
به آینه که می نگرم در عمق چشمان میشی رنگ دخترک فلسفه ی آشنایی می یابم.
زندگی ام با یک سکوت آغاز شد.سکوتی که سال های کودکی و نوجوانی پس از شکست های متمادی میان هیاهوی آدم ها ادامه یافت تا سرانجام در آغاز جوانی شکستمش.اما تجربه ی سکوت چنان اعجازی به من عطا فرمود که تمام دلتنگی ها را فائق آمد :"قلم"
"من نوشتم زیرا که قادر به کلام نبودم"
شهرم را ترک کردم به جبر زمانه و شوق آموختن !
شهری شد آمال آرزوهایم که تا همیشه های خوب در حال و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
"غربت " را آنگونه که سزاوارش بودم ،تجربه کردم و از نعمت "تنهایی" آن اندازه که لیا قتش را داشتم
بهره مند شدم.
شعر را دوست دارم اما شاعر نیستم.
شادی را ستایش می کنم اما شادی ساز هنرمندی نیستم.
غم را نزدیک می بینم بخاطر ژرف بودنش .
زیبایی را می ستایم و از جنس زیبای زن بودنم خوشحالم.
عشق را با شکوه می انگارم بخاطر حس قبول آدمی دیگر در دنیای خودبودن ها وخود خواستن ها.
مرگ را تنها حقیقت مسلم می دانم که به زندگی معنا می بخشد.
دوست زیاد دارم اما "دوستی ناب " کم دارم و خوب می دانم همه دچار این سردرگمی غریب هستیم.
زندگی آغوشش را برایم گشوده است تا غافلانه غرقش شوم .اما همیشه دوست داشتم شناگر قابلی باشم.
کتاب می خوانم تا آب ها را بشناسم ،
فکر می کنم تا عمق ها دریابم ،
و هر روز کلافه تر می شوم زیرا که عمق آب های آبی برایم زیاد است و عمق آب های کف آلود هم کم!
و تنها دلخوشی خوش روزگارم که کمکم می کند، زیر خط صفر گم نشوم،دو چیز است.
"خدا"
و
"خدا و قلم"
خدا تنها دوست ناب زندگی ام است که مفهوم اعتقاد مطلق را برایم دارد.
و قلم بزرگترین هدیه اش که بی نام او معنایی ندارد.
عاشقانه "نوشتن " را دوست دارم و شاید "عاشقانه نوشتن " را هم ، دوست داشته باشم..
یادم نیست راهنمایی بودم یا دیبرستانی .یک روز روی دست لرزان پیرمردی که در تاکسی کنارم نشست تابلویی دیدم که این جمله در تن کاغذی آن حک شده بود:"فرصت ها مثل ابرهایی هستند که لحظه ای در آسمانند و لحظه ای دیگر در دورترین افق نگاه تو"
دست های پیرمرد هنوز می لزرد یا نه ؟ نمی دانم ولی هنوز هم وقتی فرصتی را در زندگی از دست می دهم (کاری ؛درسی ،زمانی ،...)به آسمان می نگرم تا دورترین ابر را پیدا کنم.
"فرانک اکانر "را می شناسی یا نه ، خیلی مهم نیست. ولی آشنا شدن با قلم و داستان های زیبای او برای من دل مشغولی نابی بود."از غصه های بزرگم ترانه های کوچک ساختم"
فکرش را بکن وقتی یک ترانه تو را تا آخر یک حادثه می برد ...گرچه حادثه خاطره شده باشد.
یک روز بی بهانه که ابر قشنگی را از دست داده ای و دیگر حتی در امتداد چشم های بی قرارت هم نمی توانی پیدایش کنی و غصه ی بزرگ حادثه ها سنگینت کرده و خورشید هم بی دلیل غروب می کند، چه تکانی
می خوری اگر بشنوی...
" تو که بارونو ندیدی
گل ابرا را نچیدی
گله از خیسی جاده های غربت می کنی
تو که خوابی تو که بیدار
تو که مستی تو که هشیار
لحظه های شبو با ستاره قسمت می کنی
منو بشناس که که همیشه
نقش غصه ام روی شیشه
من خشکیده درخت توی بطن باغ و بیشه
جاده های بی سوارو ،سال گنگ بی بهارو
تو ندیدی، به پشیزی نگرفتی دل ما رو
لحظه های تلخ غربت ،هفته های بی مروت
تو نبودی که ببینی شب تار انتظار
همه قصه هام تو هستی
لحظه لحظه هام تو هستی
تو ی خیالم، توی خوابم،
پا به پام باز هم تو هستی"
پ.ن: اوضاع اینجا اصلا خوب نیست .تحصن زن ها و چند تا اتفاق مهم دیگه ...ولی یک آدم نمی تواند مدام کانال عوض کنه که!
۱-حالم مثل همه گرفته شد .
۲-بچه ها خوب بازی کردند.
۳-در این حالت آدم بیشتر ناراحت می شود.
۴-این آدم کارش درست بود فقط محتاط بودنش کار دستش داد و علی دایی پرستیدنش!

۵-میرزا پور مگر نرسی تهران!
کمی از آن طرف تر از دنیای من وتو و ما دختری هست که ...
پوستی شفاف با چشمانی روشن به رنگ چشمان دختر کارت پستال اتاقمان دارد،گونه هایی برجسته که با اندکی سرخاب امروزی جلوه ای ده برابر می یابند و لبانی قرمز که حتی در خسته ترین حالات طراوت خود را حفظ می کنند.
اندامش عالی ست.این را از زبان خیلی ها شنیده ام.شاید ازدید یک ایروبیک کار حرفه ای تناسب اندام نداشته باشد ولی با شلوار لی تنگ و تی شرت یقه خشتی ،هیچ ایرادی نمی توانی به اندام پر نشاط او بگیری.
لحن صدایش آرام است ولی این مسئله را هم نمی توانم حل کنم که چرا هر وقت که شروع به صحبت می کند تا شعاع چند متری اش سرهایی به عقب بر می گردند تا صاحب صدا را بشناسند.
دختر قصه ما در یک ساعت بیست بار گوشی موبایلش زنگ می خورد.اگر در یک پاسا ژ با او هم قدم شوی ،بعد از نیم ساعت از سنگینی نگاههایی به واسطه ی همراه بودن با او روی خودت حس می کنی ،خسته می شوی و از تعداد شماره تلفن هایی که به او داده می شود،کلافه خواهی شد.
ساعت 12 ظهر بلند می شود،دوش می گیرد،با صدای بلند آهنگ "بیا بیا دلم برات تنگه" گوش می دهد،آرایش می کند،با مادرش دعوا می کند و آخر ساعت 2 به کلاس دانشکده اش در سعادت آباد (فرض کن بهترین نقطه ی زندگی یک شهر) می رود،ساعت 7 شب با دوست پسر 22 ساله اش کافی شاپ می رود،ساعت 9 به خانه برمی گردد ،ساعت 10 با اجازه مامان و بابا همراه خواستگار30 ساله اش که تحصیلاتش را در آمریکا گذارنده و فقط دوست دارد با یک زیبای خفته ی ایرانی ازدواج کند ،شام به رستوران نارون در نیاوران (فرض کن گرانقیمت ترین رستوران یک شهر) می رود.12 شب که به خانه بر می گردد تا 2 به هیچ تماسی جواب نمی دهد و طرح هایی روی کاغذ می کشد ،از 2 تا 4 در مخلوطی از دود و موسیقی لایت و جملات خاص آن وقت شب با گوشی تلفنی که به رختخواب آورده است مشغول است تا به خواب برود.
پ.ن:حرفی دیگری برای گفتن ندارم
زندگی ام به یک ترانه بسته است گاه شادم می کند گاه بی رحمانه دلتنگم می سازد.
من وتو هر کدام ترانه خود را در زندگی داریم.
اگر با ترانه ام بخوانی و با ترانه ات ساز شوم ،آهنگ تازه ای در زندگی هر دویمان نواخته می شود.
و آنگاه که با موسیقی یکدیگر بیگانه باشیم ،هر کس ساز خود را درروزگار می زند.
آن وقت است که روزها زیبا نیستند،حرف ها بی معنی اند،احساس ها رفتنی اند،کدورت ها ماندنی !
و...من وتو تنهاییم!
ما تنهاییم...
قصه ،قصه من و تو نیست .حکایت هر دو آشنایی ست که بی واسطه با هم راهی را آغاز می کنند و نیمه راه با واسطه هایی به بیراهه می زنند.قصه ،قصه همیشگی روزگارنا مراد ماست.
باورم نیست که آسان عبور کنی ،گرچه از خود هم در عجبم که این نامهربانی از کجا غنیمت گرفته ام!
زمانی که ترانه ام غمگین بود،ساز خوش آهنگت می توانست دنیایم را تازه کند که نکرد!
حالا که ساز تو هم بد می نوازد،ترنم مهربانی من در کویر توهم ها سرگردان است!
ما زمانی که باید در کنارهم بمانیم ،ساز جدایی می زنیم!
به سکوتت ادامه بده ،من هم فریادهایم را در گلو خفه می کنم...می دانی آخرش چه می شود؟
روزی در چهارراه زندگی به یکدیگر می رسیم که حسرت پررنگ تر از آشنایی در نگاهمان موج می زند و بر عمر بر باد رفته هیهات می گوییم.
تو معتقدی کاری از دستت بر نمی آید ،من هم همه ی کارهایی می توانستم انجام دادم.
وهر دو خسته ایم...
پ.ن:آموخته ام گاه در زندگی اگر کاری نمی توانی برای کسی انجام دهی ،برایش دعا کن.بیا چشمهایمان را ببندیم و برای هم دعا کنیم.این تنها ملودی هماهنگ من و تو ست.
وقتی که دیدش همه علاقه های پنهانی در اجزای غیر پنهانی چهره اش پدیدارشد ولی او سریع رو برگرداند تا کسی پی به واقعیت درونش نبرد گرچه همیشه امید داشت او خودش همه چیز را بفهمد.
حالا که آخرین اشتباهش را می دید دیگر انگیزه ای برای برگشتن نداشت.
چقدر آخرین اشتباه به اولین اشتباه شباهت داشت...
سازش کوک نبود.این را از قهری که در صدای تارها بود ،حس می کرد.
دست ها می لرزیدند بی آنکه اثری از ضعف در بنیه اش داشته باشد.
به کارهای روزانه اش فکر کرد که کدام را اشتباه انجام داده که اینگونه میهمان حس نامبارک
"سرگردانی "است.
همه چیز مرتب بود.
فقط شاید همان بی توجهی های همیشگی به کسانی که توجهش را می خواستند.
پوزخندی در آینه به چهره مغرور خود زد.
ـ"داری تقاص پس می دهی!کسی منتظر لبخند توست و تو منتظر لبخند دیگری!"
دنیا هم بازی های مسخره ای دارد.هیچ کس بالقوه عاشق نیست، هیچ کس هم بالقوه معشوق نیست.