
"شما چقدر حاضريد براي تحقق روياهايتان هزينه كنيد؟حقوق يك ماهه اتان؟حقوق يك ساله اتان؟حقوق بازنشستگي اتان؟يا سرمايه ي يك عمر زندگي اتان را؟...من براي تحقق رويايم جانم را گرو گذاشتم"
صحبت هاي انوشه انصاري قبل از آغاز سفر فضايي اوست.يك انسان روي همين كره خاكي كه اكنون در راه رسيدن به ايبستگاه فضايي بين المللي در فضاپيما سايوز همراه با دو خدمه روسي و آمريكايي ست.او براي تحقق رويايش 200 ميليون دلار هزينه كرده است. او گفته حتي اگر احتمال بازگشت به صفر هم مي رسيد باز هم تن به اين سفر مي داد.مي دانيد باشكوه ترين قسمت روياي او چيست؟
" كره زمين را در تاريكي فضا معلق ببينم.جايي كه در آن زندگي مي كنم را از فضايي بسيار دورتر و بالاتر ببينم...احساس مي كنم اين نوع نگاه اگر بازگشتي از سفر باشد روش زندگي ام روي زمين را عوض مي كند"
ياد جمله ريچارد باخ در جاناتان مرغ دريايي افتادم."مرغي كه بالاتر مي پرد دورتر مي بيند"
انوشه انصاري يكي از آدم هاي روي كره زمين است.قبول دارم از 19 سالگي به آمريكا رفته و آنجا به همراه همسرش شركتي در راستاي فن آوري اطلاعات دارد كه پول پارو مي كند.ولي آيا او ثروتمندترين زن دنياست ؟چرا ثروتمندان ديگر چينين هزينه اي را نمي كنند ؟..شايد چون احتمال وقوع خطر صفر نيست و اين دهه براي سفر هاي فضايي دهه خوش شانسي نبوده...در سفر قبلي 7 فضانورد جان خود را ازدست دادند!شايد هم چون رويايشان اين نبوده.او مي توانست با اين پول هزاران كار ديگر هم انجام دهد ولي به تحقق روياي كودكي اش فكر كرد...
آن بالا ها در فضا جايي كه قانون هاي پر جاذبه و بي جاذبه زميني حكم فرما نيست و زمين حتي از ذره اتمي هم ناچيز تراست ،انساني بي توجه به جنسيتش دارد بالا و بالاتر مي رود تا به من وتو ثابت كند :
هر غير ممكني ممكن مي شود اگر تو بخواهي
به هيچ محدوديتي تن ندهي
از اين حصارهاي هر روزه هر روزه زمين خاكي رها شوي
...هرگز روياهاي كودكي ات را فراموش نكني
شايد روياي تو دويدن تا ته يك كوچه بن بست باشد ، به كوچكي اش فكر نكن به تحقق اش بيانديش.عجله كن.شايد فردا تمام كوچه هاي بن بست به راه مسخره اي گشوده شوند...
من شعر مي گويم با قافيه هاي بي ربط اما وزن هاي حقيقي
جاي فرياد ندارم
كسي هست به من بگويد اين همه بي اصالتي از كجا بين ما خانه كرده؟
با آفت بي اعتقادي و بي ايماني را كه با برچسب روشنفكري ريشه دوانيده چگونه مي توان جنگيد؟
از آدم هاي پوشالي خسته ام
آدم هايي كه با خواندن دو كتاب و با رهايي از همه قيد و بندها ادعاي رسيدن به حقيقت را دارند
خنده ام مي گيرد از ادعاي حقيرشان كه حتي قادر نيستند سوءتفاهماي زندگي كوچك شخصي اشان را حل كنند
مي داني از همه انسان ها خنده ام مي گيرد كه چه بي هويت شده ايم ...خنده تلخي ست...
تنها چيزي كه آرامم مي كند نه جنگيدن با پوشال ها نيست...نه بي اعتنا شدن به بي احترامي هايشان است...فقط اميد به بازگشت حقيقت مطلقي ست كه وعده بازگشتش را به ما داده اند...
برون شو اي غم از سينه ،كه لطف يار مي آيد
تو هم اي دل زمن گم شو ، كه آن دلدار مي آيد
نگويم يار را "شادي" كه از شادي گذشته است او
مرا از فرط عشق او زشادي عار مي آيد
مسلمانان!مسلمانان!مسلماني ز سر گيريد
كه كفر از شرم يار من مسلمان وار مي آيد
برو اي شكر !كاين نعمت زحد شكر بيرون شد
نخواهم صبر گرچه او گهي هم كار مي آيد
رويد اي جمله صورتها كه صورتهاي نو آمد
كه اندر در نمي گنجد،پس از ديوار مي آيد
درد و ديوار اين سينه همي درد ز انبوهي
غلمهاتان نگون گردد كه آن بسيار مي آيد
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند
نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم را با بغض مي خورم...
....در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
يا روزي شبيه همه ي روزهاي ماست
كسي چه مي داند؟
شايد امروز روز مبادا باشد!
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند
نه بايدها
هر روز بي تو روز مباداست....!

ـلينك از روزنامه نگار نو
سر اين كاريكاتور شرق بسته شد.خبر خيلي كوتاه و تكان دهنده بود.آنقدر كه هنوز در شوك هستم.بازهم بلاگرها...(در اصل شرق نويسان) ...اولين فريادهاي اعتراض را كشيدند.يه جورهايي خيلي تلخ ولي ناشيانه با همه آنها هم دردي مي كنم!شايد درد مان يكسان نباشد اما سنگيني اش را ما هم حس مي كنيم.
آفتاب از شرق غروب كرد ـروزنامه نگار نو
اين هم از شرق..خيالتان راحت شد ـ خسرو نقيبي ـ براي ديدن عكس هم كه شده برويد.
چرا شرق توقيف شد؟ ـ اكبر منتجي
كارتوني كه گفته مي شود موجب توقيف شرق شده است ـ هفتان
در هر كدام از اين لينك ها كه برويد كلي اطلاعات راجع به اين قضيه پيدا مي كنيد.
پ. ن: مچاله شدم توي كاناپه.7 صبح زدم بيرون الان 7 شب است.شبكه 3 مستندي از گزارشات ضد و نقيض 11 سپتامبر نشان مي دهد.اينكه طبق عكس هاي منتشر شده امكان وجود هواپيمايي در ساختمان پنتاگون هنگام انفجار وجود ندارد.يك موردديگه هم طبق عكس ها و شواهد ثابت شده كه هم زمان با برخورد هواپيما_ احتمالا بوئينگ 747 _به برج هاي دوقلو ي تجارت جهاني انفجاري در پائين ساختمان ها رخ مي دهد .شاهدان عيني حادثه معتقدند سقوط پله پله اي آسمان خراش ها به دليل انفجار بمب هايي بود كه بعد از برخورد در داخل ساختمان منفجر شدند...آنقدر سخنان و استدلالهاي گزارشگر منطقي ست كه يك مخاطب عادي هم مي تواند به شبهات موجود شك كند...خيلي حرف هاي جالب ديگر هم زداينجا همه چيز نوشته شده ... مي انديشم..."حقيقت هرگز پنهان نمي ماند"
مادرم بالاي سرم است و برنامه فردايم را مي پرسد:"احتمالا خونه ام..."با خود فكر مي كنم اگر نباشم چه؟
خوابم مي برد كاش تو اتاق خودم بودم .آن وقت اريك فروم مي خواندم...جريان تازه اي كه مدتي ست چهارچوب ها ي زندگي مرا به هم ريخته ...امروز در تاكسي تو تقويمم نوشتم :"روي هوا دارم زندگي مي كنم خونه زميني ام خراب شده"
مي داني چرا تصميم گرفتن در سن هاي بالاتر سخت تره؟(در هر كاري)
براي اينكه زماني كه كودك هستي اگر كبريت نزديك صورتت ببري بزرگترهايي هستند كه دستت را بگريند كه آسيبي به چشمانت نرسد.
ولي وقتي خودت يكي از آن بزرگترها مي شوي اگر كبريت را تا نيم سانتي چشمانت جلو ببري كسي جلويت را نمي گيرد كه داري خطر مي كني.همه فكر مي كنند خودت صلاح كار خودت را بهتر مي داني.
اين رسم روزگار جواني ست كه درتصميم هايت محتاط عمل كني.
"ديوانه برو كنار كه جوان آمد"...نه اين مثل در روزگار ما جوابي ندارد.
باور كن خيلي ساده است كه آن جوري كه دوست دارم زندگي كنم.
خيلي ساده تر از آن كه خودم رامجبور كنم آن طوري كه همه فكر مي كنند درسته ... ادامه بدهم.
پ.ن: راستی این آخرین باری ست که لینک بلاگم را برای دوستان مسنجری می فرستم.احساس می کنم هرکسی تا حالا حرف های من برایش مفید بوده یا از خواندن آنها لذت برده نیازی ندارد که هروقت آپ دیت می کنم لینک را ببیند...حتما خودش سر می زند دیگر از طرفی هم کسانیکه دوست ندارند بلاگم را بخوانند چه گناهی کردند که هردفع لینک را ببینند...شخصا همیشه منتظر لینک های با حال هستم تا آپ دیت بلاگ!!!!...
ديگر نمي خواهم براي زندگيم بجنگم
اصولا ديگر نمي خواهم براي زندگيم هيچ كار ي كنم
فايده اش چي كه يه قانون رياضي در ذهنم داشته باشم كه اگر X داشته باشم و Yرا هم تو تمام سوراخ و سنبه ها بگردم و پيدا كنم ،حاصل جمعشان مغرورانه مي شود:Z
آره از اين بازي مسخره خسته ام.
براي چي دارم مي دوم در اين بيابان بي آب و علف...خودم هم نمي دانم!
نه نااميدم،نه ناراحتم،نه دلم گرفته،نه عصباني ام ،نه حتي فكر تازه اي تو سرم است...فقط خسته ام... اين زخم با يه بهونه دهن باز كرده كه حالا اصلا بهونه برام مهم نيست...جالبه كه هدفم كاملا رنگ باخت..
ديگر از هر نوع انتظاري خسته ام،فردا برايم شد يك شي ء دور انداختني!بگذار هر آنچه كه مي خواهد اتفاق بيافتد هم اكنون باشد...
تسليم شدن به زندگي،به خويشتن
تسليم شدن به طوفان ها،به زندان ها
دست يافتن به شجاعت ،به اعتماد
دست يافتن به شادي و آزادي
***
خش خش برگ ها زير قدم هايم مي گويند
بگذار تا فرو افتي آنگاه راه آزادي را باز خواهي يافت