
"آرزوهايت را يادداشت كن .خداوند آنها را فراموش نمي كند.اما تو از خاطرت مي رودكه آنچه كه داري خواسته ديروزت بوده است."
وقتي اين آف را از يك دوست ديدم روي تخته وايت برد اتاقم نوشتم.نوشتم كه يادم بمونه منم مثل همه آدم هاي ديگه روزهاي ابري ، روزهاي آسمان آبي را از ياد مي برم.يادم مي ره خورشيد براي همه موجودات روي زمين هر روز طلوع مي كنه.يكي از آن آدم ها من و توايم.از دوستم متشكرم.
پ.ن: كمتر مي نويسم .بيشتر آپ مي كنم.كم كاري روزهاي قبل را بايد جبران كرد.
در ديكشنري آكسفورد جلوي كلمه علي نوشتند:
ALi:Muslim caliph(650_661) after whose assassination Islam was divided into Sunnite & Shiite sects
تمام ديروز و امروز اس ام اس هاي تبريك دريافت كردم.مدح هاي مختلف از علي و تبريك عيد غدير.خودم هم به همان ليست هميشگي موبايلم اس ام اس ها را فوروارد كردم.(كاري كه همه مي كنيم نه؟)
اما يه چيزي اين وسط درست نيست.حس سحر شب 21 ماه رمضان را دارم كه اگر به گفته هاو قول و قرار هاي آنشب عمل نكنيم...عظمت شب قدر را زير پا له كرديم.(وجدانتان درد نگرفت؟....خوشا به حالتان)
كتاب علي (مكتب،وحدت ،عدالت ) را ديشب و امروز خواندم.دكتر شريعتي _خوب مي دانم اين روزها خيلي ها قبولش ندارند البته شايد هم پر بيراه نباشد_ هم چنين حس تلخي داشت كه چرا در كشوري به نام شيعه علي دنيا مي شناسندش فقط ابزار محبت به علي مي شود و هيچ گونه معرفت و بصيرتي از شخصيت علي در كار نيست.
امام علي برايمان شده تبريك نيمه رجب و عيد غدير و هاي هاي گريه شب بيست و يكم.
ولي اين واقعيته كه وقتي نهج البلاغه را باز مي كني و يه خط از اون را مي خووني همان قدر بهت آرامش مي ده كه شعر گوته مي خووني يا برادران كارامازوف ...و حتي سمفوني مردگان.
من نمي دانم دليلش چي كه اينقدر با كسي كه عميقا دوستش داريم بيگانه ايم.بعضي از دلايل شريعتي را قبول دارم .اما...بگذريم.دارم تلخ مي نويسم.خودم مي دانم.
بنازم به مولانا كه جان كلام را گفت:
زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول شير خداورستم دستانم آرزوست
پ.ن:وقتي در يك كتاب عمومي بين المللي علي را اينگونه تعريف مي كنند كه خليفه اي بود كه بعد از او اسلام به دو گروه شيعه و سني تقسيم شد...قصه ديگه داره خيلي تلخ مي شه.فقط يه جمله ...اينجا هم در حق علي ظلم مي شود!
براي سفر...
مدتي ست كه از سفر بازگشتم اما مشغله روزها اجازه نمي دهد اندكي با خودم و نوشته هايم خلوت كنم.
شهر خاطره هايم بيشتر از هميشه هاي قبل به داد آرزوهايم رسيد.كارهايم را دستي جلوتر از من انجام مي دادند و شايد فقط گيرنده مهمان نوازي هاي شهرم بودم.شهري كه ديگر شهر من نيست...

سراغش رفتم.استوارو آرام در انتظارم بود.چه حرف ها داشتم با او بگويم .حرف هايي كه براي غير نگفتن است و براي او فرياد كشيدن و خواستن به تمامي .
چه آرامشي به قلب نا آرامم داد.
با دوستي از جنس خودم آن شب معنوي را تجربه كردم كه حس تلخش را با تمام وجود درك
مي كردم.حس تمام شدن و پايان يك رويا .باور كن هق هق هاي شبانه ات را مي فهمم وآن درد سنگين تحمل زندگي بي رويا و هجوم تمام خاطره ها ي شيرين گذشته كه چون كابوسي تلخ امروز لحظه هايت را خراب مي كند .
...و تو جسورانه به چهره اشك آلود خود در آينه مي گويي "تمام شد..ولي من هنوز هستم و ادامه
مي دهم!"
يه تصميم
يه اتفاق داره تو دنياي من مي افته.يه تصميم كه حالا رنگ كاملا جدي به خودش گرفته و داره تمام ابعاد زندگي ام را تحت الشعاع قراره مي ده.يه هدف بزرگ آن بالا هست كه كمكم مي كنه از شر همه شكست هاي كوچك اين پايين رها بشم.اولين بار اين را عميقا در زندگي تجربه مي كنم وقتي هدف بزرگي داري مسير هرچه قدر هم ناهموار و صعب العبور باشد مي تواني طي اش كني.شايد كمي صبورتر و آرام تر شدم .
بايد پارو نزد وا داد
بايد دل را به دريا داد
خودش مي برتت ، هر جا دلش خواست
به هر جا برد ، بدون مقصد همون جاست