض جوانی به جبر زمانه ی خویش...
این بار دیگر اصلا برایم تعداد کامنت گذاران مهم نیست!خوب می دانم عده کثیری از خوانندگان بلاگم مرا در دنیای واقعی می شناسند و شاید هر روز به بلاگم سر بزنند!ولی نمی دانم چرا هنوز دوست دارم "بانو مارپل " باشم...شاید به این خاطر که دنیا دنیا حرف های ناگفته است که بلاگ را هم محرم شنیدن نمی دانم...پس بلاگم با من هنوز خیلی فاصله دارد...
نمی دانم تا کی بانو مارپل زنده می ماند ولی همین را می دانم که اگر او هم نبود من ...باز هم بودم چون "خدا" بود و همیشه هست!
بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد