تبليغاتX
بانو مارپل
چهارشنبه 1386/01/15
خداحافظ بانو
پيش نوشت 1:من كسي را كه دوستم دارد از خود نمي رانم بخاطر خودم.

پيش نوشت 2 :من كسي را كه دوستم دارد از خود دور مي كنم بخاطر خودش.

 

اگر كسي در كلاس اول دبستان الفبا را ياد نگيرد ، اجازه نمي دهند به كلاس دوم برود.اگر كسي در امتحان آيين نامه رانندگي قبول نشود ،حق امتحان در شهر را ندارد.اگر كسي يك بار نوشته اي روي كاغذ چروكيده ننوشته باشد ، نمي تواند هر شب با دگمه هاي كيبورد دنياي مجازي را رنگ آميزي كند.

 

بانو مارپل 6 خرداد 84 روي يه كاغذ ساندويچ با مدادمشكي پر رنگ خلق شد در حالي كه خالقش روي سكوي كنار سلف دانشگاه ميان هياهوي آن همه آدم غرق در هويت بانو شده بود.

 

حالا بانو مارپل با همان دست ها توي اتاقي كه پنجره اي رو به خدا دارد با دگمه هاي كيبورد ،پاك

مي شود در حالي كه نقاشش در سكوت بي انتهاي شب غرق شده است.

 

 ***

بانوي خوب من بايد با تا اينجا با تو مي آمدم تا قلمم جلا بگيرد و حالا بايد از تو عبور كنم تا قلمم پخته تر شود.

 

بانوي سنگ صبور من بايددلتنگي هايم را با تو قسمت مي كردم تا آنقدر در كنارت بزرگ شوم كه حالا وقتي دلتنگ مي شوم، مانتويي مي پوشم و با شال سفيدم تا ته دنيا راه مي روم.

 

بانوی آرامش بخش باید از دردهای تلخ اجتماعی  و ناهنجاری های رنج آور به تو پناه می بردم و 

 می نوشتم به این امید که یک عضو از افراد این جامعه خواب آلوده تکانی بخورد.حالا می اندیشم چگونه کاری کنم که به افراد بیشتری از این اجتماع بیمار کمک کنم وآن راه اینست که خود را در جایگاه واقعی انسانیت بشناسم و همه تلاشم آن باشد که قدمی درست بردارم.

 

بانو ، بانو جان بايد با تو دوستي هاي خوب را تجربه مي كردم تا دريابم دوست واقعي مهتاب خانمي ست كه در كافه اي كوچك با من بنشيند ،قهوه اي بخورد ،درد و دل كند و درد و دل بشنود و بهترين كتابي كه خوانده به من معرفي كند و بعد جلوي كافه از من جدا شود براي هميشه .

 

بانو جان با تو هرگز تنها نبودم.اگر هم از سر تنهايي به تو پناه مي آوردم تا با يك كامنت حتي از كسي كه نمي شناختمش تنهايي پرواز مي كرد و مي رفت.حالا ديگر باور ندارم كه تنهايم.چرا که باور دارم به  "خدايي كه در اين نزديكي ست َلای این شب بو  پای آن کاج بلند"

 

 

***

 

 

6 روز لب دريا فقط نشستم و نگاه كردم به آن آبي آ بي ها و خوب خوب به حرف هاي دريا گوش كردم..8 روز آمدم تو اتاقم و هر چيزي كه اذيتم مي كرد دور انداختم.امشب كه كامپيوتر را روشن كردم به خودم گفتن ديگه وقتشه!...بعدش بغض كردم.نیم ساعت آهنگ وب لاگ بانو مارپل گو ش دادم.از كرخه تا راين...

 

از امشب "ليدا " هستم نه بانو مارپل.زمان آن فرا رسيده كه از بانويم عبور كنم.معناي اين  رفتن هميشه نيست ومن فقط يكي از نقاب هايم را بر مي دارم.حالا اگر بخواهم حرفي بزنم نه در قالب بانو مارپل يا هر اسم ديگري در قالب خودم "ليدا قهرمانلو " مي نويسم.اميدوارم روزي كه بر مي گردم بي نقاب باشم.

خود خودم.

 

***

پي نوشت آخر :

 مولانا غرق در عشق الهي اش فرياد زده ،من با عشق ناقص دنيايي ام دركش كردم :

         

          در وصالت چرا نياموزم

                                      در فراقت چرا نیاموزم

           يا تو با درد من بياميزي

                                      يا من از تو دوا بياموزم

          مي گريزي ز من كه نادانم

                                      يا بياميز يا بياموزم

           چون خدا با تو هست در شب و روز 

                                      بعد از اين از خدا بياموزم

 

 

 

 

                 پس از پي نوشت : به اميد ديدار

                                  بهار ۸۶

 

 

 

+ بانو مارپل>> 2:30