تبليغاتX
بانو مارپل
سه شنبه 1385/09/28
هم بازي
 روزت را درياب.با آن مدارا كن....

ديشب كه باران زد دلم از همه بهانه ها پر بود.زير باران قدم زدم با سنگيني نگاه چشم هاي پشت پنجره كه چي شده اين وقت شب داره تو حياط راه مي ره.طراوت باران خنكم كرد و فراموش كردم همه دلتنگي ها را.

صبح كه بيدار شدم نمي دانم بخاطر خواب ماندنم بود كه برنامه هايم دو ساعتي عقب افتاد يا اثر باران از بين رفته بود كه باز دلگير دلگير بودم.

از خانه بيرون زدم  آنچه را مجبور به انجامش بودم انجام دادم و باقي را رها كردم.تو سنگيني هوايي كه سرماي برف با خودش داره سنگين قدم مي زدم .وقتي هوا اينقدر گرفته است كه از ديدن آسمان محرومي هيچ دل و دماغي برات نمي مونه.برگشتم خانه .كنار شومينه زانوهام را بغل كردم به آتش خيره شدم.

ياد هم بازي دوران بچگي ام افتادم كه هنوز هم همسايه روبرويي ماست.من ۱۸ سالگي رفتم مشهد براي تحقق آرزوهام ولي او بخاطر بيماري مادرش دو سال خانه نشين شد .مدتي هم بخاطر اوضاع مالي بد پدرش رفت سر كار.

حالا من يك خانم مهندسم كه برنامه آينده ام خيلي درخشانه و او تازه داره كلاس كنكور مي ره تا دوباره بختش را در كنكور امتحان كنه...ما فقط به اندازه عرض يك كوچه با هم فاصله داريم!

خيلي دلم مي خواد بدانم او وقتي خسته مي شه وقتي احساس مي كنه انگيزه تلاش كردن نداره وقتي يه روز و يه شب حالش بده بده ...چي كار ميكنه؟

پ.ن ۱ :حالم خوب شد.وقتي به پاسخ سوال فكر كردم و ديدم جاي دلتنگي نيست .گاهي وقت ها يه تلنگر كافي!

پ. ن ۲:آهاي آنهايي كه مي گفتيد شركت در انتخابات سهيم شدن در سرنوشت خود و كشور است،تيتر يك روزنامه ها را خوانديد؟                                                                                                          شمارش آرا انتخاباتي شك همه را بر انگيخته.براي كدام عدالت داريم مي جنگيم؟

 

+ بانو مارپل>> 0:34
چهارشنبه 1385/09/22
نوشته هاي پراكنده

  

روزي دوبار از ميدان ونك رد مي شوم.آقايي كنار لوازم التحرير فروشي پل ايستاده و فرياد مي زند:

_خانم ها ، آقايان :لوازم التحرير ،انواع CD ،فروش كتاب هاي متنوع در همه موضوعات با تخفيف ويژه...ازفروشگاه پل ديدن فرماييد.

 

صبح ها كه از كنارش رد مي شوم به زندگي لبخند مي زنم او با همان لحن يكنواخت فرياد مي زند.

شب ها كه به خانه بر مي گردم غرق شدم ميان چراهاي تازه ...او هنوز ديالوگ خودش را تكرار مي كند.

لحظه اي به عقب بر مي گردم و در چشم هاي خسته اش نگاه مي كنم .

...تو فكر مي كني هر روز براي اين كار تكراري چقدر مي گيرد؟

 

 

 هر شب كه از اين پل هوايي مي گذرم،دنبالم مي دود.

_خانم فال بگير.تو رو خدا خانم .فقط 100 تومان.فال حافظ

فكر مي كنم چطوري برايش تو ضيح بدهم كه مدت هاست حافظ بخاطر فالش نمي خوانم ولي او حرفم را نمي خواند.به كوچيكترينشان كه تو سرما دارد كيك مي خورد و آب بيني اش كه راه افتاده مي گويم

 _وايستا مي خوام ازت عكس بندازم.

نمي دانم از كجا چهار تا مي شوند.ذوق عكس انداختن دارندكلي ژست برايم مي گيرند وبا هم دعوا مي كنند كه عكس تكي بندازند.دستهايشان از سرما سرخ است .لبه شال گردن گرم من تا نوك بيني ام را گرفته!

 

 

 

 

من كانديداي مورد نظرم را انتخاب كردم.كسي كه سرنوشت كشورم را تعيين مي كند.كسي كه نشان مي دهد من به ايران و آينده اش بي اعتنا نيستم.كسي كه نشان اقتدار ملي ست .كسي كه تمام كمبود و نواقص كشورم فقر و اعتياد و خيانت و بيكاري و مسكن را حل مي كند.كسي كه خدمتكار ملت است.

 

  

شبيه خواننده اي ست كه ترانه هايش را دوست دارم.روزي ده بار پوسترش را مي بينم.در همه ايستگاه هاي اتوبوس نصب است!

 

 

پ.ن :چرا آرم گوگل اينطوري شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 http://www.google.com/

 

تولدت مبارك ادوارد مانچ!

 

 

+ بانو مارپل>> 0:48
شنبه 1385/09/11
اولين بارش برف

 

چهره شهر مرا خنكي سپيدي پوشانده كه طراوت آن تا عمق جانم نفوذ كرده.

زمستان زودتر از هميشه آمده .

صداي خنده از آن طرف كوچه روزمرگي ها به گوش مي رسد ....حتي آتش شومينه نيز با شعله هاي درخشان تري مي سوزد...زمستان مبارك!

   

مناظر شكوهناك سنگيني برف روي شاخه هاي لخت درختان تنها تابلو زيبايي نيست،

...به من و تو مي آموزند كه چگونه درختان در كمال نداري بار سرد و سنگين را تحمل مي كنند...پس ما را چه مي شود كه با اين همه دارايي با اندك وزش بادي چون بيدي به خود مي لرزيم؟

 

تپه هاي پوشيده از برف

درختان پوشيده  از برف

راه هاي پوشيده از برف

 

آنكه بر برف ها قدم نهد

ردپايي به جاي مي گذارد

كه آدمي را به تعقيب خويش ترغيب مي كند

 

 

تپه هاي پوشيده از برف

درختان پوشيده  از برف

راه هاي پوشيده از برف

 

و هميشه در جايي نشاني از زندگي...

 

احمد شاملو

 

 

 

+ بانو مارپل>> 10:19
چهارشنبه 1385/09/01
كودكانه دردها

 

_اينجا آمدم بسشري شم...اوف شده بودم...

آنژوكد دستش را نشان مي دهم و مي پرسم:

_عزيزم اين چي؟

_اونو بسن به دستم تا خون نياد..

سرش را نزديك سرم مي كنم و در گوشم مي گويد:

_اگه نبندن خون مي آد!

 

گونه لطيفش را مي بوسم و موهاي نرمش را نوازش مي كنم.

_سختت نيست با اين؟...سنگينه نه؟

با چشم هاي درشت قهوه اي اش خيره نگاهم مي كند و به جاي تمام شكايت ها لبخند قشنگي تحويلم مي دهد.

                              

 

سارا كوچولو مشكل كليه دارد.دو سال و نيم سن دارد.بخاطر بيماري اش خيلي وزن كم كرده.دوست دارد در بخش راه برود. جا ي اينكه روي تخت دراز بكشد.

 

هميشه به حادثه ها اعتقاد داشتم.اينكه نظم زندگي ام را خودم پايه مي ريزم اما دستي از دنياي ديگر قاعده هاي هدفمند خودش را لابلاي انديشه ها ي من مي گنجاند و من اگر حجاب ها را برداشته باشم ،نشانه هاي او را مي بينم.

 

"مهراد"  را ديروز عمل كردند.اينكه كودك دو ماهه خانواده در اتاق عمل بود و چه آشوبي در دل همه خانواده در دو ساعت عمل حكمفرما بود، گريه هاي خواهرم،بي قراري هاي پدرش... يك طرف قضيه بود .اينكه من فرصتي يافتم تا درد همنوعانم را از نزديك ببينم هم طرف سنگين تر قضيه !

 

درد و بيماري متعلق به انسان مادي ست .سن و سال هم نمي شناسد.پزشك ها مثال عميقي دارند.سلامتي تاجي ست كه فقط انسان هاي بيمار روي سر انسان هاي سالم مي بينند.ما كه دردي نداريم هرگز تاج را بر سر خود حس نمي كنيم.

ديروز معناي واقعي احساس يك مادر را درك كردم.زماني كه از كودكش خون مي گيرند ،او خون گريه مي كند.زماني كه كودكش بيهوش است او هوشيار هوشيار حتي مراقب تكان هاي انگشتان فرزندش است.پدر و مادر هم مثل هم اند.اين عكس حجتي بر اين ادعا ست.

 

 

فرض كن يك كودك دياليز شود.

فرض كن يك كودك با آن بدن نحيف و بي دفاع دچار عفونت شود.

فرض كن پوست لطيف يك نوزاد كه دست به آن مي زني سياه مي شود جاي چندين سوزن آمپول باشد...جرات داري به دستان معصومانه اش نگاه كني؟

 

مي داني قسمت تلخ قضيه كجاست؟هزينه درمان در اين روزگار سياه ، سر به فلك مي كشد.اگر پدر و مادري نتوانند هزينه درمان كودكشان را فراهم كنند ...من از تصور پايان قصه به خود مي لرزم.

 

چيزهايي كه ديدم وشنيدم فقط براي چند ساعت بود.ديشبم در سكوت و بهت گذشت.حس سنگينش رهايم نمي كرد.اما مي داني چه چيز مرا حالا سنگين تر از قبل كرده ،تكليف امروزم چيست؟

امروزم كه با ديروز فرق دارد.امروزم كه آدم ديگري شده ام و نبايد به حجابي بر من بر داشته شده بي تفاوت باشم.

 

تو هم ساده از كنار اين گفته ها مگذر....

  

+ بانو مارپل>> 14:19