تبليغاتX
بانو مارپل
دوشنبه 1385/01/21
عنوان ندارد...

دیرینه عادت هر شبم را به جای می آورم .در شبی که قرار نیست مثل همه شب ها باشد.

اتاقی تاریک،مانتیوری روشن ،کنار پنجره ای گشوده به شهر شلوغ،در هم زیستی چند مدت من و گلدان گل رزی که هر بامداد چشمانم با طراوت او تر می شود و دستانی آشنا به کلیدهای کیبورد و همان موسیقی ملایم شب های پر سکوت!

 

مادرم امروز غروب دم دلتنگی آفتاب می گفت"،در چنین شبی می دانستم که می آیی ولی آمدنت وعده به صبح داشت و من تا صبح به انتظار تو بیدار ماندم .."

 

"الهام خوب " از جاده های دور برایم زنگ زد و بغل بغل تبریک!

همه خاطرات در ذهنم بیدار شد .از روزهای گذشته یک سال ،از حادثه ها که پی هم آمدند و رفتند ،از شادی های که دمی بیش پا بر جا نماندند،از غم ها که اگر مجالشان دهم از پای درم می آورند،از خستگی ها که تلاش ماندنم را بیهوده می کردند ،از شکست ها که طعم گسشان هنوز زیر زبانم هست و از تمام لحظه های پر امید!روزهایی که به یک پنجره گشودن پرواز می کردم و شب هایی که به امید دیدار حقیقت به صبح می رساندم.

این همه فلسفه بافی هم ندارد!چه روزها و لحظه های پر لذتی پشت سر گذاشتم .بی چهار چوب و قانون!گاه کودکانه ،گاه به شیطنت یک دختر خود پسند،گاه در هیبت یک دلبر رویایی و گاه پر از قهقهه.

 

از غروب تا کنون همه حس ها را تجربه کرده ام.برای احساسی که یک سال پیش در چنین روزی داشتم ،هق هق گریستم.به من و دلم مربوط است و بس..."نذار این سکوت سنگین به شکستن برسه"...کاش ویرانی ام را دیده بودی یک سال فرصت کمی نبود برای فهمیدن خیلی چیزها ...تو فقط می فهمی چه می گویم گرچه حالا به این هم شک دارم. ولی کدام موجودی ست که حس یک سال قبلش را به خاطر آورد و بر خود نلرزد!من امشب لرزیدم به اندازه همه لرزش های یک سال قبل دلم و چه محکم بنایی شده است این ویرانه .

 

بگذار "بگذریم"...مدت هاست که چاره این نوع بی قراری را "عبور"دیده ام...

 

برای غلبه بر هق هقی که تمامی نداشت خود را به آب سپردم تا زیر آگاهی پر ابهت آن عبور را مجال دهم.

به شیوه امروزی رفع دلتنگی کردم.مثل شاهزاده خانمی خوشبخت در تنهایی اتاقم رقصیدم اما آنقدر غرور دارم که تصور شاهزاده هایی را نکنم که در زندگی واقعی شاهزاده خانم ها را با یک بوسه به قورباغه تبدیل می کنندو آخر دویدم.

 

تا انتهایی کوچه پر طراوت زندگی دویدم و دیگر دلم سردش نشد تا بلرزد.

 

حالا در جای همیشگی ام.آرام و استوار.پرسکوت ولی لبریز از سخن.با زهم مغرور،عجول ،کم حوصله ،گستاخ و پر شتاب.یک صفت دیگر هم دارم "صداقت"...البته خیلی هم مهم نیست .

 

اینکه می نویسم من نیستم.چون قرار نبود دیگر اینگونه بنویسم.می خواستم کرکره بازار مکاره بانو مارپل را پایین بکشم.ولی خوب که این کار را نکردم.یاد تمام دوستانم در مشهد افتادم و ناگهان دلم برای تک تکشان تنگ شد.

 

یاد جشن تولد خانم ... به خیر.کافی شاپ شکلات بعد هم دهکده.یاد تمام لحظه های خوبش به خیر.یاد تمام دوستان خوبم که جاشون توی این عکس خالی است هم به خیر.

 

 

شب تولد سال 84 - مشهد-کافی شاپ دهکده

 

بچه ها کجائید ؟چه می کنید؟می دانم که پشت سرم می گویید "چه بی معرفت! رفت و دیگر خبری از او نشد"...عیبی یوختی بابا ...دلم دیگه دریا شده . از این حرف ها نمی رنجم.باور کنید یا نه برای خاطر عزیز همه شما بود که دوباره در کسوت بانو مارپل می نویسم.

 

اینجا تهران است.شلوغ .آلوده . پر ترافیک ولی زنده.اینجا جنبش بی وفقه زندگی را حس می کنی.و من متحول شدم چون حالا دیگر "تهران" را دوست دارم.

 هورا به افتخار خانم کم انعطاف گروه دست بزنید که بالاخره " Take it easy" اش گل کرد و به محیط خو گرفت.غر هم دیگر نمی زند.جان آقای معاون دانشگاه صدا از دیوار در بیاید از من در نمی آید.

 

آدم یا گم نمی شود، یا گم می شودو اساسی پیدا می شود.

 

دلم می خواست با همه دوستان خوبم صحبت کنم بی خجالت بگویم "با فلسفه بافی های چرند ذهنت چه می کنی؟" و تو می دانی که من زدم در فاز شوخی .وگرنه تو و همه اندیشه هایت منحصر به فردت را دوست داشتم.یا شاید پیش خود بگویید "این آدم و این حرف ها؟؟؟"..._آره دوست من چرا نه؟پیرزن سر کوچه شما هر هفته رنگ موهایش را عوض می کند پس چرا من اینگونه قالب گرفته باقی بمانم؟

 

"بگذاریم که احساس هوایی بخورد و بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند..."

 

شاعر هم شدم امشب البته نقل شعر سهراب است و بس.ما را همین کفایت که در حد مارپل بانو در یک وب لاگ قدیمی با آهنگ تکراری و عکس محو دختربچه ای و مخصوصا این رنگ تند آبی بنویسیم....حالا بنویسم جدی؟

نمی دانم هنوز ادامه خواهم داد یانه.در این دوران کثرت وب لاگ نویسان دوست ،خواندن نوشته های ساده و صمیمی اشان آدم را غلغلک می دهد.مرام دوستی .و قانون بلاگ را به جای می آورم.امیدوارم دوستانم از من نرجند که چرا بلاگشان  را اعلام عمومی کردم.

 

تولد کیبرد دوستان عزیز را تبریک می گویم .من که کیف می کنم وب لاگ یک آشنا را بخوانم.

         مسافر و پستو،noiseday،پاییزان و بیدادو من نامه هم از قبل بود ولی در حلقه دوستان من همیشه هست و البته سورئالیست عزیز هم از قلم نیافتد که از دوستان دنیای مجازی من است.

 

 "وب لاگ حسی ست که باید مزه مزه اش کرد ،آن وقت می فهمی که طعم میوه ای ست که هیچ وقت در کودکی اجازه خوردنش را نداشتی".....از مارپلوف بانوچوخ

 

اگر در هزار توی پیچیده ی ذهنم به این نتیجه رسیدم که دوباره برگردم، قول می دهم که پست هایم خیلی کمتر از این باشند.مرام گذاشتید که تا آخر خواندید و..هنوز هم دنیا پر از وعده دیدارهای به انجام نرسیده است.

 

پ.ن:راستی تولدم مبارک!

  

+ بانو مارپل>> 1:48