تبليغاتX
بانو مارپل
یکشنبه 1385/07/30
Love Story

 

"روز مبادا روزي شبيه ديروز،روزي شبيه فردا  يا روزي شبيه همه روزهاي ماست"

 

اينكه اين روزها حالم خوش نيست خيلي مهم نيست.وقتي باران مي زند عاشق مي شوم و كنار يك پنجره خالي مي ايستم و مدتي خيره به قطره ها ي درشت باران خيره مي شوم كه بر شيشه تنهايي ام مي كوبند.اينكه وقتي دم دلتنگي آفتاب مي روم بيرون و روي تراس به اذان گوش مي دهم و باور دارم كه:"God is now here""

اينكه تمام طول شب با كتاب ها بيدار مي مانم. آخرش سحر كه مي خواهم بخوابم نگراني فردا را زمزمه مي كنم:"فردا را چه كنم؟..."

 

نشستم جلوي تلويزيون .تو اتاقم نرفتم تا خانواده ام فكر نكنند كه بخاطر كاري كه جور نشد حالم گرفته است.من خوبم .باور كنيد.ولي تو بدان كه درونم غوغا ست.

 

""Walk to remember"

اسم فيلم جديد MBC2 است.(لطفا كسي ما را لو ندهد!!!)لاندون يك پسر خوش تيپ و خوش چهره است كه در بازي تئاتر كالج اشان هم كلاسي اش "جيمي" را مي بوسد.زيرا جيمي صداي فوق العاده اي دارد و يك چهره دوست داشتني بدون آرايش كه سادگي محض زيبايي قابل توجهي به او داده.لاندون سعي در برقراري ارتباط با جيمي مي كند.او دختري ست كه جاي تاپ و دامن كوتاه ،پيراهن هاي بلند با آستين هاي تا مچ دست مي پوشد.موهايش هم هميشه به شيوه شرقي ها روي شانه هاي ريخته است.پدر جيمي يك كشيش است.در آغار رابطه به جيمي مي گويد:"اين پسرها توقعات زيادي در دوستي خود دارند كه براي قانون ما امكان پذير نيست"

جيمي هميشه بخاطر ظاهر ساده اش مورد تمسخر پسرها و البته حسادت دخترها ست كه چگونه با اين ظاهر  لاندون خوش تيپ را تور كرده!ارتباط آنها با پافشاري لاندون شكل مي گيرد.او از پدر جيمي تقاضا مي كند كه اجازه دهد جيمي با او بيرون شام بخورد.لاندون رقص بلد نيست.دوست ندارد با تلسكوپ ستاره ها را نگاه كند.كمي آزادي از جيمي مي خواهد كه او اجازه اش را مي دهد.چون فكر مي كند لاندون با او ازدواج مي كند.مادر لاندون نگران رابطه آنها ست مثل پدر جيمي .براي لاندون اهدافش را يادآوري مي كند."رفتن به دانشگاه،ادامه تحصيل،كار در نيويورك..."لاندون مي گويد:"جيمي با ديگران فرق دارد.من با او احساس تازه اي را تجربه مي كنم"

گرماگرم عشق معصوم آن دو كه هنوز با خجالت يكديگر را مي بوسند،جيمي مي فهمد كه مانند مادرش سرطان داردو به زودي خواهد مرد.به لاندون مي گويد.

او تمام طول شب رانندگي مي كند.صبح روز بعد وقتي دوستش به سراغ او مي آيد به او مي گويد:"تا آخر مبارزه مي كنم"

لاندون رقص ياد مي گيرد.برا ي جيمي در تراس اتاقش يك تلسكوپ بزرگ مي سازد.در بيمارستان برايش كتاب مي خواند.كتابي كه جيمي از مادرش به يادگار دارد.جملاتي از همه بزرگان.لاندون در آخر با جيمي ازدواج مي كند.در كليسايي ساده منتظر عروسي ست كه همگان مي دانند چند ماهي بيشتر زنده نمي ماند.جيمي با خرمن  موهاي خرمايي روي شانه افتاده و تور سفيد عروسي با چهره اي پر از لبخند قسم ياد مي كند كه تا آخرين لحظه در دردها و شادي ها كنار لاندون بماند.كه مي ماند.جيمي چند ماه پس از عروسي  مي ميرد.با كودكي در شكم.با ايمان استوارش به زندگي.لاندون به دانشگاه مي رود و تحصيلش را ادامه مي دهد.بعد از چهار سال هنوز جملات كتاب جيمي را زير لب زمزمه مي كند...

 

پ .ن :نياز شديد دارم كه Love Story  گوش دهم.

 

Where do I begin to tell the story of how great a love can be, the sweet love story that is older than the sea, the simple truth about the love she brings to me? Where do I start?

With her first 'Hello!' she gave a meaning to this empty world of mine.
There'd never be another love, another time! She came into my life and made the living fine.


She fills my heart! She fills my heart with very special things, with angel songs, with wild imaginings.
She fills my soul with so much love that anywhere, I go, I'm never lonely.
With her along, who could be lonely? I reach for her hand.
.
.
it's always there.


How long does it last? Can love be measured by the hours of a day? I have no answers now but this much I can say: I know I'll need her till the stars all burn away.
And she'll be there.

+ بانو مارپل>> 1:55
جمعه 1385/07/28
گريه

داستانك

 

وقتي نوزادي گريه مي كنند سه احتمال وجود دارد:

1)گرسنه است.

2)جايي اش درد مي كند.

3)خودش را خراب كرده است.

 

بزرگترها گريه اش را دوست دارند.البته به شرطي كه نيمه شب نباشد،همه را از خواب بيدار نكند،مزاحم كاري كسي هم نشود.

 

نوزاد با گريه اش همه نيازهايش را فرياد مي زند.

 

من وقتي گريه مي كنم ،سرم را زير پتو مي كنم تا كسي صداي هق هقم را نشود .

من هم با گريه ام عميق ترين نياز زندگي ام را فرياد مي زنم اما هيچ كس نمي فهمد.

+ بانو مارپل>> 12:55
سه شنبه 1385/07/25
با چشم هايش

 

جامعه

 

سپيده مي زند از پشت كوه هاي ترديد من و آفتاب گرماگرم مي تابد بر يخ درونم كه آب شود ...آه اگر آب شود.

 

سه شب ديگر از زندگي هم گذشت ؛سه شبي كه در ذهن من وتو شب سرنوشت ناميده شده اند.

 

مي توان بي اعتنا شد به باورهاي گذشتگان و به دنبال حقيقت در زمانه خود گشت.

مي توان خنديد به خرافات قديمي ها و داعيه روشن فكري ذهن هاي بي قيد را داشت.

مي توان چشم ها رابست و همه كارهاي تكراري كه سال هاي گذشته را دوباره تكرار كرد و صبح فردا همه چيز را فراموش كرد تا سال بعد.

مي توان به سادگي به باور اين شب ها رسيد و چيزي به نام ايمان را تجربه كرد و سپيده دمانش به تولد انساني ديگر اميدوار بود.

 

نمي خواهم بگويم كدام درست است و كدام غلط...كار من و تو نيست ...كار هيچ كس نيست كه درست و غلط را مشخص كند.بگذريم كه درد روزگار ما شده بلايي كه عده اي داعيه عقل سليم دارند و رهنمايي ما غافلان!

 

آنچه بي قرارم كرده حقيقتي ست كه در چشم هاي كوچكش مي بينم.درد گرسنگي و تنهايي اش از همه دردهاي حقير من عبور كرده و جانم را خراشيده.

 

 

شب بيست و يكم ماه رمضان_جاده خراسان

 

توضیح تصویر:شب بیست و یکم ماه رمضان ـ جاده خراسان

 

آشفته ام از تبش قلبم كه با نگاه سرشار از صداقت و پر چرايي او آغاز شد و آرام نمي گيرد به هيچ درماني مگر زماني كه فكر كنم "چه كسي تعيين كرده كه او اينگونه زندگي كند و من اينچنين... و چرا همه آنچه كه من دارم به او داده نشده؟"

 

سنگيني نگاهش را در هر جايي حس مي كنم.در نگاه دردمند يك بيمار،در حرمت نگاه يك عاشق،در صداقت نگاه يك دوست،...حتي در چشم هاي مادرم وپدر نيز هم!

 

سوال من اين است."كدام نقطه آرامش بشري امان مي دهد كه از بار سنگين نگاه ها اندكي بياسايم"

 

 

+ بانو مارپل>> 6:2
جمعه 1385/07/21
آسمان هم گريه مي كند

 

سحرگاه نوزدهم رمضان

 

وداع من با شما وداع مردي است كه انتظار ديدار را دارد.فردا روزگاري را كه من در ميان شما سپري 

کرده ام خواهيد ديد.در آن روزهاي آينده نهاني هاي من براي شما آشكار مي گردد.وخواهيد شناخت مرا پس از آنكه جاي خالي من در جامعه شما خالي گشت وكسي ديگر به جاي من نشست.

                 خطبه 149_پيش از شهادت

 

پ.ن: اماما ، جاي شما خالي ست ميان تك تك لحظات پر درد كه رنج انسان بودن را به دوش

مي كشيم در اين تنهايي هر روزه بشريت...بعد از شما انسانيت بزرگترين آموزگار خود را از دست داد...كاش امروز سپيده نزند...

+ بانو مارپل>> 5:34
پنجشنبه 1385/07/20
بيت الغزل معرفت

 

سالروز بزرگداشت لسان الغيب بر دوستارانش  گرامي باد

 

اولين كتابي كه براي كتابخانه ام  خريدم ،ديوان تو  بود.10 سال مي شود كه همراهم هستي در تمام حادثه ها.

 

كوچك  كه بودم شعرهايت را حفظ مي كردم.

 

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است   بادوستان مروت با دشمنان مدارا

 

ديدم كتاب درسي نيستي كه بخواهم كلماتت را حفظ كنم.از يك قانون هميشگي رهايت كردم تا هروقت جانم طلبيدت سراغت آيم.

 

18 ساله بودم و طاقت ناملايمات نداشتم.كنكور زندگي قسمت خوبي برايم رقم نزده بود.بي قرار بودم از نتيجه يك سال زحمت شبانه روزي  كه در ظاهر به باد رفته بود.هيچ كس نمي توانست آرامم كند .از تو مدد خواستم:

 

هان مشو نواميد چون واقف نئي از سر غيب    باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور

 

بار سفر بستم و كوچ كردم به آنجا كه برايم نوشته بودند.

 

غربت سخت بود و پر تجربه.من كوچك اما پر غرور براي كنار آمدن با همه سختي ها.

تنها دوستي كه تمام دلتنگي هايم را شنيدي و گفتي:

 

ديده دريا كنم و صبر به دريا فكنم        واندر اين كار دل خويش به دريا فكنم

 

 با همه خنده هايم خنديدي،شب ها ي بي قراري بيدار ماند ي كنارم،در كشاكش تجربه پناهم بودي،مونس شب هاي بي خوابي و روزهاي بي آفتاب ،شريك همه لحظات خوب.

و يادم داد ي كه همه چيز را در زندگي چنين  باور داشته باشم:

 

در دايره قسمت ما نقطه پرگاريم         لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمائي

 

پايان سفر من احساس تازه اي داشتم كه آموختي ام:

 

گر از اين منزل ويران  بسوي خانه روم        دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم

زين سفر گر به سلامت به وطن باز رسم     نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم

 

 

روزها مي آيند و مي روند.چيزي به نام زندگي براي من هر روز برنامه تعيين مي كند. .من هر روز امتحان مي شوم.خيلي وقت ها مردود مي شوم ...گاه از خودم وهمه آدم ها وهمه اشيا خسته مي شوم.ولي گله هم كاري درست نمي كند.تازه از تو آموخته ام:

 

حديث دل نگويم مگر به حضرت دوست         كه آشنا سخن آشنا نگه دارد

 

خواجه شيرازي حالا  كتابخانه ام پر از كتاب است.با اهل دلان بسياري آشنا شدم.

گاه شاه اتاقم شعري مي شود ازسهراب

گاه مولونا استادم مي شود ...كه چه بد شاگردي براي او هستم.

گاه يك داستان كوتاه از نويسنده اي گمنام حلاوتم مي بخشد.

گاه رمان ۱۰۰۰ صفحه اي تمام حقيقتم مي شود.

شاملو مدت زيادي ست كه راه زندگي نشانم مي دهد.

...

 

چه مي گويم؟مگر مي شود تجربه هاي آموختن را به دست قلم بسپارم؟مگر تمام شدني ست؟...قصه اينجاست كه حرف اول را از تو آموختم:

 

سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد     وآنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

 

همه چيز درون من است.دنياي بيرون مجازي بيش نيست .همه چيز در دل من شكل مي گيرد...شاگردت اولين درس را با ده سال عقب افتادگي فهميد.

 

استاد شاگردت سوالي دارد.چشم هايم را مي بندم.از دل سوال مي كنم:

 

الا ايها الساقي ادر كاسا ونا ولها          كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها

 

استاد چنين پاسخم داد:

 

هزار شكر كه ديدم بكام خويشت باز    زروي صدق و صفا گشته با دلم دمساز

روندگان طريقت ره بلا سپرند              رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز

غم حبيب نهان به زگفت وگوي رقيب     كه نيست سينه ارباب كينه محرم راز

 

 

 

+ بانو مارپل>> 14:57
چهارشنبه 1385/07/19
اهلي كردن
 

كتاب:شازده كوچولو ـ آنتوان دو سن اتگزوپري

روباه گفت:نمي توانم با تو بازي كنم.هنوز مرا اهلي نكرده اي.

شازده كوچول پرسيد:اهلي كردن يعني چي؟

روباه گفت:يك چيزي ست كه پاك فراموش شده.يعني ايجاد علاقه كردن.تو الان واسه من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ديگر.نه من  احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من.اما اگر من را اهلي كني هر دو تامان به هم احتياج پيدا مي كنيم.تو واسه من ميان همه عالم موجود يگانه اي مي شوي.من هم براي تو.

خاموش شد و مدت درازي شازده كوچولو را نگاه كرد.آن وقت گفت:ـاگه دلت مي خواهد من را اهلي كن.

شازده كوچولو گفت:دلم مي خواهد اما وقت زيادي ندارم.بايد بروم  دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر در بياورم.

روباه گفت:آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند سر در مي آورد.انسان ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقتي ندارند.همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دكان مي خرند.اما چون هيچ دكاني دوست معامله نمي كند آدم ها مانده اند بي دوست...

+ بانو مارپل>> 2:22
دوشنبه 1385/07/17
ليلي من

انديشه

 

رفته بودم امروز ديگر گونه فضايي را تجربه كنم.از آن حال و هواي خاص كه روزگاري در حرم داشتم...جنس اين نوع حرف ها براي اهل دلش آشكار است...نوعي رهايي از همه روزمرگي ها بود ولي به قول دوست با صفايي كه با من بود حس آنچنان باشكوهي نداشت.شايد آدم هاي آنجا حال ما را منقلب مي كردند ...ولي تاثيرش را گذاشت.

 

بعد از آنجا خيابان وليعصر را پياده تا ميدان ونك بالارفتم.از كنار مغازه هاي آنچناني دكوراسيون داخلي ،مبل هاي شاهانه ،رنگ و روغن وليعصري ها ،بوق ماشين ها و ترافيك هميشگي ...همه همه در نظرم كوچك آمد.تنها منظره باارزش درخت هاي سر به فلك كشيده خيابان بود كه شوق پريدنم مي داد. .اينكه بطور كلي آدمي هستم كه نسبت به تجمل نظر خوبي ندارم يك طرف ،بي تفاوتي امروزم هم يك طرف.آدم ها آنهايي كه دنيا بهشون اقبال مي ده، چه جوري دنيا را نگاه مي كنند؟آخه وقتي رنج نمي كشند چه جوري مزه خوشي را حس مي كنند.رنج نداري،بيماري،واز همه فاجعه تر رنج نداني؟...آدم هاي امروز يه جوري بودند...انگار ...نمي دانم ولش كن.

 

دوستي مي گفت همه در زندگي رنج مي كشند.آيه قرآن هم داريم كه انسان در ميان رنج آفريديم.آره منم قبول دارم.ولي يه سوال؟از خودم...امروز كه از آن محيط آمدي بيرون به همه تعلقات بي تفاوت شدي ،فردا كه خودتت هم يكي از همان آدم هاي خو ش اقبال مي شي آيا مي توني مثل امروز بي تفاوت باشي؟...چقدر اعمال ما دروني مي شوند؟

 

يا هو مدد الله مدد اي يار من            دلبر من شاه من ايار من

شب چراغ و رهنماي جان من           جان جانم جان من جانان من

 

اين تن محبوس من در غربت است     دست و پايي مي زند در ظلمت است

من زغمگيني تو لب بسته ام            نغمه ها را در دلم بشكسته ام

 

اشك بوس مقدم راه توام                  بي قرارم بي قرارم آن توام

جمله هستي درين افلاك پير             در سماع اند همچو من در ذات پير

 

من به تو مجنون و تو ليلي به من        عشق من ليلي من ليلي من

عشق را شرحي نبود و نسيت شرح   عشق را لايق شدن بي شرح بي شرح

 

هركه مستغرق شود در ذات عشق     عشق گردد عشق گردد پير عشق

 

تا نداني رمز اين نقش و نگار              تو نداني رمز انا الحق به دار

اين همه خلقي كه در كثرت بوند         مي توانند جملگي انغاء شوند

 

مرغ هايي كه به خود بالندمي           عاقبت از حلقه اش مي رندمي

مرغ حق بودن ز انوار وي است          كوشش از تو جذبه از سوي وي است

 

تا نگيري خاطرتت را تنگ تنگ           نو او بر دل نشيند رنگ رنگ

 

 

 

پ .ن 1: شعر بالا را بايد با تار استاد لطفي بشنوي.وقتي سيم هاي زير را مي زند و يه لحظه تار انگار سكوت مي كنه...بعد بغض مي كنه بعد گريه مي كنه...هق هق ساز را مي شنوي ...شب باشه.تو باشي و دلت و خدايت!...نه يه بار ده بار گوش بدي...با شعرش زندگي مي كنم.

 

اين تن محبوس من در غربت است           دست و پايي مي زند درظلمت است

 

پ .ن 2: شاعر شعر را نمي دانم.

 

پ.ن ۳: اين حرف ها براي بلاگستان معني نداره.اين روزها همه روشن فكرند.كي با دل كار داده!عقل پادشاهي مي كنه...ولي مهم نيست براي دل خودم نوشتم.

 

 

 

+ بانو مارپل>> 23:29
دوشنبه 1385/07/17
چيني نازك تنهايي من

 

دلم از غربت سنجاقك پر بود

رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

  

احساس مي كنم شعرش  پايان دنياي كودكي ست.آنجا كه بين بزرگ شدن و كوچك ماندن در ظاهر فقط پلي ست.هميشه وقت دلم هواي كودكي هايم را مي كند ياد اين شعرش مي افتم.

 

مادرم آن پايين در خاطره ي شط

استكان هارا مي شست.

 

مادربالاترين حس درك محبت است.ولي هميشه رنج كشيده.به اينجاي شعرش كه مي رسم درد مي كشم كه مادر من در كدام خاطره گم شده است؟

 

آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 

نااميد شده ام بارها.مي دانم كه فردا نيز نااميدي ديگري ست اما زندگي خالي نيست،مهرباني هست ،سيب هست ،ايمان هست.آن وقت همه نااميدي ها مي روند.

 

شهر من گم شده است

من با تاب،من با تب

خانه اي در طرف ديگر شهر ساخته ام.

 

يك سال پيش وقتي هراسان و سنگين بين جاده هاي شهر زندگي و تحصيلم غرق در انتخاب بودم،با يادآوري شعرش هر دو را رها كردم.خانه ام را در بلندترين تپه آرزوها و انديشه ها بنا كردم.

 

هر كجا هستم ،باشم

آسمان مال من است.

پنجره ،فكر ،هوا،عشق، زمين مال من است.

 

وقتي در هياهوي ناملايمات كم مي آورم ،طراوت شعرش جرات دوباره رفتنم مي دهد.چرا كه زندگي حق من است و مي ستانمش!

 

اگر رها كنم خود را تا صبح مي نويسم.از شعرهاي او ،از انرژي هاي متفاوتي كه از شعرهايش دريافت مي كنم، از درك كلمه به كلمه احساساتش.

سهراب گاه مرادم مي شود كه دستم را مي گيرد و از ناچرايي هاي زندگي نجاتم مي دهد.

"صداي پاي آب " او يك دستورالعمل زيستن است.از ابتدا با حس او همگام شو.ببين كه چگونه افت و خيز،غم و شادي،تلاش و رهايي و همه تجربه هاي مختلف زندگي را در كلمات ساده ساده او مي يابي.

 

با او عرفان مي آموزي.چه مي گويم؟عرفان كه ياد نمي دهند...با او عارف مي شوي.

 

كار ما شايد اين است كه

ميا گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم.

 

پاياني نيست اما بايد رفت. او خواهد آمد و پيامي خواهد آورد ...

 

بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

 

ميلادش گرامي

 

پ .ن 1: چند ساعت پيش 16 مهر ماه 85 روز جهاني كودك بود.

                           به تنها كودك خانواده ام و تمام كودكان دنيا :

 

روزتان مبارك

 

 

مهراد در ده روزگي 

 

پ.ن 2: فرصت رمضان در گذر است...اندكي تعلل از دست مي دهم از دست مي دهي گل نيلوفر و آواز حقيقت را...و تمام خوبي هاي كودكي ات را!...

 

 

+ بانو مارپل>> 2:7
شنبه 1385/07/15
لبخند هم مي ميرد

 

تقديم به يك هنر مند

 

اين روزها مرگ آنقدر ساده اتفاق مي افتد كه به پيچيدگي هاي زندگي امان هم كوچكترين تلنگري وارد نمي كند.

 

"عمران صلاحي" هنرمند بود.بازيگر نبود كه تنديس بلورين بگيرد .نوازنده نبود كه از غصه نشان ندادن سازش در سيما به كنج عزلت رود.او طنز پرداز و طنز نويس بود .هنري كه همه براي گذران زندگي بدان نيازمنديم و او سخاوتمندانه لبخند را به ما هديه مي كرد.حتي روي سنگ قبرش لطفن لبخند بزنيد 

اگر او را در زمان حياتش نشناختيد لااقل دركنارش بي توجه از كنارش نگذريد.

 

بلاگستان قرار گذاشته بودند كه ديشب براي شادي روحش  پست طنزي در وب لاگ ها بنگارند.دير رسيدم اما دوست دارم حق نان و نمك اين خانه را رعايت كنم.يكي از حقايق تلخ امروزم را به طنز مي نويسم.

 

 

يادم باشد اگر خواستم از اين به بعد يادگاري بنويسم حتما روي ديوار تو و به نام تو بنويسم تا به جرم دنبال شريك گشتن محكومم نكني و هيچ كدام آرمان ها يم را آهسته برايت نگويم تا با چوبت نوش جان موفقيت هاي كوچكم نكني"

 

 

 

+ بانو مارپل>> 0:40
پنجشنبه 1385/07/13
مجال

 

 

داستان كوتاه

 

_عزيزم من يه تيكه سنگم  كه هيچي بويي از عشق و اين حرف ها نبردم.اگه مي خواي تصميم بگيري بفهم كه بايد يه عمر با يه آدم عوضي  بي احساس زندگي كني.

بوق آزاد تلفن را كه شنيد،فهميد همه چي را خراب كرده.سوئيچ را برداشت .حالا در ترافيك پاهايش روي پدال گاز و ترمز بازي مي كردند.

 

پ.ن:از خیلی وقت پیش ها داستان می نوشتم.آن وقت ها که حتی تعریف درستی از انواع داستان نداشتم.هنوز هم می نویسم.در دفتر و دستک خودم.امشب شور نوشتن داشتم.زیاد و پر حادثه.اگر ادامه مطلب را خواندید داستانم را نقد کنید.به يك كهنه كار تازه جرات پيدا كرده كمك كنيد.

   
ادامه‌‌ی مطلب
+ بانو مارپل>> 0:46