تبليغاتX
بانو مارپل
سه شنبه 1385/12/29
سلام بهار

 

شب آخرسال وب لاگ نوشتن حس خاصي داره.مثل فيلم ديدن ،مثل با دوستي تلفني خلوت كردن ،مثل حرف هاي نگفتني كه به دل سفيد كاغذ مي گي...مثل هر كاري هست وشبيه هيچ كاري نيست.

 

دارم به آغاز مي انديشم.آغاز سال 85 كه حالا رسيديم به آخرش.همه حادثه ها كه حالا خاطره شدند ،دارم تو ذهن خسته ام رژه مي رند. آنقدر همشون برام عزيزند كه دلم نمي خواد از يكي بگذرم و سراغ ديگري بروم و از آن طرف دلم براي آخر صفي ها مي سوزه.بايد عادلانه برخورد كرد.

 

اما هميشه يه خاطره هست كه با سماجت ميخواد با تو بمونه.سال جديد و تازه شدن و اين حرف ها هم سرش نمي شه .مي گه من از جنس زمان نيستم كه با زمان تغيير كنم.

 

تو ،آن خاطره اي!...

دارم مي خندم وخوب مي دونم كه معني اين خنده چي؟دارم شب آخر سال كلاهم قاضي مي كنم و به حرفي مي رسم كه آيا بايد مي گفتم يا نمي گفتم...اما حالا فقط خاطره ات مونده و حرفي كه من بعد از مدت ها دارم يه گوشه تنهاي دنيا براي دل خيلي كوچكتره خودم مي گم ...و شايد تو هرگز نشنوي! به نظرت خنده دار نيست؟به قول استاد شب هاي روشن:

_ آدم كسي رو آنقدر دست داره كه بخاطرش يك سال صبر مي كند اما حاضر نيست بهش بگه "دوستش داره"

 

از من و تو كه گذشت.دلتنگي اش براي من ماند و غرور خرد شده اي براي تو...و مي داني كه خودم را خيلي سخت بخشيدم بخاطر...

 

حال و هواي شكيلا به سرم زد.

   بهار دلكش رسيد و دل به جا نباشد      از انكه دلبر دمي به فكر ما نباشد

        در اين بهار اي صنم بيا   آشتي   كن       كه جنگ و كين با من حزين روا نباشد

 

...بيا آخرين ساعات اين سال كهنه با خودمان صادق باشيم.خيلي كارها بود كه مي شد در لحظات خاصي انجام داد ولي در انجامش ترديد كرديم.منظورم فقط قصه خودم و تو نيست،همه ابعاد اين زندگي يك ساله را مي گويم.چه كار ها كه مي شد كرد و نكرديم چه كارها نبايد تن به انجامش مي سپرديم و تحققش را به چشم ديديم.

 

يه ايراد اساسي تو اينجور زير و رو كردن كارها هست كه حتما حتما روح خودت را داغون مي كني.يعني چنان از موضع قدرت خودت محكوم مي كني كه اگر شادي سال نو نباشه شايد به يه فروپاشي برسي.

 

مي خوام بگم اگه با خودت صادق صادق باشي خيلي جاها  مي بيني مقصري.ولي خوبي سال نو اينه كه قدرتي در درون خودت حس مي كني كه مي توني خودت را تغيير بدهي.من يكي از طرفداران سرسخت اين انديشه ام كه همه چيز در من ، معني ميشود.نوع نگاه من به زندگي آن را سخت يا آسان مي كند.شرايط فقط درصد ناچيزي را در بر مي گيرد كه درمقايسه با اراده و انديشه آدم خب كاملا كم مي آورد.

 

آره ديگه آخر سالي دارم حرف هاي خوب مي زنم.يكم شبيه اين حرف هاي راديو وتلويزيوني شد...اما بي شوخي بهار بهترين فرصت براي بهتر بهتر شدنه.حال وهواي بهاري آدم را به آرامشي مي رسونه كه مي تونه براي هدف هايش بهتر تصميم گيري كند،روي مسائل اساسي زندگي اش بهتر بيانديشد، روي فرصت هاي زندگي اش بيتشر تامل كند و آدم هاي مناسب تري را درمسير زندگي خود پيدا ند.مسير...يادته؟

 

شايد اين طرز فكر يه مقداري بخاطر اين باشه من متولد بهارم.يادته؟...يكي از روزهاي فصل بهار تولد منه!

 

هميشه لحظه سال تحويل بغض داشتم.الان كه كمي مطالعاتم بالاتر رفته فكر مي كنم دليل اين بغض را مي دونم.يه من سنگين مي خواد جدا بشه و جاشو يه من سبكه تره بگيره.عيد واقعي هم كه با لباس نو سفره هفت سين و سبزي پلو نمي آد،به فرمايش مولا علي (ع) هر روز كه در آن گناه نباشد ،عيد است.از تعريف ديني گناه كه بگذريم به اعتقاد من هر روزي كه من دروني ام سنگين تر نشود ،عيد است.

هرچه قدر من دروني سبك تر باشه ،احساس شادابي بيشتري داريم.اگر حزن هم داشته باشيم اندوه عميق تر و ارزشمندتري ست.براي همين هم هست كه همه ايام عيد سرحالند.هيچ كسي هنوز بار خودش رو از منم منم كردن ها سنگين نكرده.

 

اميدوارم پست آخر سال 85 پر ازاميد باشه.اين مدت انقاد زياد شنيدم كه وب لاگم غم انگيز شده.خب اين صفحه مجازي نمادي از خود ماست.اگر عاشق باشيم همه با اولين جمله مي فهمند.اگر خسته باشيم همه از مفهموم مطلب هواي مسموم خستگي و دلتنگي را مي گيرند.بگذريم كه پاييز و زمستان 85 پر از حادثه و تصميم سخت و تلاش بسيار بود براي من _ مثل پاسخ سوال سال گذشته را چگونه گذرانده ايد؟

 

لحظه سال تحويل ياد بيماري باشيد كه در اتاق تاريك بيمارستان به راهرو چشم دوخته شايد كسي به ديدارش بايد.

 

لحظه سال تحويل به مادر و پدري فكر كنيد كه سر خاك جوانشان نشسته اند و زيارت عاشورا مي خوانند.

 

لحظه سال تحويل به بم فكر كنيد.به "عيد و امسال عيدي نداريم"

 

و لحظه سال تحويل خدا را فراموش نكنيد كه از همه لحظه ها نزديك ترست.

                               

                                                

                                                        سال نو مبارك

 

خورشيد خانم سلام

+ بانو مارپل>> 3:25
شنبه 1385/12/26
پرواز

 

 

ساعت  2.۲۵شبه و من براي هفتمين بار "Good Will Hunting"  را ديدم.

 

فردا ساعت ۳.۳۰  ظهر امتحان TEOFL دارم.

 

بي صبرانه منتظر بعد از امتحانم كه تو كتاب فروشي هاي  هفت تير كتابي را كه براي خوندش  دو ماه لحظه شماري كردم ،بخرم و از فردا شب غرق بشم تو دنياي تازه اي.

 

ديشب هم براي چهارمين بار "Catch me if you can" را ديدم.

 

دارم پرواز كردن را حس مي كنم كه بال ها جاي دو تا دستم را مي گيرند و ....

                         

                                من كاري را كه دوست دارم را انجام مي دم .

 

 

پ.ن 1 اگر انساني ،با جسارت گام بردار.

         اگر پرنده اي سبك بال اوج بگير.

         اگر كودكي براي رسيدن به خواسته هايت هر كاري بكن .

 

پ.ن 2: و فقط يادت باشد در زندگي از تجربه كردن هيچ كاري نترس!

 

پ.ن ۳: پرواز را بخاطر بسپار،پرنده مردني ست...

                          

 

 

+ بانو مارپل>> 2:35
چهارشنبه 1385/12/23
300 _ تحريف يا تفنن؟
 

 وقتي نشستم پاي كامپيوتر فكر نمي كردم دو ساعت براي اطلاع كامل از خبري، با خستگي اين روزهايم دنبال واقعيت ماجرا بگردم.ولي الان هنوز هم مطمئنم آنقدر مطلب خوب مانده كه تا صبح هم بشينم تمام نمي شه.خب اينطوري وقتي دارم تو وب لاگم مي نويسم يكمي خودم را از اين همه حجم اطلاعاتي كه تو سرم آمده راحت مي كنم.از طرفي وب لاگ من زياد خواننده هم ندارد كه بخواد تاثير آنچناني بگذرد اما تا آنجايي كه خوانندگان ثابتم را مي شناسم همين مطلب كوتاه و ناقص من مي تونه كمك مفيدي باشه حداقل يه سر نخ .درسته؟

خبر فيلم "۳۰۰" را حتما شنيديد.كمپاني برادران واردنر ماجراي جنگ ترموپيل يونان و ايران باستان را در زمان خشايارشا تصوير كرده با كلي جلوه هاي ويژه كه احتمال فروش خوبي را بين تماشاچيان سال ۲۰۰۷ دارد.ولي ماجرا اينه كه آنهايي كه فيلم را ديدند ،كلي ايراني آن ور و حتي روزنامه نگاران واشنگتن و نيويورك تايمز معتقدند سربازان و فرماندهان پارسي در اين فيلم به طرز وحشيانه اي توصيف شدند.

 

       ـ نام فیلم بر روی پوسترهای تبلیغاتی اش به شکل ‌zoo (باغ وحش) نوشته شده. 

       ـ خشايار شا ظاهر و اندام شبيه يك  Body Buielding كار اساسي ست با چهره اي كامل منحرف.(منظورم ... است.حرفي كه يك ايراني مقيم آمريكا بعد از ديدن فيلم گفته و حسي كه با ديدن عكسش به من دست داد. ) و يوناني مردمي شريف و متمدن.

      _به گفته نيورك تايمز ما در اين فيلم شاهد نينجا و كرگدن و درويش و يك كچل تنومند عصبي هم هستيم.لينك از پسر فهميده

فعلا اين تنها مطلبي ست كه مطمئنم به دور از هرگونه قضاوت و تعصب مي شه صادقانه درباره فيلم نوشت.ولي موجي كه در ايران و ايرانيان مقيم خارج از كشور آغاز شده ،حركت كم اهميتي نيست.يك پزشك اطلاعات جالبي در مورد كليت اين ماجرا دارد. جالب تر آنكه كامنت هايي كه درباره اين پست نوشتند كلي مطلب حاشيه اي ديگه به دنبال داره.شخصا به عنوان يك ايراني خوشحال شدم وقتي چنين عكس العمل نسبتا گسترده اي را بين ايراني ها ديدم.

حس من الان مخلوطي از تاسف و ناراحتي و عذاب است.

       _عيمقا متاسفم كه اطلاع تاريخي خودم اصلا در حدي نيست كه بخواهم در مورد واقعيت داستان اين فيلم نظري بدهم.البته اطلاعات مفيدي از اينترنت پيدا كردم اما چرا تا اين حد با تاريخ كشورم بيگانه ام؟

      _خيلي ناراحتم از اينكه يك فيلم در دنيا مي تواند نظر مردم را به پيشينه تاريخي كشور من و فرهنگ و اصالت ايرانيان باستان عوض كند و مطمئنم كه چنين اتفاقي مي افتد چرا كه دنيا امروز فقط به آنچه مي بيند اعتماد دارد و هيچ گونه حركت جدي از سمت ايرانيان هرگز نخواهد ديد.نه تكنولوژي سينمايي ما آنقدر برتر است كه حقيقت را به تصوير بكشيم.نه اندك اراده اي در رگ هاي ايراني ها مانده كه با استدلال به مستندات تاريخي از اكران عمومي فيلم جلوگيري كنند.همين چند وب لاگ و خوانندگان اندك و موجي زود گذر و بعد  هم همه آراميم!

      _ خيلي رنج آور بود وقتي بسياري از ايراني هاي داخل و خارج باورداشتند كه اين فيلم در جواب حرف هاي بي اساس امروزي  هاست كه  كاملا نظر دنيا را از ما برگردانده است.راست هم مي گويندومي داني تحمل كجايش سنگين است ،امروزي ها فقط به ويراني فرهنگ اصيل ايران پرداخته اند.چه مستقيم و چه غير مستقيم.

 پ .ن 1: اگر نوشته من شما را به فكر فرو برد، جنبه هاي ديگر قضيه هم خوب بررسي كنيد.اين لينك ها خيلي مفيد هستند.از همين جا از دارندگان اين وب لاگ ها تشكر مي كنم.حتما نگاهي به كامنت ها هم بندازيد.

يك پزشك

سولوژن

پسر فهمیده

پ .ن 2:با همه اين حرف ها اعتراض خودم را به عنوان يك ايراني به اين عمل با گذاشتن بمب 300 اعلام مي كنم. 

the movie 300

    

+ بانو مارپل>> 3:23
دوشنبه 1385/12/21
ويرانه
 

  بارها اين جمله را شنيدي كه همه چيز در تضاد معناي حقيقي خود را پيدا مي كند.مرگ يك عزيز زماني اندوه واقعي به همراه مي آورد كه روزهاي زندگي او را به ياد مي آوري.عشق زماني انحناي بودنت را مي شكند كه از حادثه تنهاماندن ها بارها خم شده باشي . دوست وقتي باشكو هترين دلخوشي ادم مي شود كه رنج سالها بي هم زباني را چشيده باشي... امشب شادي براي من ژرفاي واقعي خود را پيدا كرد چرا كه اندوه تارهاي قلبم را لرزانده بود.

 

اينكه با خودم صادق باشم كه آيا اندوه هم آنقدر واقعي بود خب كمي از فضاي بلاگم به دور است.محفل خالص تري را مي طلبد اما آنچه كه بدان اعتراف دارم شادي ست كه دويدنش را زير پوستم حس مي كنم.هميشه اين جمله "پائلو كوئيلو" جلوي نظرم رژه مي رفت :"تاريكترين ساعت پيش از طلوع آفتاب فرا مي رسد" .حالا هم من با عبور از همه همه خستگي هايم روزنه اميد مي بينم در كنج كوچك اتاق دلبستگي ها.

 

هميشه به دنبال آدم هايي هستم كه استوارند.مثل يك كوه روبروي تو مي ايستند و با اعتقاد راسخ خودشان مسائل را تفسير مي كنند.يكي با مذهب ،يكي با علم ،يكي با عقل ،يكي با عرفان ،يكي با كامپيوتر ،يكي با زباني بيگانه...حتي كسي را مي شناسم كه همه چيز را به لبخند گره مي زند.حتما فاصله خنده تا لبخند را مي داني.

 

... و چه جستجوي ويران كننده اي ست كه در درون خود دنبال آن اعتقاد باشم. ساده است.

....  " نمي يابمش...."

 

من استوار نيستم .جسارت نوشتنش كم از جسارت گفتنش نيست .آن هم براي آدمي چون من كه قلم بالاترين حرمت را دارد....دوباره همان بغض ،نارضايتي و فرياد هاي بي صدا مرا تهديد به ويراني مي كنند....من امشب مي خندم آخر هيچ آبادي در اين اطراف نمي بينم.كمي مروت داشته باش .سيل هم وقتي به ويرانه مي رسد ، رود مي شود كه به جاي خروشيدن ،جاري شود. دانه اي را  جوانه شود ،برگ تازه اي بر درخت خشكيده اي  مي شود.

 

دلم يك زويي اخمو خوش فكر مي خواد كه  روي زمين دراز بكشه و دستاشو قلاب كنه روي سينه اش و با چشم هاي بسته بگه "_اگه مي توني با تمام قدرتت از پا دربيايي ،چرا همون انرژي را صرف اين نمي كني كه خوب و مشغول بموني؟"... راستي هيچ وقت فرصت نشد درباره "فراني و زويي" جي دي سالينجر بنويسم. كتابي كه من را از يك تصميم زندگي واقعي منصرف كرد.جدي جدي. واقعا مي گم .اگه يه روز زويي بي رحمي پيدا كنم كه نقطه ضعفم را سرم فرياد بزنه و دو ساعت بعد با تلفن ، آرامش گم شده زندگي را به من پس بده ،...احساس مي كنم واقعي ترين دوست زندگي ام را پيدا كردم.(البته داستان كتاب خيلي عميق تر اين حرف هاست ...ببخش سالينجر عزيز كه اينطوري از يكي از شاهكارهات ياد مي كنم.)

 

حالا حكايت من هم حكايت فراني جوان است كه شك كرده  به همه چيز.به قول زويي ساده ترين راه هم اين است كه در راحترين جاي ممكن فرو پاشي ات را فرياد بزني و آدم هايي كه مقصر نيستند را مقصر جلوه دهي!!!!  چه خودخواهي ..!

 نه... آدم اين راه نبودم و نيستم.

 

خب خوشحالم كه دردهاي عميقم براي خودم مانده و شادي هاي كوچكم براي شما كه شايد قلمم انرژي يك لحظه از زندگي اتان باشد.همين كافيست.

 

 

     F.B:I am convinced that life is 10 percent  what happens to me and 90 percent how I react to it.

   

+ بانو مارپل>> 2:21
دوشنبه 1385/12/14
آشفتگي
 

اين روزها حرف براي گفتن زياد دارم اما وقتش را ندارم.آپولو هوا نمي كنم ولي چيزي درون من مي جوشد كه نا آرامم مي سازد به همه آنچه كه قبلا آرامم مي كرد.

راستي به حادثه ها اعتقاد داشتم هميشه!...حادثه اي ديگر اتفاق افتاد!

You see things and say why,
I dream of things and say why not ..."

 

پ.ن:اين جمله را يك استاد ايراني آن ور دنيا در ايميلش برايم فرستاد.مفهوم جمله تكانم داد!


+ بانو مارپل>> 14:34
سه شنبه 1385/12/08
اسكار
 

خيلي دوست دارم يك بار در مراسم اسكار باشم.

از آن بيشتر دوست دارم هرچه سريعتر اين فيلم ها را ببينم:

بهترین کارگردان: مارتین اسکورسیزی ـ ‌"مردگان"

بهترین فیلمنامه غیراقتباسی: "لیتل میس سانشاین" ـ مایکل آرنت

بهترین فیلمنامه اقتباسی: "مردگان" ـ ویلیام موناهان

بهترین بازیگر مرد: فورست ویتکر ـ "آخرین پادشاه اسکاتلند"

بهترین بازیگر زن: هلن میرن ـ "ملکه"

اينجاهم مي تونيد فهرست كامل را ببينيد.البته حتما لينك هاي بهتري هم هستند!

 

+ بانو مارپل>> 0:26
جمعه 1385/12/04
خيال

                 

پارك جمشيديه تهران

                   سکوت کن ـ بزرگ باش ـ فراموش کن

                  همه هستی خیالی ست که کسی آن را پلک زده است.

+ بانو مارپل>> 12:7