
مینیمال
سه نفر در مطب پزشك بودند.بخاطر دردي مشترك آنجا جمع شده بودند.نفراول شروع كرد به صحبت .اول سخت بود مثل همه نخستين تجربه هاي در جمع بودن اما بعد راحت تر شد.آخر صحبت حس خوب رضايتمندي در نگاه پزشك موج مي زد.نفر دوم كمي با مشكل شروع كرد و ادامه دادنش هم خوب پيش نرفت.به قول خودش درگير بحث شده بودتا اجراي درست تكنيك.نفر سوم جوان ترين عضو گروه و خجالتي ترين.آغاز خوبي داشت اما استرس هر لحظه بيشتر شد و زماني رسيد كه هر يك كلمه استرس داشت.نفر اول تمام شادابي از صحبت خوبش از دست داد چون به يكباره به ده سال پيش برگشت و خودش را ديد كه جاي نفر سوم نشسته است و آنگونه براي يك جمله صحبتي كه حق اوست تقلا مي كند.
پ.ن 1: دنيا خيلي كوچيكه.آنقدر كه موقعيت هاي ديروز من تجربه فرداي توست و آنچه امروز دامان مرا مي گيرد ديروز تو را ويران كرده است.آخه اينقدر بزرگ نيست كه به هر كدام از ما يك زمين بكر براي زمين خوردن و بلند شدن بده.
پ.ن 2:اگر عميق نگاه كني ارابه زمان براي تلنگر زدن به تو ثانيه ها را مي دود تا تو توقف كني و خوب نگاه كني كه ديروز چه بودي و امروز چه شدي.اگر با اين جمله موافقيد به سیب سر بزنيد.او يه پست عالي نوشته براي سود بردن از تجربه هاي روزمره در مسير رسيدن به حقيقت. من از خواندش سير نشدم شما هم ساده از كنارش نگذريد.(با اجازه از نویسنده سیب که لینک دادم)
شما چند تا كارت براي روز valentine هديه داديد يا گرفتيد؟ قلب شما براي چند نفر مي تپد؟استاد كلاس زبانم مي گفت:
"It's funny, your heart belongs to 10 person!"
مثل هميشه مردم ما دنباله رو سمبلي شده اند كه حتي تاريخچه اصلي آن را هم نمي دانند.داستان ولن تاين از چند افسانه متفاوت آمده.من ازاينجا يكي از غم انگيزترين آنها را خواندم و احساس مي كنم واقعي ترين افسانه مي تواند باشد.اگر شما هم داستان اين روز مي دانيد كمك كنيد سطح اطلاعات همديگر را بالا ببريم.حداقل بدانيم كه چرا ۱4 فوريه روز عشاق نام گذاري شده است.
طبق اين وب لاگ "Valentine" كشيشي در قرن سوم ميلادي بوده كه در رم زندگي مي كرده.پادشاه رم "Claudius II" ازدواج را براي سربازان خود ممنوع اعلام مي كند چرا كه معتقد بوده سربازان مجرد بهتر از سربازان متاهل مي جنگند.اين كشيش بطور مخفيانه زوج هاي جوان را به عقد هم در مي آورده .زماني كه پادشاه متوجه قانون شكني او مي شود او را به زندان مي اندازند.كشيش هم جانش را بخاطر اين فداكاري از دست مي دهد.اما در زماني كه در زندان بوده عاشق دختر جواني مي شود كه طبق افسانه دختر يكي از زندانيان آنجا بوده .قبل از مرگش نامه اي به دختر جوان مي نويسد كه انتهاي آن را با اين عبارت امضا مي كند:: 'From your Valentinپس از آن با گذر زمان روز مرگ كشيش با آنكه از داستان غم انگيزي بلند شده در طي تاريخ تبديل به روزي براي بزرگداشت عشق مي شود كه در آن روز به خصوص كارت تبريك ،شمع ، گل ،عروسك و هداياي اينچنيني بين عشاق ردو بدل مي شود.اين روز در انگلستان و فرانسه با شكوه تر برگزار مي شود.

نمي دانم چرا دلم گرفت.كاش يك مسيحي در قرن سوم ميلادي بودم.كاش در دوره شيرين زندگي ميكردم.زندگي در دنياي مدرن امروز هيچ چيز جز دلتنگي و اضطراب برايم نداشته.سهم من و ما از عشق رودربايستي هاي اجتماعي ست.
غرور هاي بي جا ورسم و رسومات خرافي. اينجا عاشق نداريم.اينجا هيچ عشقي به كمال نمي رسد.شاملو هم مال همين روزهاست وقتي آيدا سر منشا تمام اشعار جاودانه اش مي شود.آيدا سومين همسر شاملو بود!
همه چيز اينجا با قاعده و قانون غلط پيش مي رود.ما از كودكي آموخته ايم كه عشق گناه است.در نوجواني مثل هوس مبهمي پنهانش كرده ايم.در جواني هم با يك كرور ترس از خراب شدن دروش انداختيم. اين ترس زاده باورهاي اجتماعي ست.
عشق زخم خورده سرزمين من هرگز با تبريك روز ولن تاين التيام نخواهد يافت.
پ.ن :ولی هنوز معتقدم.معتقدم من و تو می توانیم این قانون های سیاه را بشکنیم و کشیش زمانه خود باشیم. من باور دارم عشق سريعترين راه رسيدن به خداست.
پارسايي ست كه تو را خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست كه از حادثه عشق تر است.
من روي همان صندلي نشسته ام كه او روبرويم ايستاده.لباس يك دست نارنجي اش در تاريكي اتوبوس جلوه مي كند.در ترافيك اتوبان اتوبوس هنو هنو كنان پيش مي رود و او با هر تكاني به جلو مي رود و دوباره به ممد ميله بالاي سرش به جاي اول بر مي گردد.در قسمت مردها صندلي هاي زيادي خالي ست.اما او همچنان ايستاده .كسي از بين آدم هايي كه نشسته اند و تمام خستگي اشان از كار روزانه را روي صندلي هاي سرد رها كرده اند ،از او نمي خواهد كه بنشيند.گويي همه به همان چيزي فكر مي كنند كه او فكر مي كند.
او جوان رفتگر شهر ماست كه اين حق را در جامعه اي كه داعيه اسلام و انقلاب دارد به او نمي دهند روي صندلي يك وسيله نقليه عمومي بنشيند تا جسم خسته اش اندكي بياسايد.چرا كه لباس هايش ...
او سه ايستگاه قبل پياده شده است تو گويي فكر من هم همراه با او پياده شده... چه قانوني او را از باقي آدم ها جدا مي كند؟

پ.ن 1: حالم بد مي شود وقتي اين روزها در راديو وتلويزيون مي گويند جامعه ما جامعه مساوات و برابر ي ست.جامعه كمك به هم نوع و دستگيري از مستندان است.جشن فلان و بهماني كه هر ساله راه مي افتد و كلي تبليغات دارد هرگز نمي تواند فرهنگ غلط مردم را عوض كند. همه ما فكر مي كنيم بايد مثل تقويم ها عمل كرد.يك روز شادي كنيم ،يك روز عزاداريي .يك روز به ديگران كمك كنيم يك روز هم لابد در سال درخت بكاريم!
پ.ن 2: سه سوال اساسي دارم از بيست و هشت سال انقلاب :
1) اسلام چقدر در طي اين سال ها در بين جوانان ما نهادينه شده است؟
2) علم آموزي و آشنايي با علوم و تكنولوژي ها برترو كاربرد آنها در متن جامعه هدف چند درصد از جوانان تحصيل كرده امروز ماست؟
3) به جاي تمام جوان هايي كه در جريان انقلاب و جنگ تحميلي از دست داديم چه تعداد جوان متعهد در طول اين 28 سال تربيت شده است؟
يه مسافرت MP3 داشتم.شفق را در جاده بوديم.وقتي ميون يه توده ابر سفيد سرخي خورشيد را ببيني مي توني تمام دغدغه هاي كوچك و بزرگ خودت را كنار بگذاري و فقط به عظمت اين همه زيبايي فكر كني.

گرچه براي ابراز همدردي پيش همسري مي رفتيم كه تازه داغ ديده بود ولي به اصرار من اول سري به دريا زديم.فقط يك ربع...بعد از دو سال نديدن موج هاي آبي اش.وقتي به آن بيكران آخر خيره شده بودم فرصت كم بود براي گفتن همه حرف ها!پس فقط گوش دادم.به صداي موج هاي كف آلود لب ساحل كه بي ادعا به آب هاي آبي آن دورها حسودي مي كردند.هر آنچه كه از آرامش با طراوتش به من داد در كوله بار ذهن خسته ام جا دادم...جا كم بود ...پس خستگي ها را مرخص كردم .طراوت ماند و طراوت.

آنها بچه نداشتند.ايراد از مرد بود و زن بيش از چهل سال به پاي او نشسته بود.آنهم در جامعه اي كه اگر ايراد از زن باشد ،مرد امان نمي دهد و حكم شرعي چهار زنه بودن را در اسلام اجرا مي كند! تمام طول راه فكر ميكردم وقتي او را ببينم بيشتر از آنكه دلم براي رفتن غريبانه پيرمرد بسوزد براي تنهايي هاي بعد از اين ،پيرزن خواهد سوخت.گرچه همين شد .اما سر خاك پيرمرد هق هق غريب تري دامانم را گرفت.هرچه قدر سعي كردم شعر سهراب را تكرار كنم كه "مرگ پايان كبوتر نيست" اما غربت خاك پيرمرد و نگاه تهي همسرش همه باورهاي سبزم را خط مي زد.نمي توانستم مادرم را دلداري دهم چرا كه تمام آن لحظه را حس كرده بودم.دو انسان در اين دنيا زير يك سقف خالي با هم ساليان سال زندگي مي كنند.تمام شب هاي تنهايي كنار هم مي نشينند و يكي بافتني مي بافد وديگري تلويزيون نگاه مي كند...حالا يكي از دريچه ها بسته است!
پ.ن : براي من و تويي كه خود را پر از بهانه هاي حقير آخر راه مي بينيم چنين تلنگر هايي لازمه آدم شدن است.
خانواده اي سر ميز ناهار نشسته اند.پسر بزرگتر همراه همسر جوانش است.دختر بعدي همراه پدر كودكش، شادمانه با كودك بازي مي كند.پدر خانواده مي گويد:
_خدا رحمت كند پيرمرد را.چه آدم خوبي بود.
همه براي لحظه اي سكوت مي كنند.
_حالا چقدر همسرش تنهاست.كاش بچه اي داشتند.در اين روزهاي تنهايي مرهمي بود.
همه آه مي كشند...
_بچه در زندگي يك نعمت است.
چند دقيقه بعد همان ميز ،همان افراد.صداي خنده شادمانه اي در هواست.
پ.ن 1:تو مي گويي آنها قدر خوشبختي را مي دانند؟
پ.ن 2: اين مطلب بايد از داستان نتيجه گيري مي شد.اگر نشده...خب اشكال از فرستنده است!
پ.ن 3: يه مدتي عين ماليخوليايي ها شدم. كاري اش هم نمي شه كرد.كم كم خوب مي شم.بيشتر آپ مي كنم.از همه دوستاني كه يادم هستن واقعا ممنونم.از همه آنهايي كه يادم نيستند هم ممنونم...پرت و پلا نمي گم.يه وقت هايي بايد ممنون بود كه خيلي ها يادت نمي كنن.
فاصله یه حرف ساده است ...
بگو صرفه با کدومه؟شنیدن یا نشنیدن...
كلمه ها خيلي كوچيكن براي گفتن حرف هاي نگفتني.يعني دارم اينقدر كلمه دارم كه اين حرف ها بنويسم.مي تونم بهترين پست وب لاگ را امشب داشته باشم اما ... اين عكس و اين شعر به جاي همه حرف هايي كه ناگفته ماند.
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند شاخ "تلاجن" سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم
ترا من چشم در راهم
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر،به پاي سرو كوهي دام
گرم ياد آوري يانه، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم!
ناگهان چقدر زود دير مي شود.
اسم يك بلاگ بود.اينكه هنوز هم هست ..نمي دانم.عاشقانه مي نوشت.اين اسم ازهمان لحظه به دلم نشست.امشب ...احساس مي كنم ناگهان چقدر دير شد...خيلي زود.
عاشقانه هايم را نمي گويم...گرچه با تلخي پذيرفتم كه عشق هم دير شده است...
خيلي چيزها دير شده .مثل جواب سلام تو كه در خيابان ميان دويدن هاي من براي زندگي گم شد.مثل سينما رفتن با يه دوست قديمي كه هميشه دراولويت آخر تفريحات بود.مثل قفسه كتاب هاي كه نخواندم و هر روز پر تر از روز قبل مي شود.مثل خنده كه اين روزها تفنني شده براي من...با جك مي خندم.مثل عوض كردن عكس بانو مارپل كه خيلي سياه است.مثل قرار يادگيري تار كه ميان هدف هاي بلندمدتم گم شد.مثل زنگ زدن به يك دوست كه كدورت ها را بشوري ولي اميد به بازگشتش نداري.مثل خدا و نه هیچ کس دیگر.نگو خدا همیشه هست.خدای دیروز دیر شد ورفت.
چه چيز بايد زود انجام شود كه همه اين ها دير شده است؟
مينيمال
دم غروب بود كه رسيدم ميدان چيذر.ساختمان را داخل شدم .
(سعي كن بخندي.نبايد اينقدر قيافه ات اخمو باشد.)
دختر كوچولويي كنار آسانسور در را برام باز كرد.براي او بي اختيار لبخند زدم.هرچه قدر اصرار كردم قبل از من نرفت داخل.حالا آسانسور بالا مي رفت و موسيقي روح هاي ما را به هم نزديك مي كرد.فرصت گفتگو نبود.فقط نگاهها حرف مي زدند.كلاه و پالتو قشنگ خال خالي به تن داشت.خال هاي بزرگ سياه با زمينه سپيد.
وقتي طبقه پنجم پياده شدم او طبقه دوم مرا ترك كرده بود.ولي خاطره لبخند را روي لب اي من جا گذاشته بود.
....
ساعت ده شب امشب در خيابان بهار تهرانپارس وقتي در ترافيك دسته با پدرم گير كرده بودم ،خانواده چهار نفري از جلوي ماشين ها رد مي شدند.دختري پالتو و كلاه خال خالي سياه با زمينه سپيد به تن داشت .