
مثل همه شب های بی بهانه شده بود.رخت ها روی اندامش سنگین شده بودند.
اتاق با فضای مکعبی . همه اشیایی که در آن حضور داشتند و پنجره نیمه باز به وسعت دنیایی که دیگر نمی دیدش.
زانوها را بغل کرده بود و عاشقانه می فشرد شاید به جای دستانی که نبودند.
بیهوده در فضای اتاق به جان کندن مشغول بود.نمی توانست با هیچ شی ء تنهائی اش را قسمت کند .
"هر کسی در زندگی اش ،آن احساس ناب را به یک انسان دیگر خواهد داشت.
و اینکه تو ،او ی او نیستی ،قانون نا مهربان این بازی ست"
کاش می دانست تنها سر نهادن به این حقیقت او را با قرابت اتاق آشتی می داد.
بعضی از واژه ها گاه چنان به حقارت کشیده می شوند که تمامی ارزش های گذشته اشان به باد ویرانگر فراموشی سپرده می شود.
شهادت برایم همیشه از آن دسته واژه هایی بود که درک درستی از آن نداشتم ولی ایمان داشتم که ارزشمندترین ایثارهاست.
شهید برایم کسی بود مثل پسر مفقودالاثر پیرمرد و پیرزن همسایه که بعد از 9 سال چهار تکه استخوان در تابوتی برایشان آوردند و گفتند:این هم پسرتان!
هروقت که برای سالگرد شهید 18 ساله فامیل به قطعه شهدا می رفتم ،سکوت سنگین و بغض غریب آنجا خفه ام می کرد.روبروی مزارش می ایستادم و می گفتم :"فرهاد کوچه ما به نام توست ،محمد مهدی،خیلی این اسم را دوست داشتی.ولی کاش به جای نام کوچه ،کمی اخلاق تو در زندگی ما حضور پیدا می کرد.اسلامی که تو برایش جوانی ات را دادی امروز خیلی رنگ باخته!جامعه ای که روزی برای آزادی اش از خودت و تمام آرزوهایت گذشتی ،امروز در مقابل شنیدن نام تو عده ای در آن جبهه می گیرند،عده ای هم خیلی خوب به نان ونوا رسیده اند،کسانی هم مثل پدر و مادر تو لبخند را در کشاکش غم نان روزگار فراموش کرده اند و داغ فرزند را تا همیشه های تاریخ بر دل دارند."
12 نفر دیشب در جاده بم _کرمان به طرز وحشتناکی به دست عواملی ناشناس_اخبار گفت:اشرار!!!_کشته شده اند و آن وقت به آنها می گویند:شهید!مثل مسافران و خبرنگاران هواپیمای C_130 که به دلیل نقص فنی سقوط کرد و همه شهید شناخته شدند.از این گونه حوادث اجتماعی نمی توان به راحتی گذشت.قبول دارم خانواده های این از دست رفتگان اکنون چه حال و روزی دارند و تا چه حد محتاج به همدردی هستند.یک لحظه امشب تصور کردم اگر یکی از افراد خانواده یا آشنایان من در آن جمع بودند،...از عظمت فاجعه بند بند وجودم لرزید ولی همان لحظه احساس کردم گفتن شهید هم دردی از خانواده های داغ دیده دوا نمی کند.چگونه می توان ناامنی و مشکلات پایه ای یک جامعه بیمار را به پای ایثار و اعتقاد عده ای انسان آزاده گذاشت که باآگاهی و معرفت کامل جانشان را برای یک آرمان فداکردند؟
پ.ن:نمی دانم با این حس تلخ امشب چه کنم که بد جوری با همه ی اعتقادات و آرمان های دانسته و ندانسته ی ما دارد بازی می شود و ما چه غافلانه در روزمرگی ها غرق شده ایم.
متن زیر گزارشی ست که برای روزنامه دانشگاه از نمایشگاه کتاب فرستادم.با اینکه مطلب برای وب لاگ نوشته نشده ولی حق کتاب را یک جوری باید به جا می آوردم!
یک اتفاق خوب بود.اینکه بعد از هشت ماه بتوانم به واسطه ی نمایشگاه دوستان دانشگاهی ام را ببینم .
تقریبا از هر سمت تهران که اقدام کنی ،تاکسی ها ی نمایشگاه هستند.البته با نرخ گزاف! ما از سمت هفت تیر رفتیم.پنجشنبه اولین روز رسمی آغاز کار نمایشگاه با احتساب افتتاحیه ی آن در روز 13 اردیبهشت که رئیس جمهور در سخنرانی خود بازهم وعده تغییر مکان نمایشگاه در سال آینده را داد.(سال گذشته در مقام شهردار تهران و امسال در کسوت یک رئیس جمهور) از درب شمالی نمایشگاه وارد شدیم .پوستر های تبلیغاتی بزرگ آموزشگاه های کنکور ، تابلو راهنما غرفه ها و نقشه کامل نمایشگاه.این نقشه را در قطع یک A4 نجات دهنده ی ما در سردرگمی های یافتن سالن ها ی پراکنده بود.
روحیه مطبوعاتی من و دوستانم مارا قبل از هر بازدیدی به سمت چهار سالن مطبوعات در سمت غربی نمایشگاه کشاند.البته در مسیر یادی از هم دوران کودکی و سالن 26Aکردیم..فضای صمیمی غرفه ها ،کتاب های رنگا رنگ ،دکورهای عروسکی و غرفه بندی های اسفنجی همه همه این احساس را تلقین می کرد که خوشا به حال کودکان امروز.شخصا دوست داشتم بازی با رنگ معروف غرفه های کودک را ببینم ولی وقت تنگ بود و فرصت ما اندک.نکته ی جالب دیگر این بود که بخش عمده ای از کتاب های کودک در باره سیره پیامبر بود.البته در یک غرفه هم کتاب های کارتون های معروف با گرافیک نسبتا خوب به چشم می خورد:نمو ،عصر یخبندان ،شگفت انگیزان .
سالن 4 سالن خبر گزاری های داخلی.همه ی "نا" ها در آنجا جمع بودند. ایسنا،ایلنا ،ایرنا،ایونا.این آخری خبرگزاری زنان ایران نام دارد.کارش را در 24 دی ماه 83 در مشهد بطور رسمی آغاز کرده و در حال حاضر با 30 دفتر نمایندگی در سراسر کشور بخش وسیعی از اخبار زنان را به خود اختصاص داده است.قدسنا(خبرگزاری قدس و فلسطین ) واقعیت این است که این اسم باعث خنده ی ما شد. هیبت خبرگزاری مهر و فارس نمی گذاشت به آن نزدیک شویم.وقتی سعی کردم این دیوار را بشکنم ودرباره ی خبرنگاری از آنها سوال کنم ، با جمله ی "ما با حرفه ای ها کار می کنیم"روبرو شدم.اما عکس هایی که هرکدام از این خبرگزاری ها در غرفه آرایی کار کرده بودند جالب بود.دوست ما با دوربین دیجیتال عکس های ژورنالیستی ثبت می کرد.
مشغول بازدید از غرفه های روزنامه نگاران بودیم که اعلام کردند:وزیر وزارت ارشاد آقای صفار هرندی قصد ورود به سالن مطبوعات را دارد.خودمان را برای دو سه سوال اساسی آماده کرده بودیم ولی هرچه منتظر شدیم ،از ایشان و هیئت همراهش خبری نشد و سوال های ما مثل همیشه بی جواب ماند.
یک غرفه ی کاملا متفاوت با رنگ قرمز آتشی در ابعاد 10 در 20 درست کنار غرفه خالی انجمن صنفی روزنامه نگاران چه می تواند باشد جز:انجمن روزنامه نگاران زن ایران ( رزا).
یکی از شرایط عضویت در آن داشتن حداقل 5 سال فعالیت مستمر روزنامه نگاری ست!یعنی حتی دو سال بیشتر از شرط انجمن صنفی روزنامه نگاران!
وقتی که به سالن روزنامه ها و نشریات رسیدیم ، خستگی غالب بر اشتیاق شده بود.ولی غرفه ی بزرگ و دکور سنتی روزنامه خراسان ، نوعی حس ناسیونالیستی در همه ی ما برانگیخت.میان غول های مطبوعاتی مثل شرق و همشهری و کیهان ، روزنامه خراسان خیلی خوب توانسته بود پیام مشهدی های اهل قلم را برساند. راستی خواندن روزنامه شرق رایگان هم لذتی داشت .
به نیمه روز رسیده بودیم و همه خسته.صف های طویل ساندویچ هایدا ،گروه های خسته ی آدم ها کنار جدول ،روی چمن،حتی کنار دیوارها حکایت از کتاب دوستان گرسنه می کرد! فرصتی دست داد تا به بهانه ی خستگی در کردنی،دور هم بنشینیم و بحث های اساسی بکنیم.همان بحث هایی که در دانشگاه در هر فرصتی که دست می داد ،در هر جایی ک ممکن بود ،شروع می کردیم.اجتماع ،آدم ها ،مطالعه ،سوال های فلسفی ذهن! آنقدر آن لحظات شیرین بودیم که نمایشگاه را فراموش کردیم.گرچه مثل همیشه نیمه کاره ماند ولی برای ذهن های خسته ی ما مرهمی بود.
هفت سالن ناشران داخلی که بر خلاف سال های قبل بر اساس حروف الفبا غرفه بندی شده بودند.البته این نوع غرفه بندی هم کمک شایانی به مشکل هر ساله بازدید از نمایشگاه نکرده است.این نکته در مقالات چند روزه اخیر مطبوعات به چشم می خورد. ما فقط توانستیم دوری کوتاه در سالن های 6 و 7 بزنیم.نشر مرکز،ثالث،نیلوفر،هرمس،
چشمه عملا از دحام جمعیت را به تصویر می کشیدند .تازه های کتاب این انتشاراتی های معروف در حوصله ی این گزارش نیست.اما فراموش نکنید برای آمدن به نمایشگاه حتما باید لیستی از تازه های بازار کتاب را داشت .کار سختی هم نیست.فقط کافی ست آرشیو دو هفته ی قبل شرق را در صفحه کتاب مروری کنید.هفته نامه های معتبر و وب لاگ های معروف اینترنتی هم مراجع مناسبی هستند.
بعد از ظهر پنج شنبه بود و جمعیت هر لحظه فزونی می یافت.یک اصل در نمایشگاه کتاب هر ساله هست."رفتن چه آسان و برگشتن چه مشکل" اگر کمی خاص تر نگاه کنیم شاید یک اصل در زندگی! هر راهی را می توان رفت ولی هر راه رفته ای را نمی توان بازگشت.بالاخره بعد از بیست دقیقه انتظار تاکسی خالی پیدا کردیم .تمام تخفیف های کتاب های خریده شده را به جای کرایه تاکسی دادیم و خسته اما خوشحال از دیداری خوب و بازدیدی قابل قبول ،خداحافظی گفتیم و هر کدام راهی زندگی روزمره شدیم به امید مجالی دیگر !
باید اهل کتاب باشید تا دغدغه های حاشیه هر ساله نمایشگاه را حس کنید.قیمت بالای کتاب ، هجوم آدم های الکی خوش که فقط کتاب را برای تزیین کتاب خانه هایشان هر سال می خرند، اوضاع بی برنامه ی کتاب های لاتین ،سانسور ترجمه های شاهکار های جهانی تا از خطوط قرمز رد شوند،همه همه واقعیات تلخی ست که هر ساله در حوالی روزهای برگزاری نمایشگاه مطرح می شود و با پایان آن نیز به دست فراموشی سپرده می شود.
امیدوارم قصه کتاب و کتاب خوانی که این روزها گل هر مجلسی ست ،با پایان نمایشگاه پایان نیابد.
آنچه که خواندید ،یک دهم آنچه که می خواستم بنویسم ،نیست و یک نمایشگاه ده روزه هم یک هزارم واقعیت کتاب و اعجاز آن نخواهد بود.
مدتی کامپیوتر را که روشن می کردم ،از داخل کیس همه جور صدایی می آمد جز صدای آرام پردازش،دیروز بازش کردم اندازه دو سال خانه تکانی عقب افتاده ،گرد و خاک داشت!
پ.ن:بعضی وقت ها بد نیست در عقاید و باورهای ذهنمان را هم باز کنیم و گرد و خاکش را بروبیم!
یک ربع بعد خودم را دم پارک نیاوران دیدم...یک ساعت که به درخت روبرویم خیره شدم ،حس مذکور رفته بود...یاد همه روزهای گذشته افتادم که می توانستم به جای درس خواندن و تست زدن ،کلی کار مفید دیگه بکنم.می شد از دی تا اسفند که من برای فوق خواندم (همه برنامه 2 ساله می ریزند و بانو خانم با اعتماد به نفس 2 ماه وقت می گذاره) کلی کتاب تازه خواند.فیلم های جدید دید.با آدم های غریبه آشنا تر شد .می شد بعد از دو سال مهجور ماندن موسیقی سراغ اولین استاد خوب بروی و ساز مورد علاقع ات را شروع کنی،می شد دنبال کار رفت ، برنامه نویسی کرد ،وب یاد گرفت ،خلاصه می شد هر کاری کرد جز اینکه برای خودت قانون بگذاری که روزی فلان ساعت درس بخوانی و چه و چه وچه!آخه دیگه 18 ساله نیستی که توقع داشته باشی همه خوشی ها را به خودت زهر کنی تا دانشگاه قبول شی.همه ی حس های تو حداقل چهار سال بزرگتر شدندخیلی سخته !جدی می گم!...
...آنقدر از این فکرها با خودم کردم تا آن حس بد دور شد.تا به خودم قبولاندم در آن زمان درست ترین کار را انجام دادم .همین باور کافی ست که همه چیز را فراموش کنی و به فردا فکر کنی!فردایی که می دانی برای بدست آوردنش بها دادی.4 ماه از روزهای عمرت را وسط گذاشتی.برای خیلی ها این مدت می شه یک سال،می شه حتی دوسال!...پس فردای آنها با بهای سنگین تری بدست آمده.
می دانی بدی مردودی فوق لیسانس چی؟...اصلا فراموش می کنی که لیسانسی!مثلا مهندسی!چهار سال زندگیت را براش گذاشتی!...آره اینقدر تلخی این واقعیت زیاده که نمی توونی به آدمی هستی فکر کنی.فقط می خواهی به آدمی که می خواستی باشی و الان نیستی ، فکر کنی!
من دیگه برایم مهم نیست.لااقل تا مهر ماه امسال به مقوله "تحصیلات تکمیلی"فکر نمی کنم.البته تجربه ام دیگه آنقدر زیاد شده که بدانم از کی و کجا باید برای فوق خواند.گفتن اوضاع جامعه هم هیچ دردی را دوا نمی کنه!ای بابا مملکت ما که ...
همان گله ها و حرف های همیشگی!یه جورهایی حالم از بهانه گرفتن بد می شه.
پ.ن:راستی یک فکر خوب برای فردا به نظرم رسید..جای کار کردن در محیط مناسب،تحصیل کردن بدون پرداخت هزینه های سنگین زمانی و مالی،ازدواج کردن در شرایطی سالم با آدمی که هنوز جوانی و جوانی کردن یادش باشد نه اینکه برای پول جمع کردن روزهای جوانی اش را بها داده باشد،جای مسافرت خوبی رفتن،جای مطالعه و اندیشه داشتن ،جای ورزش کردن ،..وجای همه ی کمبود ها می روم ورزشگاه آزادی و تیم محبوبم را تشویق می کنم!
طرح داستان....>رئیس جمهور وقت اعلام کرد: حضور زنان در استادیوم آزادی بلا مانع است.
ایجاد یک کشش ....>بزرگان روز بعد اعتراض کردند: اشکال شرعی دارد.
نقطه ی پایان....>ورود زنان با خیال راحت به ورزشگاه شاید هم بایگانی!
نتیجه گیری......>جو عمومی رزونامه نگارها و بلاگرها:
40% خوشحال و راضی از مبارزه زنان در احقاق حق شان
20% مخالف و معتقد به عوام فریبی
40% خشنود اما تردیددر به اجرایی شدن دستور
عقیده شخصی خودم به عنوان یک دختر فوتبالدوست :هیچ وقت علاقه نداشتم بروم ورزشگاه فوتبال مورد علاقه ام را نگاه کنم پای تلویزیون لذت بیشتری می برم، ولی خیلی دوست دارم با دوچرخه بروم کتاب فروشی و پارک و کافی شاپ ،یا پینگ پونگ و والیبال خانم ها را از تلویزیون نگاه کنم ،یا واقعا امیدوار باشم فیلم آفساید به موقع روی پرده بره یا تحقیر شدن دختری تو سن و سال خودم را بخاطر مانتو کوتاهش نبینم ،و من خیلی چیزهای دیگر دوست دارم که این مورد جز ذره ای در مقابل آنها نیست...،
برداشت های متفاوت من از این داستان نیمه تمام : طرح داستان بطور ناگهانی باعث تعجب خفیفی شد،کشش روزهای اوج آن پوزخند به لبم می آورد ،می ترسم پایانش با بغض و تنفر همراه باشد!
آمار بالا را از خواندن مطالب لینک های زیربه دست آوردم:
سند ازدواج برای نماندن در آفساید_مصطفی قوانلو قاجار
چه آسون می شه مارو کشت_لیلی نیکو نظر
لغو ورود زنان به ورزشگاه یا سپردن آن به آرشیو ریاست جمهوری_سینا دیلی
فتوا علیه رفتن زنان به استادیوم ورزشی_اکبر منتجبی
زنان ،منفعت یا مصلحت؟_مردم ایران ما
ما آچمز نشده ام _کافه ناصری
غنیمت گیری از دولت اصولگرایان _فهیمه خضر حیدری
خروج از آفساید_خسرو نقیبی
حرام و مباح_فخر السادات محتشمی پور
من از اجازه رفتن زنان به استادیوم خوشحال هستم_انار
شوق تبریک گفتن و شنیدن_پرستو دوکوهکی
رشوه ای با حترام...ورود به آزادی!_مریم مهتدی
احمدی نژاد ،زنان تاج سر ما هستند_محبوبه حسین زاده
"ماکوندا" شهر آینه و سراب ها ،شهر غرائب مکرر و تکرار شدنی ،شهر تخیلات واقعی و واقعیات تخیلات ،شهر جنگ های خونین داخلی ،شهر چهار سوار سرنوشت ،شهر مرگ ،شهر صد سال تنهایی...شهری که نطفه اش در گریزی وهمناک ،از قتلی حادثه وار و ناگزیر بسته م یشود و انهدامش در طلیعه سپیده دمان خونین تولدی مرگ بار محتوم می گردد...
تمامش کردم.یک ساعت پیش ...بهت زده ام.
در حقیقت نابی که این رمان با خود به همراه داشت،در اعجاز قلم یک انسان که چه حد می توان به معجزه نوشتن ایمان آورد ،در شاهکاری که گفتن برنده جایزه نوبل ادبی کوچکترین تحسین ممکن است،در تک تک افراد خانواده "بوئندیا" که هر کدام دنیایی از شگفتی و اسرا ر آدمی بودند،در ماکوندا خیالی با تاریخ صد ساله خود که یک کولی حقیقت گرا سرنوشت آن را صد سال پیش نوشته بود،در "ملکیادس" که روحش تا آخرین صفحه کتاب هم حضور داشت،و او چنین پیشگویی کرده بود:"شهر آیینه ها درست در همان لحظه ای که آئورلیانو با بیلونیا کشف رمز مکاتیب را به پایان برساند،با آن طوفان نوح ،از روی زمین و خاطره بشر محو خواهد شد و آنچه در آن مکاتیب آمده است از ازل تا ابد تکرار ناپذیر خواهد بود،زیر نسل های محکوم به صد سال تنهایی ،فرصت مجددی بر روی زمین نداشتند"
پ.ن: فقط با ترجمه بهمن فرزانه اینچنین شاهکاری را می توان با اعتماد به زبان فارسی خواند.روی جلد کتاب جمله ای نقل شده که بزرگترین دین را در حق کتاب و نویسنده بزرگش"گابریل گارسیا مارکز" ادا کرده است.
"اگر حقیقت داشته باشد که رمان در احتضار است ،
پس همگی از جای برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوئیم!".....ناتالیا جینزبورگ
"چیزهای بیهوده را بیرون ریختم،خدا نزدیکم آمد"..............کریستین بوبن
تا حالابا آدمی برخورد کردید که خیلی شاد باشه؟چیزی به نام نشاط در اجزای چهره اش جلب توجه کنه که در آدم های عبوس دور و اطرافمان نیست؟

بعضی از آدم ها که روی همین کره زمین خودمان زندگی می کنندو همین مشکلات روزمره همه ی انسان ها دیگه را هم دارند عشق و مرگ و نان و پول و دوست و دشمن و...البته دو تا پا و دست ها دارند ها ولی برخورد آنها با پدیده زندگی با همه فرق داره.در مواقع گرفتاری و نگرانی لبخند ویژه ای به لب دارند و وقتی داری با هاشون بحث جدی می کنی ،چشم هایشان به دنبال سوژه ای برای خندیدن می گرده.در اصطلاح واژه نامه ای به اینگونه آدم ها می گویند:"شادمان"...یعنی شاد می زیند!
روان شناسان سه عامل را برای شادمانی شناسایی کرده اند:
1)لذت بردن از زندگی
2)به کاربردن توانایی های فردی به طور بی وقفه
3)درک آنچه برتر از ماست
_سلامت جسمانی و شادمانی.....افراد شاد در برابر بیماریهای مانند آنفولانزا مقاوم ترند.(حالا این همه بیماری داریم ها)
_پول و خوشبختی......در نیم قرن اخیر درآمد مردم انگلستان ،آمریکا و ژاپن دو برابر شده ولی تحقیقات روان شناسان نشان داده که این خانه های بزرگ و ماشین های آخرین مدل و مسافرت های خارج از کشور شادی اشان را افزایش نداده .(البته این مردم در کشور ما صدق نخواهد کرد چون قشر خاصی ازجامعه مااز این امکانات برخوردارند و چه لبخند ملیحی تحویل دیگران می دهند. وقتی در بنزشان توی ترافیک همت گیر افتاده اند!!!)
_می توان شادمانی را به ارث برد؟......من یک خاله دارم که همه فامیل از شیطنت ها ی دوران بچگی اش می گویند وحالا دو تا بچه داره که اگر در جمعی باشند آدمی نیست که از دست کارهای آنها نخنده.البته خاله جان من که یک نمونه کوچک هستند ولی شادمانی حتی در ژن های دوقلوهای هم سان بررسی شده و اتبات شده .
_علم و خوشبختی.......عواطف مثبت به فعالیت های الکتریکی بخش جلویی نیمکره چپ مغز مربوط می شوند و افکار منفی و یاس آلود به بخش جلویی نیمکره راست مربوط می شود.مثلا افراد در هنگام تماشای تصاویر زیبا درصد جذب گلوکز بدنشان افزایش می یابد.
_عشق و شادمانی..........خب معلومه دیگه آدم های متاهل شادترند.همه غم ها و تنهایی های دنیا برا ی ما مجردهاست .ولی تصور کنید یک شریک بد در زندگی پیدا کنید!!!چه قدر روزگار سیاه می شه.
_شادترین آدم های دنیا راهبان بودایی و کسانی که به مدت طولانی مراقبه می کنند هستند.هم چنین زنان خدمت کار فیلیپینی شاغل در هنگ کنک با وجود دوری از خانواده و کار سنگین در شرایط نامناسب و در آمد کم سرزنده ترن آدم های دنیا هستند.(کی فکرش را می کنه؟؟؟)
ودر آخر هم تحقیقات اجتماعی فراگیر در آمریکا عوامل اصلی شادمانی به ترتیب اهمیت اینگونه اعلام می کند :روابط خانوادگی،مسائل مالی،کار ،روابط اجتماعی و سلامت جسمانی.
البته که این حرف ها مال من نیست.به نقل از هفته نامه "همشهری جوان شماره 64" که تحقیقی از دکتر استیونز ارائه کرده اند.ایشان در انتهای این تحقیق زمان برادعا کرده اند "شاد بودن مستلزم ورزش کردن و توجه به رژیم غذایی ،اهمیت دادن به روابط عاطفی و داشتن صبر و حوصله است"
او در آخر می افزاید:"به غریبه ها لبخند بزنیم ،به نشانه احترام سری تکان بدهیم و مهم تر از همه وقایع خوب را در دفترچه ای یادداشت کنیم و به خاطرشان شکرگزار باشیم."
پ.ن: اگر همیشه لبخند بزنی ،وقتی نباشی ،شاید کسی دلش برای لبخند تو تنگ شود.
(از یه آدم نه خیلی بزرگ)
اینکه دوباره در کسوت بانو مارپل می نویسم قصه دراز دارد.می خواهم اینجا استفاده کنم و یک بحث جدی را مطرح کنم.تقریبا یک سال و نیم پیش بی بی سی یک مسابقه اینترنتی گذاشت با عنوان :
چرا وب لاگ می نویسم؟
من آن زمان با نام مستعار دیگری بلاگ داشتم.بدون هیچ آمادگی ذهنی قبلی هدفم را از داشتن وب لاگ نوشتم و برای بی بی سی میل کردم.حالا خیلی مهم نیست که روز بعد جزء صد نوشته برتر بودم و نام بلاگم در آرشیو بی بی سی ماند.چیزی که در این قضیه برایم خیلی جالب شد آدم هایی بود که از خارج ایران به بلاگم سر زدند و برایم کامنت گذاشتند یا میل زدند.آدم هایی که خیلی راحت حرفمم را فهمیدند.جمله آخر آن مطلب این بود:
" وب لاگ می نویسم که بخندم که بگریم که بیاموزم که دوست باشم و دوست بدارم ...و اینها همه ی آن چیزهایی ست که در ایران امروز از من دریغ کرده اند."
اینکه حالا یک سال و نیم از آن قضیه گذشته و من آدم دیگری شدم خب شکی درش نیست.اینکه علاوه بر همه ی هدف های قبلی هدف های دیگری هم در این عمل سهیم شدند امر کاملا منطقی است.ولی یک چیز بزرگ اتفاق افتاده که تا دیروز پر مخاطره نبود.ارابه ی سهمگینی به نام "گذر زمان " که بی رحمانه تمام روزها و لحظه های پر ارزشمان را به باتلاق عبور می برد.من از گذر زمان در وحشتم! از این روزها و هفته ها و ماه های پر شتاب که از پی هم می آیند و حتی مجال اندکی ایستادن و اندیشیدن را به من نمی دهند در هراسم!هراس من این است که روزی ژولیده پیرزن زمان در آینه به من لبخند بزند و بگوید:"نگاه کن تو هیچ گاه پیش نرفتی!"
دیگه باید قبول کنیم در این روزگار تکنولوژی و حرف های بزرگ و تازه فرصتی برای انجام هر کاری نیست.این عقیده دیگه باطل است که هر کاری به یک بار تجربه اش می ارزد حالا دوره دوره ی انجام دادن ارزشمند ترین کارها ست.برای منی که می خواهم یک روز نویسنده بشوم دنیا دنیا کتاب خوب هست که باید بخوانم .برای تویی که می خواهی به مدینه فاضله زندگی ات برسی آنقدر حرف ها و نوشته های خوب هست که وقتت را با یک وب لاگ عادی در سطح روزمرگی تلف نکنی.همین دنیای اینترنت اینقدر ناشناخته و گسترده هست که اگر روزی سه ساعت هم وقت بگذاری باز هم روز آخر ماه در تقویمت می بینی چه مواردی بوده که نتونستی آگاهی لازم را نسبت بهش پیدا بکنی.
همین اندیشه باعث شد که من ۴ ماه پیش خیلی ناگهانی خداحافظی کنم.دلیلی نمی بینم که اثبات کنم فقط فقط برای مطالعه و تمرکز بیشتر وب لاگم را تعطیل کردم تا به خودم ثابت کنم اگر می خواهی بنویسی و خوب هم بنویسی آنقدر فضاهای خوب در دنیای واقعی هست که وقتت را با دردسر های یک بلاگ و مشکلات بعدی آن تلف نکنی.حالا اگر عده ای برای خودشان فکر کردند ارتباطش را با همه ی آدم ها قطع کرده چون فکر می کنه برای هیچ کسی مهم نیست دیگه این برمی گرده به باتلاق قضاوتی که آدم ها نسبت به همدیگر می کنند و همه چیز را در آن خراب می کنند.
بعد از شب تولدم که نوعی دلتنگی غریبی مرا به سمت بلاگم سوق داد و چقدر اتفاق خوشایندی افتاد چون از حال همه دوستانم به واسطه ی آن نوشته خبر دار شدم .دیگه با خودم مطمئن بودم که پست آخر یک خداحافظی بی بازگشت است و بانو مارپل برای همیشه از دنیای مجازی می رود.
ولی نتوانستم!
به همین سادگی.حس کردم یک دوست خوب را دارم از دست می دهم .این یک اصل زندگی هست که انسان همیشه به دوست نیازمند است و این جمله امام علی (ع) هم حقیقت نابی ست که براین اصل صحه می گذارد:"آن چیزی که هرچی قدیمی تر باشه بهتر است دوست آدمی ست"
...همین حس که دلم برای بانو مارپل تنگ می شه روی تمام دلایل منطقی و امروزی من خط کشید .حالا دوباره می خواهم یک بلاگر شوم ولی نه به شیوه قبل.این بلاگ آپ دیت نخواهد شد مگر اینکه حامل اندیشه وخبر و یا شناخت درستی از روزگارمان باشد.نمی خواهم روزی به وقتی که برای آ پدیت می گذارم و مخاطبانم برای خواندن مطالب صرف می کنند حسرت بخورم.
تقویم نامه>>پنج شنبه اول اردیبهشت مصادف با سالروز فوت "سهراب سپهری " شاعر آب و آینه بود.سال ۵۹ در بیمارستان پارس از عارضه سرطان .سهراب را از دوران دبیرستان می شناسم.یک بار در دانشگاه با یکی مریدان واقعی او حرفم شد چون من معتقد بودم در شعر های او عشق زمینی پیدا ست و او با من سر جنگ داشت که سهراب تماما از عرفان تغذیه می کرد...سهراب علاوه بر شعرهای صمیمی و قابل فهمش داستان هم می نوشت."اتاق آبی" را خوانده اید.نقا ش بود.
"گهگای قفسی می سازم با رنگ ،می فروشم به شما
تا به آواز قناری که در آن زندانی ست ،دل تنهایی اتان تازه شود"-----صدای پای آب
همیشه می گفت :"ایران مادر های خوب دارد ،غذاهای خوشمزه ،روشنفکران بد و دشت های دلپذیر"