تبليغاتX
بانو مارپل
دوشنبه 1385/08/29
سهم ما از باران
  

 مي انديشم كه محبت بالاترين معجزه در زندگي ست كه ما هميشه از هم دريغش مي كنيم...پس چگونه ايمان مي آوريم به آفرينشي كه سراسر معجزه محبت است؟

 باران مي بارد...همه محبت آسمان به ما ارزاني مي شود اما چترها سهم طراوتش را دارند و شيشه هاي بخار گرفته و خيابان هاي پر گذر...

 

 

 

 

پ.ن: يكي از لطيف ترين آهنگ هاي كريس د برگ رقص ناتاشا ست.

 (Natasha Dance) من عاشق اين قسمت ترانه هستم...

                               

                                   The rain is running rivers on my window,

And shimmers on the streetlights down below,
She's happy when I hold her in the shadows,
And whispers of a life I've never known;
 

 

+ بانو مارپل>> 10:22
دوشنبه 1385/08/22
سبك مي شوم

 

طوفان كه فرو نشست

ابرهاي پر غريب كه پراكند

و نخستين پرتو خورشيد كه بازتابيد بر زمين  كه هنوز از باران خيس است

همه چيز بوي زندگي مي گيرد

و...

و...

و...

و آرامش باز مي گردد

همان آرامش پيش از طوفان كه همانندي ندارد در هيچ چيز

                                                                              شاملو

 

هر آدمي مي تونه اشتباه كنه،

اما هر اشتباهي را هر آدمي نمي تونه مرتكب بشه.

 

صور عمومي ست.مي داني صور وجودي اش چه مي شود؟

 

وجود دارد اشتباهي كه هر آدمي مرتكب بشه.

 

با صور عمومي بالا موافقم.هر اشتباهي را هر آدمي نبايد انجام بده.براي همين هم هست كه خودم را نمي بخشم.

 

اما صور وجودي آرامم مي كنه.اشتباهي كه كردم را هر آدم يه روزي در زندگي مركتب مي شه.

 

"رياضي قانون زندگي ست" هيچ وقت مثل حالا اين قانون در زندگي واقعي لمس نكردم.

 

دردناكه كه خودت را نبخشي.اينطوري هميشه يه گوشه قلبت با هيچي شاد نمي شه اما سنگيني اين بغض هميشگي كمكت مي كنه كه از اين به بعد ديگه سبك نشي .از آن طرف گوشه خلوت قلبت سبك مي شه تا رها از هر انديشه اي حركت كني.

پارادو كس ناب تعريف عشق استاد در شب هاي روشن يادته؟

  

+ بانو مارپل>> 3:52
دوشنبه 1385/08/15
ضيافت

داستان هوش

 

شما به يك ضيافت دعوت شده ايد.

با شكوهترين ضيافت عمرتان.

هر عملي در اين ضيافت آزاد است.فقط دو قانون باعث مي شوند كه شما از ضيافت محروم شويد.

1)     اگر در بين ميهمانان كسي باشد كه با شما از قبل آشنايي داشته باشد.

2)     اگر در طول مراسم سعي در برقراري رابطه آشنايي با شخصي كنيد.

 

ويژگي مشترك تمام ميهماناني كه در اين ضيافت دعوت شده اند اين است كه فقط يك بار در زندگي اشان عاشق شده اند.

 

در انتهاي ضيافت همه مدعوين از ضيافت محروم شده اند.

 

دو استدلال ممكن:

   الف) عاشق ها روزي يكديگر را ملاقات خواهند كرد.

     ب) كسي كه يك بار عاشق شده باشد دوباره هم مي تواند عاشق شود.

 

سوال:

 كدام استدلال از نظر شما درست نتيجه گيري شده است؟

+ بانو مارپل>> 22:28
شنبه 1385/08/13
مسافر

 

ديروز مسافري را روانه كردم .بي اغراق بهترين دوستانم كه بي ادعا و پر محبت در كنارم بود هميشه و همه جا.

 

"سارا" دختر خاله ام در سن و سال من رفت به دنبال روياهايش آن طرف آب هاي آبي و من اينجا در ميان همه خاطرات خوبش جا مانده ام.

 

از سارا لبخند زدن به همه چيز و همه جا را به يادگار دارم.اينكه او مثل همه آدم ها مشكلات ريز و درشت خود را داشت اما به شادي تمام آنها را سپري مي كرد .هروقت كه گله مند مي شدم از روزگارم مي خنديد و مي گفت:

_Take it easy

 

داستانك

 

پشت شيشه سالن انتظار برايش دست تكان مي دهم و سعي مي كنم دستم از لرزش چشمانم نلرزد تا آخرين عكسش تار نيافتد و زير لب به او مي گويم:

 

_سفرت به خير اما

 تو و دوستي خدا را

گر ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران

برسان سلام مارا

 

او هم چنان مي خندد و نوك بيني اش را نشان مي دهد كه از گريه قرمز شده.

من هم با او مي خندم.

آخرين عكسش از خنده هر دوي ما تار افتاد.

 

پ .ن1:

اگه كسي را دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هر دوشون مهمان  زود گذرند،براش آسمان باش كه هميشه بالاي سرش باشي.

 

اس ام اس سارا كه جدا بهش عمل كرد و آسمان همه كساني شد كه دوستشان داشت.

 

پ.ن2 :

 من هم راه او را خواهم رفت.خيلي دور نيست.

 

 

+ بانو مارپل>> 23:39
یکشنبه 1385/08/07
Good Will Hunting

 

یک فیلم یک احساس

 

ويل هانتينگ يك نابغه 21 ساله است. اثبات سخت ترين تئوري هاي رياضي كه سالها پروفسورها و رياضيدانان برجسته نتواستند اثبات كنند،براي او ساده ترين كار دنيا ست. شيمي آلي را بخاطر تفريح مي خواند. عضو يك كتابخانه است كه تمام كتاب هاي حقوق و تاريخ آمريكا را خوانده است.او جاروكش دانشگاه است.با سه تا از دوستانش هر شب به بار مي رود و تا خرخره مي نوشد تا يكي يكي كله پا شوند.دعوا راه مي اندازد. در دادگاهي كه او به اتهام ضرب و شتم دستگير كرده اند از خودش دفاع مي كند.

 

_آزادي مثل حق نفس كشيدن براي روحه.وقتي نتووني نفس عميق بكشي قوانين مفت نمي ارزند.بدون آزادي انسان يه چهار پا ست.

 

پروفسور مدال رياضي دار دانشگاه او را كشف مي كند اما او سركش است . احتياج به روان شناس دارد.پس از 5 روانشناس مشهور كه از دست لاقيدي و بي تربيتي او فرار مي كنند.سين ميجر هفته اي يك ساعت درمان او را به عهده مي گيرد.استاد دانشگاهي كه 18 سال با همسرش با عشق زندگي كرده بود و در 6 سال آخر با بيماري سرطان او ذره ذره آب شدنش را مي بيند و در آخر هم او را از دست مي دهد.هيچ بازيگر هاليوددي بهتر از رابين ويليامز نمي تواند چنين نقشي را ايفا كند.

وقتي ويل در اولين جلسه مشاوره به نقاشي و  همسر ميجر توهين مي كند،ميجر او را به قصد خفه كردن تهديد مي كند ...يك شب تا صبح فكر مي كند و فردا كه ويل را دوباره ملاقات مي كند ،او را كنار يك رودخانه مي برد و روي نيمكت كنار هم مي نشينند.

 

_خب چي اين؟يه لحظه دل انگيز بين دو مرد؟...اينجا قشنگه.علاقه خاصي به قو داري يا يه جور طلسمه.احتياج داري وقتتو روش بگذاري؟

 

_راجع چيزي كه ديروز بهم گفتي فكر كردم.درباره نقاشي.تا نيمه هاي شب راجع بهش فكر كردم.يه احساسي بهم دست داد.به خواب عميقي فرو رفتم و ديگه به تو فكر نكردم.مي دوني چه احساسي بود؟

 

_نه

 

_تو يه بچه اي.هيچ متوجه نيستي درباره چي صحبت مي كني....تا حالا از بوستون خارج نشدي.

 

_نه

 

_اگه از نقاشي ازت بپرسم احتمالا كتاب هاي نقاشي را برام شرح مي دي.ميكل آنژ.درباره اون چي مي دوني؟آثار هنري.ديدگاه هاي سياسي اش.عشق ها و علائقش.ولي نمي توني بهم بگي فضاي كليساي سيستين چه احساسي داره.هيچ وقت آنجا واينستادي به آن سقف زيبا نگاه كني....نه نديدي...اگه از زن ها بپرسم فهرستي از زنان محبوبت را قطار مي كني.حتي ممكنه چند بار رابطه اي داشته باشي...اما نمي توني بگي بيدار شدن در آغوش زنت چه احساس شادي داره....بچه محكمي هستي!اگه از جنگ بپرسم از شكسپير مي خوني ...درسته؟"بار ديگر بر پهنه ساحل دوستان عزيز!"اما خودت عزيز نبودي.دوستي سرت رو در آغوشت نگذاشته و نديدي آخرين نفس رو به اميد كمك تو فرو ببره....اگه از عشق بپرسم برام يه غزل مي خوني.اما زني را نديدي كه به تو محتاج باشه.كسي را نديدي كه با چشماش به تو عشق بده و حس كني كه خداوند فرشته اي را برا ي تو به وجود آورده كه بتونه تو را از قعر جهنم نجات بده.نمي فهمي كه چه حس داري كه تو هم فرشته اون باشي.دوستش داشته باشي و تا ابد كنارش باشي.با هر شرايطي ،با سرطان...نمي فهمي از دست دادن يعني چي.چون زماني اتفاق مي افته كه چيزي را بيش از خودت دوست داشته باشي.شك دارم تو جسارت چنين عشقي در وجودت باشد.به تو كه نگاه مي كنم يه مرد با شعور با اعتماد نمي بينم.فقط يه بچه بي جربزه مي بينم.تو نابغه اي هيچ كس انكار نمي كند.هيچ كس نمي تونه عمق وجود تو را درك كنه.اما فكر مي كني همه چي را درباره من مي دوني؟ چون يه نقاشي از من ديدي و آن وقت زندگي من را به لجن كشيدي.تو يتيمي ؟درسته؟...فكر مي كني من راحت مي تونم بفهمم زندگي تو چقدر سخت بوده.چه روزهايي را گذراندي....چون اوليور تويست را خوندم.او ن وجود تو را در بر مي گيرد؟...من نمي تونم چيزي از تو يادبگيرم و نمي تونم چيزي از تو از تو  كتابها بفهمم.مگر اينكه تو از خودت حرف بزني.اينكه كي هستي...ومن شيفته شنيدنم.جدي مي گم.ولي نمي خواي اين كار را بكني.درسته؟مي ترسي از اينكه چي ممكنه بگي...اما نوبت حركت توئه رئيس!

 

اينكه ادامه اين فيلم نامزد 7 جايزه اسكار سال 97 چه مي شود ،تعريف كردني نيست.امااگر آدمي هستي كه فيلم ها بهت انرژي مي دهند، اگر مي خواهي در زندگي ات حس كني كه فيلمي دارد به تو راه زندگي نشان مي دهد،حتما ببينش.

 

ديگه تو اتاق خودم نيستم.كنار پنجره پر عشق كه هر بامداد طلوع دختر مو طلايي آسمان را مي ديدم و افق ها با خيره شدن به خداحافظي قرمزش سر مي كردم جاي من خالي ست.

چهار سال در مشهد باور داشتم كه وقتي حسابي كم آوردم تو زندگي يه بليت قطار بگيرم و بي معطلي خودم را روي صندلي كوپه رها كنم.وقتي صداي هوهو چي چي چرخ هاي قطار روي ريل را مي شنوي باورت مي شه كه داري همه چي جا مي ذاري.داري رها مي شي.شب هاي قطار مخصوصا وقتي هم كوپه ها خوابند و تو مزاحم نداري و مي تووني از پنجره ،كوير را در مهتاب تماشا كني.كوير دكتر شريعتي رابا همه توصيفات بي نظيرش لمس مي كني .در طول سفر وقت داري به همه چي خوب خوب فكر كني.بدون تعصب بدون قضاوت ...آخر سفر حس تازه اي داري كه دوباره متولد شدي .يه فرصت بهتر بهت دادند.همه آن چيز هايي كه ازشون رنجيدي فرسنگ ها ازت دورند...تازه كلي چيزهاي تازه هم از انديشه ات ياد گرفتي.

اينكه سفر قسمتم نبود خب روزگار ديگه.كسي مرا در ديار خاطره هايم نمي طلبد.اما به تداعي باور گذشته كوچ كردم.ديگر نه جسمم نه فكرم در حال و هواي گذشته نيست.با اينكه هنوز در شهر خسته و پر دغدغه هستم اما اندكي آرام گرفتم در مسكن جديد.اينجا هم پنجره اي دارم.مثل گل ها كه به آفتاب نيازمندند من هم بدون پنجره ها مي ميرم.پنجره تازه رو به كوه باز مي شود.كوه هاي شمال تهران.از همه آنچه كه گذشته داشتم اندك وسايل ضروري را آوردم و ديگر هيچ.شايد عميق ترين دلبستگي هايم را  ...روزي خواهد رسيد كه آنها را نيز رها كنم...

 

پ .ن :جهان براي آنانكه مي انديشند كمدي ست و براي آنانكه احساس مي كنند تراژدي ست.(يه آدم بزرگ تو سينما)

 

 

+ بانو مارپل>> 23:33