
خیلی تمام کردن سخته!درست بر عکس شروع کردن که خیلی راحته...یادم است بار اولی که اولین پست بانو مارپل را نوشتم روی سکوی کنار سلف دانشگاه بودم.بین هیاهوی بچه ها برای کلاس ساعت 2 و وقت ناهار ،من یک کاغذ باطله گیر آورده بودم و داشتم ار حداکثر فضای سفیدش استفاده می کردم ...
اصلا واژه ها خودشان بعضی وقت ها همین جوری می آیند به ذهن آدم!ولی بعضی لحظات می شه که هر چی سعی می کنی نمی توونی کلمه دلخواهت را پیدا کنی...آن وقته که نوشتن هم سخت می شه...برای آدمی مثل من وقتی نوشتن هم سخت بشه دیگه هیچ کاری تو دنیا آسون به نظر نمی آد...حالا چند روز که با تمام مشغله هایی که دارم ولی حتی مجال نوشتن هم که دست می دهد نمی توانم بنویسم...صفحه مانیتور همش پر و خالی می شه و آخرش کامپوتر خاموش می کنم و می رم دنبال زندگی!...ولی امشب فرق داره.مثل مستی که آدم را گرم می کنه و زبان آدم باز می شه ،من هم امشب دیگر گونه حالی دارم.
امشب دوباره فیلم "شبهای روشن " را دیدم.فکر می کنم این دیگه آخرین تیر ی باشه که سستی قلم را نشانه بگیرد...هرکی این فیلم دیده باشه و توانسته باشه با هاش ارتباط برقرار کنه حرف من را می فممه ...هر کی هم ندیده باشه که خب تعریف من هم کمکی بهش نخواهد کرد...هر دفعه که این فیلم را می بینم یک جمله اش به دلم
می نشیند.امشب این حرف استاد که در واقع با خودش واگویه می کرد خیلی با حال و روز من یکی شد...استاد
می گفت:"دارم خیال های زندگیم را دور می ریزم تا جا برای تنها واقعیت زندگیم باز شود"
شده حکایت امشب من که دارم با بانو مارپل خداحافظی می کنم...پس بالاخره توانستم بنویسم!
از خیلی چیزهای دیگه دارم خداحافظی می کنم ...خیلی چیزها که ارزششون به نگفتنشان است.اینکه چرا دیگه نمی نویسم ...نه بهتر بگویم چرا دیگه برای بانو مارپل نمی نویسم؟می دونستم دیر یا زود یک روزی این اتفاق
می افتد چون بانو به عنوان یک اصل در زندگیم نبود.درسته که قشنگترین دغدغه روزهای تنهائی ام بود ولی
می دونستم که عمق زیادی در دنیای من ندارد.چند روز پیش داشتم با یک دوست درباره وب لاگ نویسی صحبت می کردم.بهش گفتم:"آدم ها یه وقت هایی در زندگی احساس می کنند تو دنیایی حقیقی کسی نیست که حرفشون را بفهمه ...کسی نیست که با هاش احساس رفاقت کنند...اصلا یه وقت هایی از دنیای حقیقی خسته می شی آنوقته که دنیای مجازی می شه همان دوست گم شده ،می شه همان صداقت به تاراج رفته ،می شه همه چیزهایی که تو دنیای واقعی امون کمشون داریم..." همه حرف های آن روزم را قبول دارم ولی یه دلیل تازه به حرف های قبلی ام اضافه کنم که امیدوارم آن دوستم این را بخواند:
"بعضی وقت ها اینکه حس کنی هیچ دوستی هم نداری ،حس بدی نیست.منظورم فرار کردن از آدم ها نیست ...نه بحث رفاقت است .شاید یه روزهایی مثل امروز من در زندگی پیش بیاد که واقعا دوست نداشته باشی کسی را به عنوان رفیق قبول کنی.با کسی دردو دل کنی ،باکسی از خنده ها و گریه هایت بگویی،اصلا جایی برای خودت نگذاری که دلتنگی ات را باکسی مطرح کنی،همه آدم ها را دوست داشته باشی در کنار خنده و گریه هایشان باشی حالا چه در دنیای واقعی چه در دنیای مجازی...آن وقت شاید احساس کنی حتما چیزهایی در دنیای واقعی و مجازی هستند که تو به آنهابخاطر دلتنگی هایت توجه نداشتی و تاکنون حسابشان نمی کردی ،اینجاست که به این نتیجه می رسی چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید..."
حالا من باید با بانو یم سر این دوراهی خداحافظی کنم و خودم به نیمه تاریک بروم و او را به فرداهای روشن رهسپار کنم.کسی چه می داند شاید روزی دوباره یکدیگر را ببینیم در دنیایی تازه تر وروشن تر!
..دنیا پر از وعده دیدارهای به انجام نرسیده است...دیدار من و بانو مارپل هم شد یکی از قرار ملاقات های بی ساعت!
برای تمام دوستانی که هر روز به بلاگم سر می زدند و بانو مارپل را فراموش نمی کردند ،هیچ ندارم جز آروزی خوشبختی و موفقیت!
راستی فقط 5 روز تا پایان پاییز داریم و آغاز فصل سرد !...بیشتر از همیشه "زمستان " اخوان را می فهمم.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن دیدار یاران را
...
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست ،پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟
آخرین بهانه
"آغاز هیچ نبود.کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
پیکرتراش هنرمند بزرگی که در میان انبوه مجسمه ای گونه گون اش غریب مانده بود.
در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نقش می کشید ،کسی نمی خواست ،کسی نمی دید ؛کسی عشق
نمی ورزید،کسی نیازمند نبود،کسی درد نداشت ،هیچ کس او را نمی شناخت ،هیچ کس با او انس نمی توانست بست ...
انسان را آفرید و این نخستین بهار خلقت بود."
همیشه به این لحظه فکر می کردم.به این لحظه که پیش روی آدم هایی که در اتاق بسته ای بخاطر پروژه من جمع شده اند،بایستم و حرف بزنم.به لحظه ای که در بین جمعیت چهره های آشنایی ببینم که با نگاهشان خاطره ها دارم.به لحظه ای که بتوانم بدون ترس با غرور و طمانینه حرف بزنم.
همیشه با خودم فکر می کردم آن لحظه چه جوری می رسد؟چه چهره های آشنایی می بینم؟آن لحظه که آخرین جمله دفاع پروژه ام را بگویم چه حسی خواهم داشت؟
حالا آن لحظه ،فرا رسیده.من فردا پیش روی تمام کسانی که در مدت تحصیلم شناختم،پیش روی پدر و مادرم
می ایستم و زیر نگاه سنگین این همه آدم حرف می زنم!...
غروب جمعه با ابن همه زمینه دلتنگی که این روزها بهانه های گریستنم را بیشتر می کنند،فکر فردا را کردن هم فکر غریبی ست!نه اینکه بخاطر فردا نگران باشم...نه نه آرامشی در وجودم است که تا کنون در خود سراغ نداشتم.
به دختر 22 ساله ای که از سر جلسه دفاع بیرون می آید ،فکر می کنم.به او که این بار جدی جدی کوله بار چهار سال اش را بر دوش می کشد و آخرین سفر را در جاده آشنا مشهد به پایان می برد.بدون بازگشت می رود!
به او که چهار سال همیشه هایش در مشهد بود و از فردا مشهد برایش خاطره دیروز می شود...
شهر خوب خاطره های من فردا در حضور ساکنانت تنها بهانه ماندم را هم به پایان می برم...
گرچه هرگز بخاطر بهانه ها نیامده بودم که حال برای دوباره بازگشتن بهانه ای بخواهم !...
پ.ن:متن بالا قطعه ای از "سرود آفرینش" شاندل با ترجمه دکتر شریعتی ست که فردا اول دفاع با آهنگ بانو مارپل می خوانم.برای آرام ماندن و خوب ارائه دادن یک بانوی کوچک و گیر ندادن استاد دفاع و راهنما (من از هر دو طرف کم شانس بیدم) در جلسه دعا کنید!
سلام دوست من.
حال و هوای نامه نوشتن دارم.از آن نامه هایی که گیرنده ندارد.از آن نامه هایی که روی باد می نویسی تا خبرش را نسیم برساند .
غروب دوشنبه ست و من در اتاقی که آخرین بارقه های آفتاب را به خود راه داده با صفحه کلیدی نا آشنا می نویسم. مثل همیشه غروب مشهد سخت ترین غربت ها را به دلم تحمیل می کند.
روزهاست که به مشهد بازگشته ام.این اولین غروبی ست که با اندک آرامشی به خداحافظی آفتاب می روم.بخواهم امروزی بنویسم باید ساعت ها از بد بیاری هایی که در پروژه فارغ التحصیلی سرم آمد بگویم...ولی نه من حوصله یادآوری دارم و نه تو سنگ صبور شنیدنی!تازه مگر چه شده؟...فیل که هوا نکرده ام.همه روزهای آخر پروژه گرفتار می شوند ،همه هزار و یک گرفتاری دیگر هم در کنارش دارند که من نداشتم،بی انصافی ست اگر بخواهم گله کنم!...آموخته ا م که در زندگی بیشتر از آنکه درد و دل کنم ،بیاموزم و صبوری کنم!با زهم به قول همین امروزی های با حال" ای بابا ول کن جون من بی خیال"!
دوستم، تو خوبی؟
از حال و روزت هیچ خبر ندارم.درست مثل حال و روز خودم!ببین که از بانو مارپل هم مدت هاست که خبری ندارم.وقتی کامنت های پست آخرم را خواندم، دلم برای همه دوستانم تنگ شد همه دوستانی که خوانندگان گمنام بلاگم هستند که در دنیای حقیق می شناسمشان وویدا ؛لیدا، اروند،رضوان ، پاییز،رند تبریزی و سوگند راکه نمی شناسم ولی چه حرف جالبی برایم نوشته:
از کودکان می توان چهار چیز آموخت
1)شاد هستند
2)صادق و راستگو هستند
3)برای آنچه می خواهند بدست بیاورند سخت تلاش می کنند
4) در نهایت دشمن همیشگی خواب هستند
روزگاری ست که به دنیای کودکان می اندیشم .چه صمیمیت و پاکی در فضای زندگیشان موج می زند.همیشه خود را سرزنش می کنم که از دنیای کودکی ات چه ارث آورده ای برای این روزگار بد بزرگی!حالا این حرف سوگند مرا خیلی خوشحال کرده که چرا که حداقل 3 ویژگی را هنوز با خود دارم.
با تو و همه دوستانم همیشه صادق بودم.
از خواب بدم می آید مگر آنکه بخواهم برای فرار از فراموشی چیزی به خواب بروم
همیشه در زندگی برای چیزهایی که می خواهمشان ،تلاش که چه عرض کنم به نوعی جنگیده ام!...یعنی آنچه که در توان من برای بدست آوردن چیزی بوده دریغ نکرده ام،مگر آنکه دست های بالاتری از من بوده باشند.
ولی ...شادی...!در دوحالت شاد شاد هستم!یکی وقتی خیلی خوشحالم ودیگری وقتی خیلی ناراحتم!من از آن دسته بزرگترهای پر فریبم که در اوج ناراحتی نقاب خنده به چهره می زنم!...گرچه همه می دانند کی بانو مارپل غمگین می شود و کی خوشحال است...دوستانم می گویند»چهره ی تو صداقتی دارد که هیج وقت حال درونی ات را نمی توانی پنهان کنی!...قبول دارم ولی هنوز کسی نمی داند که در فوران بغض از ته دل خندیده ام!...از آنجا که این حالت دو کاملا شاد و کاملا ناراحت خیلی کم در زندگی آدم پیش می آید پس می توان تصور کنم باقی حالت های زندگی بانوی شادی نیستم.این را دوست ندارم!...
به تو می گویم که دوست ندارم کسی از من غم بیاموزد!دوست دارم یاد آور لبخند برای همه باشم.اگر تو که دوست منی و بر من رنج تحمیل می کنی ،من به تو یک بغل شادی هدیه کنم ،تو در خلوت تنهائی ات برای رنجی که برمن و خودت هموار کردی ...نمی دانم چه خواهی کرد؟
هر دو مثل بچه ها می شویم.کاش دنیا هم کودکانه می شد.آن وقت احساس ناب ناب من و تو در سکوت فاصه ها گم نمی شد...
"جدایی"....
به فاجعه ای که بر سر هردویمان آمده می خندم.لبخند یادگار به یاد ماندنی تری ست!