
طرح تازه ای رو کاغذ تصویر می شه که برای او نا آشناست
اما هرچه هست کاغذهای زیری سیاه شده اند با جوهر قلم
و او دیگر نمی تواند به طرح های قبلی نگاه کند.
پ.ن: مجبور شدم پست قبلی را بردارم با همه علاقه ای که داشتم چون صفحه به هم می ریخت در اسرع وقت سر جایش می گذارم.
هميشه با تلويزيون و اين سريال هاي آبكي اش مشكل داشتم.اما تابستان امسال سر دو قصه هركجا كه باشم خودم را به جعبه جادويي مي رسانم.دومي باشد براي بعد حالا مي خواهم از اولي بنويسم.
عطر گل هاي نرگس
آدم چقدر مي تواند خوشبخت باشد كه عرض زندگي كوتاهش آنقدر وسيع باشد كه طول بسيار ديگري را بپيمايد.
از ابتداي فيلم نرگس سعي مي كردم به تيتراژ اول نگاه نكنم تا نام :زنده ياد پوپك گلدره "آن حس عجيب ناشناخته را بر نيانگيزد "كه مرگ چه واقعيت قابل لمسي ست و هيچ دور نيست"...
از عوامل فيلم نرگس هم گله فراوان داشتم كه چرا به همين يك كلمه رضايت مي دهند و هيچ يادي در ابتدا يا انتهاي فيلم از اين هنرمند با بازي درخشان نرگس نمي كنند.
قصه رفتن پوپك با درد بسياري همراه بود.8 ماه انتظار براي آرزوي دوباره لبخند زدن يك انسان ...تصور رنجي كه بر خانواده و آشنايانش در اين مدت هموار گشته هم غير ممكن بود.... حس اينكه مادر او هرشب او را در تلويزيون مي بيندگاه با لبخند ،گاه با بغض ،گاه در تفكر...
برنامه ي ديشب قدري آرامم كرد كه نه...يه ياد او هستند...او فراموش نشدني ست...
به عنوان يك مخاطب خيلي سخت است كه امشب داستان فيلم را با نرگس ديگري دنبال كنم ...فيلمي كه قسمت اعظم مخاطبانش را با بازي درخشان "پوپكش" دارد.
اين رسم روزگار است كه هميشه قهرمان قصه ها در ذهن آدم ها مي مانند .حالا دلمان براي نرگس خوب تنگ مي شود.مهربان،جسور،معتقد و بسيار عاقل.
"پوپك " عزيز بعد از دعا تنها كاري ست كه توانستم براي تو و خانواده داغدارت انجام دهم.
روحش شاد


"مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد..."
بعضي وقت ها براي اينكه بخواهي ديگران باورت كنند بايد عين يك اعلاميه بچسبي به ديوار زندگي اشان تا هر روز مجبور باشند بخوانندت...
راه ديگري هم هست كه عين يك سنگ ريزه از جلوي پايشان كنار بروي تا يك روز يادشان بافتد كه سنگي نيست كه با نوك كفش بهش بزنند...
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود و گفتن که :"سگ من نبود"
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن که "گلدان را آب باید داد"
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن که "دیگر نمی شناسمش"
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که "من اینچنینم"
ساده است که چگونه می زی
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
احمد شاملو
آموخته ام كه فرصت هاي زندگي ام را قورت دهم به جاي آنكه دو دستي بچسبم چرا كه اگر از دست روند هرگز باز نخواهند گشت.
من اينجايم.ميان تنهائي ها ي بزرگ و البته خوشبختي ها ي كوچك.
وسط واقعيت تلخ خونريزان لبنان و كودكان بي گناه كه فقط ديدن عكس هايش تكانم مي دهد.
در هياهوي روزمرگي ها و چيزي به نام زندگي كه براي معنا كردنش كتاب مي خوانم ،فرار مي كنم،فرياد مي زنم ،سكوت مي كنم ،شب ها به صبح مي نشينم و روزها را به شب پيوند مي دهم.
يك اتفاق ساده كه كمي حال و هواي روزهايم را عوض كرده.
اولين بار است كه در يك نشريه ي رسمي در سطح كشور يكي از نوشته هايم چاپ مي شودو...من خوشحالم!
روزي كه برا ي اولين بار به دفتر "همشهري جوان" رفتم ،جاي چهره ي آدم هاي آنجا ،تمامي دوستانم را در روزنامه دانشگاه ديدم و باورم شد كه جايي هنوز هست كه علي رغم تمام شدن آن روزها بشود تمام آن لحظات شكوفايي را تجربه كرد و شايد اين بار خيلي جدي تر.
نوشتن يك گزارش اجتماعي درباره " طلاق" يك قدم مرا به بزرگترين آرزوي زندگيم نزديك كرد.
حالا ابايي ندارم كه بانو مارپل از قالب نام مستعارش بيرون بيايد.
هفته نام همشهري جوان_شماره 87_به پايان رسيديم و نكرديم آغاز
جدا شدن، هم دير و زود دارد هم سوخت و سوز
اين جا آخر خط است
ليداقهرمانلو
اين جا ميدان ونك است، با كره هاي سفيد توپر كه نمي دانم مفهومش چيست. نبش ميدان، دست راست، بين مغازه هاي خوش آب و رنگ و پاساژهاي آنچناني كه مي تواني بي خيال همة گرفتاري هاي زندگي ساعتي در غوغاي رنگ ها و مدل ها گم شوي، ساختماني با نماي گرانيت سبز رنگ است كه تا نزديكي هاي آسمان بالا رفته است: دادگستري كل استان تهران ، مجتمع قضايي خانواده (2) . نگاه خالي آدم هاي جلوي در ورودي، دچار ترديدت مي كند... با نگراني وارد بازرسي خانم ها مي شوم. اگر سؤال كنند اين جا چه كار دارم... كسي به من شك نمي كند و داخل مي شوم. وقتي بين آدم هاي آن طرف ديوار مي روم، دليل اين شك نكردن را مي فهمم. دختران و زنان جوان بسياري آن جا هستند. من هم يكي مثل همه!
وقتي در حياط مي ايستد دوست دارد به گل هاي باغچه فكر كند.
وقتي روي ايوان مي نشيند با شاخه ي پيچك ديوار همسايه دوست مي شود.
وقتي روي پشت بام دراز مي كشد ، جاي خود را آن بالا بين ستاره ها خالي
مي بيند.
وقتي از پنجره ي هواپيما نگاه مي كند ،ابرها را عاشق مي شود.
...
هرچه بالاتر مي رود ، خواستن ها هم ارتفاع مي گيرند.
